تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
کم کم وبلاگ برام تبدیل به یه جایی شد که توش احساساتم رو می نوشتم....خود سانسوری هم که بود....مخصوصا از وقتی که پزشک بارونی و تو گیل پز(بلاگ پزشکی گیلان 87) لینک شده بودم سعی می کردم با احتیاط کلمات رو بنویسم تا گاه برداشت بدی نشه!! اما با این حال تو نوشته ها خودم رو می نوشتم... راستش من از همون روزای اول وبلاگ ویسی که کمی تجربه بلاگی پیدا شد سعی می کردم به بلاگای خاصی سر بزنم که حوصله خوندنشون رو داشته باشم و از خوندنشون لذت ببرم نه اینکه رو هوا نظر بدم!!...اما با زیا شدن نظرات بلاگم واقعا خیلی وقتا دیگه از سر شکم سیری می نظریدم!!... همون موقعها بود که دیدم برای نوشتن داره زور !! می زنم....یعنی من اکثر اپای اون بلاگم رو هون موقع که قصد اپ کردن می کردم می نوشتم....بعضیام که قبلا نوشته بودم چون به حس اون لحظم نمی خورد نمی نوشتم و الان دو برابر اپایی که کردم تو اون بلاگم ثبت موقت! هست!! اما اینقدر بی نظمی تو خودم و تو افکارم زیاد شده بود که دو تا دلیل بالام باعث شد تا دیگه نتونم اونجا بنویسم!! یاد یه خاطره ای از اون بلاگم افتادم...یه بار تو سایت دانشگاه بلاگم باز بود که پدر بزرگ کلاس!! جناب دکتر گ اومد و نگاه انداخت......اون موقع اپی درباره کودکی بود س داشت: اون روز دونه دونه سئوالا رو مردیکه بیکار از من پرسید! منم رو دوتا سئوال اخر مکث کردم...یعنی نمی دونستم چی باید بگم.....خیلی دلم واسه خودم سوخت! اما الان دیگه نه!!....حالا شما اگه خواستید این رو پر کنید!تو همین ستون نظراتم! راستش تو شاید کمی ساده تر....ساده تر نوشتم...اما از اول تابستون! با دیدن این قالب بلاگ!! یهو دلم رفت که یه جای تازه شروع کنم و روز نوشتام رو بنویسم!! تقریبا تو 99 درصد روزایی که به نت دسترسی داشتم اینجا رو بروز کردم و این 60 مین اپ بلاگیه که نزدیک به 75 روز از شروع به کارش می گزره! از همه دوستانی که من و اینجا خوندن تشکر میکنم که با کیبورد فرساییشون تو ستون نظرات ارزش بلاگم رو واسه خودم! صد چندان کردن.... دلم تنگ میشه واسه همه نظرها...واسه این بلاگی که هر روزم رو...گاه با کودک درون و گاه با احساس ناراحتی صادقانه می نوشتم...واسه نظرهای شما که هر روز منتظرش بودم....واسه همه چی ممنونم....کلمه ها کوچیکن واسه تشکر از شما...راستش فکر نمی کردم الان نتونم گزینه انتشار رو بزنم چون واقعا اینجا ملجا و ارامگاه من بود که تو هیچستانم می نوشتم... البته این اپ من به معنی خداحافظی نیست...اما تو این بلاگم نمی نویسم و هر وقت دل و دماغ و حس نوشتنم اومد تو شاید کمی ساده تر هستم و می نویسم....البته نه اینگونه که اینجا می نوشتم... شاد باشید و سبز... به سراغ من اگر می ایید پی نوشت:می رود.... زمان به پاس همه ی ان چیزهایی که به ما داده است ازاد است تا از ما بستاند هر انچه که دوست دارد دوست مداریم....و این ماییم که باید با خضوع همه این اجبارها را که دوست داریم و ندارد را بر دلمان منقوش کنیم ودردش را چون کلاه خود رزم برای مواجهه با زندگی بر سر نهیم...گاهی اوقات قلب را برتری می دهیم و خوضوع را فراموش....شروع می کنیم به ضربه زدن تا او هم دوست بدارد انچه که دوست داریم را....اما نمی دانم چرا این وقتها یاد ان مرغ عشقی میوفتم که در قفس مستطیلی شکل خود انقدر خودش را زخمی می کند که...باز هم چاره ای جز پزیرفتن ندارد...اما با درد...و شایدم با مرگ.... این است رسم زندگی!! من و تک توک های یک ماهی بدون تنگ....تماس فرت!! (سعدی باب هشتم بوستان...شکر در عافیت) سلام یه چی شنیدم که اگه نمی گفتم دیوونه میشدم و اگه نمی نوشتم! واقعا داون میشدم....بعضی حرفایی ه اینجا مینویسم واسه اینه که خودم بخونم....راستش من ادم راز نگه داریم....را و حرفای خودمم اینقدر خوب نگه می دارم که جرات ندارم به خودم بگم....واسه همین خیلیاشون رو اینجا می نویسم تا بتونم بلند بلند بخونم.... کفر نعمت نعمتت از دست برد... شده تا حالا فکر بکنید زندگی چقدر داره باهاتون بازی میکنه....چقدر سخت شده و نمی تونید نفس بکشید.....شده فکر کنید بدشانس ترین ادم رو زمین هستید.....شده فکر کنید.....از این دسته فکرها....من زیاد به این نتایج رسیدم.....اینکه گاه شکر گزار خدا نبودم....همین دیشب سر یه موضوعی برگشتم به یه نفر تو خونه عموم گفتم که حاظرم برم جهنم زندگی کنم ولی اینجا نه(دلیل این حرف کاملا شخصی بود و درباره موضوع خاص) مهم نیست حالا واسه چی اما خیلیامون شده که ناشکری می کنیم.... اما....امشب با ایدین قرار گزاشته بودم یه خرده همدیگر ر. ببینم....یهو ساعت 6 زنگ زد که....یه اتفاقی افتاده که نمی تونم بیام....بعدا بهت میگم....تو هم میشناسیش.... با این جمله دلم هزار راه رفت.....نمی دونم چرا منتظر یه خبر بد بودم....گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم اینقدر گیج بودم که حتی اصلا یادم رفت روزم و فکر کردم اذان زده و 2 عدد خرما تناول نمودم....بعد تازه یادم اومد که ماه رمضون!! بعد افطار براش زنگ زدم.....یه نفر که منم میشمناسمش البته دورادور و زیاد حشر و نشر باهاش ندارم میره که واسه ازمایش خون....همزمان از یه معتاد هم خون می گیره پرستار و تا بر می گرده یهو سوزن امپول تا قسمت کمی میره تو بدن این فرد و.... تو پرونده فرد معتاد نوشته بود هپاتیت....دکتر میگه احتمال داره HIV ام گرفته باشه....هم برادرش هم خودش هم خواهرش و حتی دامادش پزشکن ولی...حالش خیلی بد....فعلا فقط میتونم دعا کنم که جواب ازمایشاش منفی بیاد....داره داغون میشه.... بعدا نوشت:.(به دلایل کاملا غیر سیاسی!! از خیر این عمل یعنی همون مشاعره گزشتیم!!) ما هنوز حس اپ کردنمان نمیاد دقیقا همان حسی را داریم که الان احتمالا جناب ابطحی دارد که دارد درون زندان بلاگش را بروز می کند! یعنی کلا از وقتی که زدند تو ذوق بچه مردم که خود اینجانب می باشم! اصلا حس سالی اپ کردنم در ما مرد چه برسد به روزی دوتا!!...چرا با احساسات یک جووووون بازی می کنید!؟ هان؟ نمی گید دو فردای دیگه عقده ای میشن ما کلا هنوز دپی هستیم هیجا نمیرم همینجا نشستم از دیروز تا امروز هفت هشت ده هزار تا اتفاق برام افتاده که میتونم بنویسم اما انگیزه ندارم!! انگیزهمان را کشتند! ولی خودمانیم ها واقعا اگر هدف و انگیزه در زندگی نباشه خیلی زندگی سخت میشه!! یعنی کلا همه چی قمر در عقرب میشود! حالا دعا کنید با این بی انگیزگی که در ما ایجاد کردند نرویم معتاد نشویم!! نمی دانیم ادم بعضی موقعها خیلی یه جوری می شود که خودش هم نمی داند چجوری میشود و لی این خیلی یه جوری شدن خیلی یه جورست انقدر که از اونجوری بودن اینجوری میشوی!! دلم می خواهد یک لحظه چشمانم....نه داره یه متن ادبی میاد به ذهنم .....خوبه کم کم داره دوباره دستم راه میوفته!! حالا تا متن فلسفی نوشتنمان گل نکرده ایا میدانید یه فیل سیاه را چجوری میکشن تا انگیزه و هدفی دوباره همه شما خوانندگان جان را به محضر دوست میسپاریم...حالا این انگیزه هدف کی دو باره دالی می کند و میاید خدا می داند و بس...شاد زی و سربلند....یا علی دم غروب میان حضور خسته اشیا حوصله اپ کردن ندارم!! خدا کنه حسش بیاد....اخه چرا فیلتر می کنین!! هان!؟ اولا هم ممنون از یک از دوستان! که یه برنامه داد دانلود کنم و بتونم از سد این فیلتر پرشین رد بشم... و ممنون از زندگی جاریست که یاد دادتا وروپرسم یه جا بسازم....اما واسه این مدت کوتاه وقت اسباب کشی ندارم واقعا برای کسایی که حتی پرشین رو فیلتر می کنن متاسفم...واقعا متاسفم... راستی فعلا اینقدر خورده تو ذوقمان که شیطونه میگه! خیلی وقت کم است و مطلب زیاد!! پس اگه یهو دیدی روزی ٢ تا اپ کردم تعجب نفرمایید نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه دیشب بعد خوندن ادعیه و اینها (همه دوستان بلاگی رو بیاد اوردم!)ساعت 3:30 بیرون زدیم! تنها نبودم من وعلی(این علی همون شهاب!! نیست....همون پسر خالمه که تو خواجه نصیر می خونه) زدیم تا صبح خیابون گردی.. قسمت عظیمی از شهر رو گس کردیم... از خیلی جاهام که روزا فوق العاده شلوغ عکس گرفتم!! مثل ساختمونای شهرداری و خیابونای اطرافش یا بوستان ملت از مناظر قشنگش تا خود سبزه میدان!! شب نوردی ای بود برای خودش!!...همه جا اروم و خالی از صدای بوق و حرف و غیبت و دروغ و متلک و.... پاک پاک بود...یه سیاهی تمیز... فقط چند دهتا معتاد و اقا پلیسا که هی به ما چپ چپ می نگریستن بیدار بودن!! یهو دیدم ای دل خواب زده روز شده و من باید ساعت 10 تو ساختمون مرکزی علوم پزشکی واسه کنکاش باشم و با خانم ح(هممون سردبیر مشترک کنکاش که ورودی 85 ان) قرار دارم دفعه قبل نیم ساعت دیر رفته بودم. جون به جونم کنن نمی تونم هیچوقت سر قرار با هیچکس برسم! کم کمش یعنی خیلی کم کمش 15 دقیقه دیر می کنم....حالا بخواد کلاسای مدرسه و کنکور باشه...می خواد کلاس رانندگی باشه...می خواد امتحانای دانشگاه باشه!! می خواد قرار با دوستان باشه یا قرار کاری! هیچ فرقی نمی کنه...درست سر ساعتی که قرار دارم از خونه به راه میوفتم.... ایندفعه ولی دیدم خیلی تابلو اگه دیر برم! پس دیگه انچنان نخوابیدم ساعت 9:30 راه افتادم تا 10 رو به رو زایشگاه دانشگاه ورزشگاه!!(یه منطقه ای که هر 3 تا از این مکانا اونجا هستن و به 3 اسم میشناسنش!!) همون قضیه اینه که یه بار شیر و گاو پلنگ با هم ازدواج کردن بچشون شد شیر گاو پلنگ!! حالا رسیدم به سبز میدون دیدم ای دل گرسنه! پول خورد ندارم منم سر صبحی حوصله غر غر این ر انندهای خوش دهن رشتی رو ندارم رفتم دکه ای که همونجا بود یه روزنامه بخرم تا 5 تومنیم خورد بشه دیدم ای دل گرسنه روز نامه دار...اصلا روز نامه نداشت فقط مجله داشت! گفتم سگ خورد... یه مجله که روش عکس جومونگ!! نباشه برداشتم...مجله خانواده سبز رو چون هم عکس جومونگ نداشت هم سبز داشت برداشتم!!... بعد از ورق زدن یهو نمی دونم چرا یاد اون دو تا غازی که هی تو الستون ولستون! رو درخته بودن و هی خواهر خواهر می کردن افتادم و ...اخ خواهر یه الگوهای خیاطی داره که ادم جیگرش حال میاد...اشپزیش رو که دیگه بخورم البته بعد افطار...وای اینقدر نامه های کوکب خانوم اینا رو با شوهرش اق قلی خان!! رو نوشته بود که هی با هم دعوا دارن و در استانه طلاق گرفتن و تازشم قراره همدیگر رو بکشن تا اق قلی خان برسه به اناستازیا و کوکب خانم برسه به دانی جون چقدر حال کردم...نمی دونی چقدر ...تازه تبلیغ لوازم ارایشیش و چگونه دل شوهر خودتان را بدست اورید رو که دیگه دورش بگردم بگزریم!...بالاخره پول رو خورد کردم و رفتم و برای همین سر ساعت رسیدم! رفتم بالا با در بسته روبرو گشتم!!....نیم ساعت بعد....خانم ح اومدن:گفتم باز خواب میمونید دیر میاید منم دیر اومدم! من: بعدشم با اینکه دیشب نخوابیدم رفتم فیفا2009 گرفتم و زنگ زدم به دوستم اومد اینجا و از اون موقع تا همین حالا داشتیم بازی مینمودیم ....دیگه بیچاره خسته شد با اه و ناله و گریه رفت که غلط کردم دیگه نمی خوام بازی کنم....اما من الا اومدم نت و دوباره میرم بازی بفرمایم... اخ جان نوشت:دانشگاه داره شروع میشه!!...من دلم واسه دانشگاه و بوفه و چایی و کافه 100 تومنی اش و ههایبی و مهمون کردن و مهمون شدن و کبابایدانشگاه انسانی و نتش و بوی لجن قرمه سبزیش و دونه های گنده برنج ای خارجی اشغالش و صندلیایی که پدر کمرم و در میاره و کتابخونه و سر پاموندن تو اتوبوس و یا لم دادن رو صندلیش با هندزفری تو گوش کردنش تا واسه اسم ساختن واسه بخشی از کلاس باتفاق دوستان سئوال نوشت:ایا می دانید اگر دو تا مکزیکی تنها درون یک اتاق باشن که درش بسته است و هیچ راهی به بیرون ندارد شایدم داشته باشد و شایدم اصلا درش باز باشد! چکار می کنن!؟(جوابش تو ادمه مطلب!!) پ.ن:اگر بخواهید از نظر درک روانی از 20 یک نمره ای به من بدهید خداییش بعد از خوندن این اپ چند می دهید!؟؟ امروز پسر خالم(همون الو...الو... اقای مهندسه!!) خونمون بود...الانم رو مبل لم داده خوابیده!!....اومده بود قارچ خور بازی بکنه!!...این نوشته بالای حسین پناهی که بکگراند کامیم هست!! رو داشت تا چند دقیقه می خوند و هی رفرش می کرد!! بعد برمی گرده می گه چرا از این جور شعرارو نفهمیدم!؟ ولی من خودم دوست دارم شعرا و جمله ها و کلمه هایی که نفهمم!! و توشون فکر بکم...این مقدمه ای بود بر من و وبلاگنویسی٢... الانم دارم صدای رضا یزدانی رو گوش می دم: اونور این شب کلک ، من و ترانه تک به تک اون روزای اول وبلاگ نویسی نمی دونستم چرا نظر نداشتم...تا اینکه چند تا بلاگ رو از روی ازمون و خطا تو لیست وبلاگای بلاگفا(البته بستگی باسم بلاگ داشت!) باز می کردم فهمیدم که باید من سر بزنم تا اونها هم سر بزنن....راستش ادم کنجکاوی هستم و خوب این تو دنیای مجازیم صدق می کنه درباره من(اگه من فقط سالی یه بارم پسر خاله ها و پسر دایی و دختر خاله و عمه و.. هام رو ببینم با یک حرکت انتحاری که روحشون خبر دار نمیشه یه سر به گوشیشون و شمارها و متن اس ام اسهاشون می زنم!!! خواب یه خرده کنجکاوم خوب!!) معمولا بلاگ اونهایی که نظر میزاشتن براشون رو هم باز می کردم حتی ارشیوم باز می کردم و کنجکاوی تو بعضی نظرا....اونم با چراغ خاموش!! معمولا به بلاگی میرفتم و برام نظر می زاشت ادش می کردم! تو یاهو اونروزا خیلی بلاگ رو درک نمی کردم....این درک کم کم توم ایجاد شد و البته هنوز هم کامل نشده....که بطور کامل می خوام این دنیای مجازی بلاگ نویسی رو جز به جز برسی کنم راستش من وقتی راهنمایی بودم دست به انشام حرف نداشت...معمولا تو کلاس سر همون یک ساعت و نیم تو زنگ انشا مینوشتیم و اقای نصیری که هم دبیر ادبیاتمون بود هم اچتماعی و کلا دستشم سنگین بود! تو اون یک ساعت و نیم چون درباره یه موضوع که معمولا اچتماعی بود!! برای چند نفر می نوشتم که همه با هم فق می کردن...برای خودم هم می نوشتم...دفتر انشا نداشتیم بلکه رو برگه امتحانیایی که من همیشه از بچه ها می گرفتم و معمولا در ازای نوشتن انشا می گرفتم و بالاخره گفتن حساب حساب کاکا...اخ گفتم کاکا...یادش بخیر بچه گیا مامانم می ساخت...(این قسمت چون قبل افطار نوشته شده یه مقدار مارو از خود بی خود کرد و تا باعث شد تا بعد افطار نوشتن این اپ وقفه بیوفته!!) داشتم می گفتم!!اینقدر انشای خودم طولانی بود که اقای نصیری به من اجازه می داد اگه زنگ اول انشا داشتیم زنگ اخر بیارم براش و حداقل با عجله و تند تند نوشتن ۴ برگ امتحانی گنده می نوشتم براش... تو بحث ورزشیم تو اول و دوم دبیرستان نقدایی رو نوشته بودم...و یهو تو اون بلاگم گفتم چرا خودم ننویسم!؟...پس شروع کردم به نوشتن....اما هر وقت دلم می گرفت میومدم و می نوشتم واسه همین همیشه تو نوشتم یه غمی بود..چون خودمم نمی دونستم چیه تو کلمات جا می خردم...واسه همین گاه پیچیده می شد و برداشتهای مختلفی که شاید خودمم نمی دونستم کدومش درسته کدومش غلط!!...غمی که کم کم تو زندگیم هم رخنه کرد و من که دنبال خودم می گشتم...در صورتی که گم نشده بودم....و اینقدر دنبال خودم سر و مر گنده با ٩٠ کیلو وزن بودم گشتم که..که واقعا گم شدم و... شاید این غم تو اپ تولدم(که تو ادامه مطلب همین بلاگم گزاشتمش البته بدون عکس کیکش !!خیلی مشهود بود!!)..... انشالله ادامش فردا... پ.ن:امشب من رو هم دعا کنید....محتاجم عجیب... سنگنوشت قبر حسین پناهی رو خیلی دوست دارم!! امشب رفته بودم بلاگ اولم و پیوند بلاگایی که اون موقعها بهم سر می زندن و منم می خوندمشون سر زدم....حسابی توشون گشتم و خیلی از نظرارو خوندم روزی که من با بلاگ و بلاگ گردی اشنا شدم و روزی که بلاگ نوشتم فقط چند دقیقه طول کشید!! امسال ته جزوه یکی از بچه ها ادرس بلاگش رو نوشته بود...من هم برام جالب بود که بلاگ بنویسم... پس رفتم بلاگفا و یه بلاگ ساختم همون بعد از ظهرش که برگشتم...نمی دونستم که اصلا باید چی بنویسم!! اسمای زیادی گزاشتم اما بلاگفا رضا نمی داد!! تا شدa اول اسمم ارمان5dey روز تولدم...یعنی:a5dey.bkogfa.com اولین اپم این بود: عجب دور و زمونه ای شده هر کی پی کار خودش و تموم زورش رو میزاره که گیلیم خودش رو از اقیانوس منجمد شمالی! بکشه بیرون بی خیال اینکه ممکنه بزنه کشتی یه ۲ جین ادمو انا اللاه بکنه حاتا تو این کویتی بازار این وبلاگ قصد داره یه خرده اوقات ...چرخیتونو! غنی کنه(همون قضیه سنگ بزرگ و میخ اهنی و گاو نر!!) ترو جون هر کی دوست دارین نظر یادتون نره واین شد که من شروع کردم به نوشتن...بعضی موقعها بعضی شعرا رو کپی پیست می کردم و واقعا دوست داشتم و بعضی موقعها خودم می نوشتم یه شعر یغما که خیلی دوسش دارم دومین اپم بود: کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود دوست دارم تمام لحظه هایی که تو نت داشتم و حتی دلیل بعضی اپام رو اینجا صادقانه بنویسم اما چون طولانی میشه بقیش روزهای بعد انشالله!! دیروز نوشت:اس ام اس دادم به دوستم اشکان که امتحاناش بخاطر شلوغیا کنسل شده بود الان دوباره باید امتحان بدن:گفتم خوش می گزره؟ جواب داد:....بخور!! بهمون خوابگاه ندادن الان تو مهمون سرام کنار مصلای کرج بخاطر سر و صدا هیچی نمی تونم بخونم" زندگی کن من:حقتون...تا شما خس و خاشاکا باشید دیگه ادای کاریکاتورا رو در نیارید فردا صبح نماز جمعه رو برو. شاید خدا از سر گناهاتون بگزره. امتحانارو خوب بدین اون:دییییییییییییییییییییییییییید(سانسور شد راستش دقیقا مکالمه من با بچه هایی ه عقاید سیاسی چپ دارن همینجوری حرصشون در میارم...تو ییلاق یه بار گرفتن من و زدن نامردا یا برو بچز دانشگاه که عکس منو با اون مچ بند سبز دارن در میارن و نشونم می دن!! ولی اخ حال میده حرص در اوردن...اخ حال میده الانم دارم تو فلش پسر عموم که به من اعتماد کرده و قول گرفته که توش رو نگردم و فضولی نکنم! یه فیلم بریزم!! ولی تو فلش بچه13 ساله چه چیزایی که پیدا نمیشه!! خدا به داد نسل اینده برسه(البته من توش فضولی نکردما ادامه مطلب نوشت:دوستان ما رو به یه بازی دعوت کردن ما هم خودمان را به این بازی دعوت نمودیم و در ادامه مطلب انجامش دادم!! دستنوشته بالا:از ترجمه دعای کمیل بخط و دست دکتر چمران... الان داشتم جوشن کبیر می خوندم....هر وقت این دعا رو می خونم یه جوری میشم اما امشب خیلی فرق می کرد....پرواز کردم پیش خودش... من نوشت:چه حرفهای ابلهانه ای زدم به خودم!...می روم...می روم و باز می روم اینقدر می روم تا فراموش کنم تمام اندک بهانه ها را که ابلهانه ساخته بودم...تمام ان چیزهایی که نبود را...می روم و می روم و باز میروم....از رفتن خسته نمی شوم....از اینگونه رفتن خسته می شوم...حالا دیگر همین اندک بهانه هم ندارم...گاهی دلم زوال را به من نشان میدهد که مثل تارهای برهم خرده ریشه احساسم اغوشش را باز کرده...و گاه....دیگر سخت است با این گاه دلخوش بودن....ترسم را نمی توانم بشکنم...ای کاش میشکستی یا...یا میشکست....اما...حالا...فقط... پس... یک راه مانده و انهم رفتن..می روم...می روم و باز می روم.....و فقط جمله های دکتر را در ذهنم به اماس در می اورم: افسانه ی من به پایان رسیده است. واحساس می کنم که این اخرین منزل است. دیگر نه بانگ جرس کاروانی دیگر نه اوای رحیلی! تنهایی ارامگاه جاویدان من است. و درد و سکوت.همنشین تنهایی جاودانه من نه من هرگز نمی نالم قرن ها نالیدن بس است می خواهم فریاد کنم. اگر نتوانستم. سکوت می کنم خاموش مردن بهتر از نالیدن است چه درد اور است از من سخن گفتن! همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر بر سینه ی تافته غربت این کویر افتاده ام و می نگرم اری... تنهایی ارامگاه جاویدان من است. و درد و سکوت.همنشین تنهایی جاودانه من پ.ن:جناق میبندم با خودم ودر فلوت سکوت خنده دارم می گویم:یادم تو را فراموش.!! توضیح نوشت:بعضی موقعها روز ها و لحظه هام اینقدر مسخره و پیچیده میشن که خودمم خندم میگیره و املاشون اینجوری میشه! بعدا نوشت:بروزم در شاید کمی ساده تر... با اخرین نوشته (قانون٣). ١. از طریق بلاگ یادداشت های یک دانشجوی پزشکی با بلاگی اشنا شدم به نام داستانک آخر....داستان پدری که فقط ۵٠ روز فرصت داره تا پسرش رو در اغوشش بگیره و نفسهاش و ضربان قلبش رو حس کنه که داره تلاش می کنه....فقط ۵٠ روز.... ٢سال پیش بود....بچه یکی از اشنایان بود که من هرگز ندیدمش....پزشک گفت به خانوادش که بچه تون ویروسی که معمولا تو گربه ست گرفته و سرش بیش از اندازه بزرگ و مادر در ماه٧ ام بارداری بدنیاش میاره....میگن تا چند روز بیشتر عمر نمی کنه....دستگاها رو قطع می کنن و با رضلیت خانواده در گوشه ای میزارنش تا....حتی به همه میگن موقع زایمان فوت کرده.... اما بچه الان ٢سالش و طبیعی طبیعی.... ٢.دیشب که نتایج کنکور اومده بود خونه ی خالم بودم که یهو تلفن پسرخالم زنگ خرد....پسر عمش بود......داشت گریه می کرد تا حدودی!!....به جای کد ١۴۴٨ کد ١۵۴٨ رو تو دفترچه وارد کرده بود و با اینکه مکانیک رشت خیلی راحت با رتبش قبول می شد سر از معدن اصفهان در اورده بود....یاد اشکان افتادم....صمی میترین دوستم که ۵ سال با هم دوستیم...هر چند الان فاصله ما رو از هم کمی دوریده!...سال پیش با یه همچین اشتباهی به جای صنایع غذایی از مهندسی معماری فضای سبز دانشگاه تهران سر در اورد...یاد دکتر پ...میوفتم که حالا بعدا به شرح تو یه اپ شرح داستانش رو می گم اما یه چی تو همین مایه ها بود ولی تو امتحان تخصصش. ٣.دیشب یهو من و شهاب متوجه شدیم پدر پویا یکی از همکلاسیامون در گزشت(خدا بیامرزدش)...کسی به ما نگفته بود و دیر فهمیدیم.....چند روز پیش بود که یکی از دوستان بابام خونه دخترش بود....سمت راست قلبش درد گرفته بود و....زنگ زدن به اورژانس....اورژانس هم زحمت کشید!! اومد و بعد معاینه گفت چیزی نیستاحتمالا گرفتگی عضلات....١۵ دقیقه از رفتن اورژانس نگزشته بود که حالش بهم می خوره میبرنش بیمارستان....نتو راهروش تموم میکنه....سکته قلبی کرده بود.... ۴.چند روز پیش با یه بلاگی به نام یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند اشنا شدم که مشخص چجوری می خواد تموم بشه داستانش. نمی دونم اگه ئمن شخصیت اصلی هر کردوم از ۴ گروه بالا بودم چه برخوردی از خودم نشون می دادم....شاید ام مثل همیشه بدون اینکه چیزی از خودم بروز بدم یه لبخند می زدم و همه چی رو تو خودم می ریختم ...ولی به یه چی ایمان دارم که همه ی اینها حکمتهایی پشتش و واسه همین فکر می کنم قابل درک بود برام وگزر شاید ولی خوب تا تو این موقعیتها قرار نگیری نمی شه حرف قاطعی زد... پ.ن:یکی گفت....یادم رفت چه گفت!!...از دست این یاد که هی می رود.... اللهم اشف کل مریض.. اللهم فک کل اسیر...... اللهم اخرجنی من الظلمات نور........ اللهم لا اله الا انت سبحانک............. اللهم عجل لولیک الفرج............................................. و اول و اخر هر چه رضای توست ............................ او نوشت: از من که گذشت اما این دردهایی را کشیدم و می کشم را بر سر هیچ دیگری نیاور.... وقتی دلم عاری میشود از درد....میدانی خیلی سنگدلم که قسمت می دهم....قسمت می دهم به فرق شکافته علی.....به خون علی های حسین....به ....چقدر سنگدلم که دلت را درد میاورم تا رضایت را بگیرم....راستی بنده به این سیاهی تا حالا دید ه ای..... حالم و حالم را میبینم....فرقش شده است از اسمان تا زمین....راستی میبینی در خواندنت هم خودخواه شده ام برای خودم...یاد ان خودمم بخیر... ان قولی را که انجا بستم هنوز بیاد دارم.....ان روز هم شاید تمساح بود....اشک ها را می گویم....قرار بود باشی و باشم....تو بودی اما من رفتم....انقدر رفتم که تو هم رفتی....دیدی چه شدم!؟...دیگر نگزار که برم....دیگر تاب ندارم....ان خودم قبلی نیستم.....پیر شده ام و خسته....موهای سفید دل سیاهم راببین...دیگر این پیر تاب شکستن ندارد بجدم قسم... کودک که بودم راحت اشک می ریختم....اما امشب این اشکهایم برای تو رنگ تمساح گرفته....تعداد توبه هایم را حتی دیگر ان صلوات شماری که دارم هم جواب کرده...میبینی مرا....شده ام اسبی بر پشت زین.....وقتی...بست است باقی بماند....اینجا نامحرم زیاد است....می گویم ای او وقتی همه چراغها خاموش می شود و فقط من می مانم و حرفهای تو و ذکرت....دلم برای صدایت تنگ شده.... پ.ن:بروزم در شاید کمی ساده تر دیشب تا صبح با پسر عموم شب زنده داری کردم! داشت واسه دانشگاش انتخاب واحد می کرد!! کلا ادم طناز و جالبیه! سالهاست وبلاگ هم داره...کاریکاتوریست و تو روزنامه و مجله هم گاه گاهی کاراش چاپ میشه: اینم ادرس بلاگشOo زیگــــــــول oO ...کاریکاتور و متنای خوشمزه ای توش هست!(البته اون نمی داند من هم بله!! یعنی وبلاگ دارم!) دیشب بیچاره گیر کرده بود تو انتخاب واحداش! هی من می گفتم خواب به یکی از همکلاسیات زنگ بزن ازشون بپرس! بعد فهمیدم ایشون تنها پسر کلاسش....,تلخترین تجربه ام همچین کلاسایی هست تو دانشگام ترم اول بافت عملی که من تنها کسی بودم که تو چنین گروهی بود که برای من واقعا غیر قابل تحمل بود! ادم نه میتونه حرف بزنه نه بلند بلند بخنده و تنها باید سرش به کار خودش باشه. اخ جان بازیای قدیمی رو نسب کردم ....قارچ خور...وای بازی ای که از پیش دبستانی باهاش زندگی کردم تو فامیل گیم...نمی دونید چه لذتی داره وقتی الان دارم با کامی دوباره به دوران بازیهای ١٢ سال پیشم بر می گردم!...لحظه هایی که حتی ناهار نمی خردم تا اون بازی رو تموم کنم و اصلا هم مهم نبود گشنه ام یا نه! یا بی خیال مشق شب که همیشه باید با اون مدادای استدلر می نوشتم و همیشه ارزوم این بود که یه روزی مشق شب توم بشه و فکر می کردم اونروز بهترین روز عمرم!...روزایی که با حسرت به خودکار نگاه می کردم....اینکه کی میشه منم مشقام رو با خودکار بنویسم.... و فقط حال می کردم با قارچ خور و اون لوله های سبز و اون قارچ و اون اژدهاش... راستش الان داشتم به بازیای اون موقع فکر می کردم!! بالابلندی....قایم بشک...گرگم به هوا. لی لی.فندق بازی. تیله بازی...یه بازیم بود که حلقه می کردیم دور یه نفر می چرخیدیم بعد می خوندن:یه دختر اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه...(بقیش یادم نیست!)و خیلی بازیای دیگه ای که الان فکر کنم برو بچز امروز حتی اسمشم نشنیدن! تا امروز نگرفته بود که لطف کرد و گرفت...روزه رو می گم خیلی حالمان بد است!! با اجازه: همراه با صدای محسن خان نامجو که اتاقم رو به سلطه دراورده: اااااااااااااای!! گفتا منم ترنجم کندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی گفتم منم غریبی از شهر اشنایی... قه قه نوشت:اگر مثل من روزه شمارو گرفته یا شما روزه رو گرفتید یا اصلا نه روزه شمارو گرفته و نه شما روزه رو!! برید به ادامه مطلب یکم قه قه بزنید!.... تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه می دانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار این شعر و با صدای و تصنیف فوق العاده استاد شجریان واقعا لذت بخش... اول تشکر بی کران از دوستانی که جمعه شبشون رو با دیگران قسمت کردن و شعرهای قشنگی رو نوشتن. انشالله که همیشه خوب باشید و سبز اما بریم سر اصل مطلب :قدیمیا علاوه بر اینکه گفتن هندونه و شیر رو ÷شت سر هم نخورید یسا گردو و شیر رو با هم نخورید یه ضربالمثل قشنگی هم دارن که امروز که برای دومین بار در طول تابستان قبل ساعت 11!! بیدار شدم و رفته بودم بیرون واقعا به جانشون دعا کردم!...کا رو نباید با کار قاطی کرد... امروز که سوار تاکسی شدم یهو دیدم که راننده تاکسی پشتیبان (یا همون مشاور) من تو قلم چی بود....یه دانشجوی مهندسی کشاورزی که حالا راننده تاکسی شده.... یاد 3 سال پیش افتادم اون موقع از ازمون سنجش میومدم با دوستان بودم که سوار یه تاکسی شدیم....رانندش شروع کرد به حرف زدن و دادن تجربه!! درباره کنکور....طرف لیسانس ریاضی داشت....کا رو نباید با کار قاطی کرد...
همه اینا به کنار خبری که دیروز خوندم به کنار: سروش ثابت ، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف در کنکور کارشناسی ارشد امسال(1388) است که به رغم کسب رتبهی 1 در دو گرایش(و نیز رتبهی 2 در دو گرایش دیگر و رتبهی 4 در دو گرایش دیگر) در اعلام نهایی نتایج جزو مردودین اعلام شد ... سروش ثابت:اینجانب سروش ثابت به شماره شناسنامهی 1723 متولد 1364، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به شماره دانشجویی 82116907، در کنکور کارشناسی ارشد امسال(1388) با شماره داوطلبی 1716528 و شماره پروندهی 661883 شرکت نمودم و در کمال ناباوری به رغم کسب رتبهی 1 در دو گرایش(و نیز رتبهی 2 در دو گرایش دیگر و رتبهی 4 در دو گرایش دیگر) در اعلام نهایی نتایج جزو مردودین اعلام شدم. با توجه به اینکه رشتههای مذکور فاقد آزمون عملی یا مصاحبه یا ... میباشند و انتخاب دانشجو در آنها صرفاً بر اساس رتبهی اعلام شده است، اقدام فوق جز ستاره کردن دانشجو چه نام و معنای دیگری مییابد؟ ...کا رو نباید با کار قاطی کرد... شوهر دختر خالم که تو کار خونه ایران پوپلین هست و مهندس نساجی میگه الان افرادی هستن که مدرکشون لیسانس اما تو فرم برای کار مدرکشون رو دیپلم می نویسن تا به عنوان کارگر استخدام بشن...کا رو نباید با کار قاطی کرد... چند سال پیش یه اشنایی داشتیم که نقل قول می کرد از دوستش که دندونپزشک و وام 10 ملیونی گرفته برای ابزار الات دندون پزشکی اما چون درامد نداشت تمام وسایل رو فروخته یه تاکسی سمند خریده و ... حالا داشتم به خودم فکر می کردم....راستش از وقتی که وارد دانشگاه شدم هر گز نتونستم ایند ه ی روشنی رو برای خودم ترسیم بکنم....پسر خالم الان 26 سالش و دیگه اخرین روزای دانشجوی پزشکی بودنش رو طی می کنه اما هنوز چشش به جیب باباش....یعنی دقیقا با یه جوون 18 ساله هیچ فرقی نمی کنه....بعدشم که احتمالا باید بره طرح و... ۶٠ درصد پزشکا فارقالتحصیل عمومی هستن و از همون 40 درصد هم بسیاری از متخصصاشون مگس و پشه می پرونن!! یعنی اگه تا با اورژانسای خصوصی و بالاویژه دولتی گاو بندی نکنن و اینقدر مایه نداشته باشن تا سهام بیمارستانای خصوصی مطرح رو بگیرن هیچ فرقی با دکتر عمومی ندارن و خیلیاشون به کارای دیگه ای روی میارن...کار رو نباید با کار قاطی کرد!!... راستی کا رو نباید با کار قاطی کرد اما اینکه من نمیتونم الان دقیقا یک سال یعنی درست از ترم اول دانشگاه حتی برای فردای خودم راهی ببینم همیشه اذیتم کرده و میکنه... اخ جان نوشت!!:امروز پسر عموم میاد و نتم و با این هوا ویروس که دیگه هیچ ویروس کشی روش عمل نمی کنه متولد میشه... پی نوشت:گاهی نگاه می کنم به تو و یک نیم نگاهی به خودم....از دست این دید زدنها خسته شدم! ادامه مطلب نوشت: حتما به ادامه مطلب این اپم برید یه عکسی گزاشتم که خودم شاخ در اوردم!! وقتی دیدمش! ادامه مشاعره اول:سارا خانم دوم:صحرا خانم سوم:خودم چهارم:دانشجوی پزشکی پنجم:ابجی منیژه ششم:شیوا هفتم:زندگی جاریست... هر کدوم از دوستان خواستن که برن اعلام کنن دیشب در خانه ی مادربزرگم بودم البته اونیکی مادر بزرگم....هر ساله رسم این که یه شب کل قوم و قبیله تو ماه رمضون افطار و شام جمع می شیم اونجا! چقدر بچه هخای این دور و زمون چشم سفید شدن دیشب ۵ تا بچه تو رنج سنی ۴ ماه تا ٢ سال اونجا بودن!اون ۴ ماه که هیچی شده بود ژیانی که هی روی اعصاب ادم هندل می زد و تماما ٢ ساعت داشت گریه می کرد و مثل اسمش که باران می بارید و بیچاره دختر عمه ام و شوهرش برش داشتن و رفتن چون نمی تونست تو جمع بمونه!! بالاخره دیشب مامانم گیر داده بود واسه یکی یه چی بخرم و بهش بدم واسه یکی از اقوام به مناسبتی! منم گفتم حتما اینکارو می کنم باور کن و منتظر باش!! اخی یکی نیست بگه مادر جان اسم من ارمان ها!! من واسه کسی چیزی بگیرم از جیب خودم!....یادمه که بچه بودم تولد یکی از دوستانم بود و اولیام چارقد کاغذ کادو رو بر سر یک عدد ماشین کشیده بودن ومن داشتم میبردم....بعد در کل راه داشت دلم برای اون ماشینی که زیر چارقد کادو پیچیده شده بود قیری ویری می رفت و این قیری ویری خیلی زیاد بود و نمی شد کنترلش کرد!! و بعد هم گفتم چه معنی وقتی خودم این ماشین رو دوست دارم و باهاش بازی نکردم واسه یکی دیگه ببرمش پس اول یه خرده باهاش بازی می کنم و بعد میبرمش!! کی می خاد بفهمه!!....پس وسط راه رفتم یه گوشه ای و چارقدش رو باز کردم و شروع کردم همونجا بازی کردن باهاش. بعدشم هرچقدر تلاش کردم دواره چارقدش رو سرش کنم دیدم نمیشه و اون ماشین رو بدون چارقد رنگی بردم و تو تولد و اصلا به روی خودم نیاوردم ... راستی ایا می دانید: یه کلمه ای بگید که توش مرده باشه!؟....اگه بگید جایزه دارها باور کنید!!....توقع بیجا مانع از کسب است.... پی نوشت:شب بود و شب همچنان بود....شب هست و شب خواهد بود...شب نمی رود و فردا نخواهد امد....باور کن!! یک اقای محترم روستایی(التر کی خادا) تصمیم می گیرد که شوالیه شود و اسمش را به دن کیشوت تغییر می دهد.چطور می شود هویت چنین شخصی را تعریف کرد؟ او یک لگن مسی ریش تراشی را به خیال این که کلاه خود است از بساط یک سلمانی می دزد کمی بعد سلمانی مربوطه در واقع کسی است که خودش نیست اما دن کیشوت درست دست بر قضا در میخانه ای سر و کله اش پیدا می شود. سلمانی در انجا چشمش به لگن ریش تراشی می افتد و تلاش می کند پسش بگیردش دن کیشت قبول نمی کند که کلاه خودش یک لگن ریش تراشییست و...(برگرفته از داستانی از میلان کندرا)....سخت ترین کار محکوم کردن یک احمق است(استالین) به به مجلس لطف کرد و ما رو از نعمت یک وزیر که دو نداره مستفیظ نمود!!....وزیر بهداشت که می شود صاحاب بچه دانشگاهای علوم پزشکی همین بس درباره این خانوم که طرحی که تو مجلس ۵ ام وقتی خودشون نماینده بودن این بود که اقایون باید پیش پزشکای اقا برن و خانما پیش پزشکای خانم....پس اگه سال تحصیلی جدید با یک عدد کیسه در وسط کلاسها مواجه شدید نترسید... بگزریم داشتم مدتی به این جمله پزشک بارونی که: هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره! فکر می کردم...البته هیچ چیزی کامل نیست یعنی به نظرم اصلا زندگی نسبی ست و هیچ چیزی قاطع نیست حتی مرگ و تولد و همه اینها نسبی هستن....من هم این شعار بالای شهاب رو داشتم بهش فکر می کردم که این نسبتش تو من زیر خط فقر. اما...راستش امروز باید سوم اون عموی پدرم برم....داشتم فکر می کردم که این اولین ماه رمضونی نیست که مراسم عزاداری باید برم....چند دقیقه فکر کردم تا یاد عمو بهرام خدا بیامرزم افتادم....برای من مثل پدربزرگ نداشته ام بود با اینکه خونه داشت ولی معمولا شبا خونه ما می موند خیلی دوسش داشتم تنها کسی که مرگش باعث شد تا اشک بریزم....خدایش بیامرزد....دخترش چین زندگی می کرد و پسرش پزشک....همین بس که پسرشون که فرمانده اسبق سپاه گیلان رییس کل ستادهای استان گیلان دکتر احمدی نژا رییس ستادای یکی از نمایندهای مجلس که از جیب براشون هزینه کردن و البته احتمالا رییس بهداری جدیدن و صد در صد نماینده بعدی مجلس شهرمون... با این حال پسرش حتی وقتی پدرش تو بیمارستانی که اونجا بود بخاطر ناراحتی قلبی بستری شده بود نرفت....این عموی مادرم یه کارخونه چوب بری داشت و یه فرش فروشی و کارگرای زیادی تو اونجا کار می کردن.... همون روزای اخر عمرش یه پاساژ فروخته بود....دقیقا همون شبی که پول دستش اومده بود یکی از کارگراش که تو یه شهرستان دور از رشت زندگی می کرد زنگ زد و بهش گفت زنم مریض و فردا باید ببرمش تهران و امشب جایی ندارم تو رشت بمونم...عموی خدابیامرزم میگه بیا اینجا و حتی به کارگر خونه گیش زنگ می زنه که بیاد و اونشب...حتی تو اعترافشون گفتن که جای خوابمون رو هم خودش گزاشت ولی...ولی اونا به قتل رسوندنش....دست کارگر و بستن و شیر گاز رو باز گزاشتن تا خونه منفجر بشه و اون کارگر هم بسوزه....اما بالاخره بعد از چند ماه راز قتل فاش شد... ٣روز بعد قتلش نشده بود که اقا پسرشون اومدن خونمون و تمامی مدارک و سنداش رو از خونمون گرفتن و بردن....به همین سادگی فقط ٣ روز از قتل گزشته بود... هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره....چی بگم!! ببخشید ...شاد باشید و پر از لحظات شاد.... پی نوشت:گرداگرد زمین خلوت را می نگرم و خود را....و تکرار می کنم که من اینجا چکار می کنم!؟ دیروز insomniac یه متن قشنگ تو نظراتم نوشته بودن از عرفان نظر اهاری که چون خیلی زیباست اینجا میزارمش: سنگ پشت پشتش سنگین بود و جادهای دنیا طولانی می دانست همیشه که جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت اهسته اهسته می خزید. دشوار و کند و دورها همیشه دور بود.سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و انرا چون اجباری بر دوش می کشید پرنده ای در اسمان پر زد سبک و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:این عدل نیست. این عدل نیست. کاش پشتم این همه سنگینی نمی کرد من هیچگاه نمی رسم هیچگاه. و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی....خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد و زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود و گفت:نگاه کن ابتدا و انتها ندارد و هیچکس نمی رسد چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است . حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسید ه ای و انچه بر دوش توست تنها لاک سنگی نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت....دیگه نبارش چندان سنگین بود نه راهش چندان دور سنگ پشت راه افتاد و رفت حتی اگر اندکی و پاره ای از او را با عشق بر دوش می کشید..... تبریکات ویژه هم به سارا خانم ژوژمان عرض می نمایم که ایشون هم به همکارهای اینده پیوستند(شیرنی فراموش نشه ها) انشالله چند روز دیگه ام نتیجه نهایی سراسری اعلام شد بعضی ه(ا!! رسما و عرفا دکتر شدن یه شیرنی مجازی به این بچه های وبلاگی از جمله بنده بدن. البته بعد افطار. دیروز یهو پسر خاله ی مان هم که میشود داداش کوچیکه اون دوتا پسر خاله های اپ پایینم که یه سال برای خودش راست رفت و راست اومد و هی داشت با موهاش ور می رفت و منم شده بودم براش گشت ارشاد متحرک و فقط بهش گیر میدادم و داشتم دغ می کردم از دستش و داداشاشم کلا دیگه بی خیال درس خوندنش شده بودن زنگ زده میگه مکانیک دانشگاه ازاد لاهیجان قبول شده!! والا این دانشگاه لاهیجان دیگه چیه که این پسر خاله مان(البته بچه مثبتیها) ولی با این درسش و اون رتبه چند ده هزاری ش قبول شده خدا می دونه! دیروز خانه ی اشنایی افطاری دعوت بودیم یعنی من فقط عاشق ماه رمضونم واسه این افطاری خونه اشناها رفتن!! نه اینکه چون بحث شیرین خردنها نه!! بخاطر اینکه بهانه ای تا دوباره بعد مدتها بعضیا رو بیینم!! در انجا که بودم دیشب چشمم به سریالهای ماه مشکل اخلاقی دار رمضان روشن شد!! راستش من خیلی وقت دیگه اصلا تلوزیون نگاه نمی کنم و امسال اولین سالی تو ماه رمضان که سریالهای ابکیش رو نگاه نمی کنم....اما دیشب با دیدن همین یک قسمت باز به جمله یی که ٢ سال پیش دبیر ادبیاتی به نام اقای نظر پور که کلا جز دسته ای از دبیراست که از ١.۵ کلاسش ١ ساعت قصه میگه که مشکل اخلاقی هم گاهی دارن البته جز اون دسته دبیرایی نیست که ١.۵ ساعت کلاس رو ٢ ساعتش رو میومدن بلوتوث می گرفتن که این حرکت مشکل اخلاقیدراز اصل مشکل اخلاقی هم دارهو البته ایشون که جز دسته از ادمهای مشکل دار در اصل نبود ولی در فرع چرا!! ه هر جلسه همون داستانا رو تکرار می کنه و اپدیت نمیکرد! یه جمله ای می گفت درباره سریالهای ماه رمضان که:(دیدیم مشکل اخلاقی داره سانسورش کردیم!!) کلا همینجوری گفتم که همش به یه مسئله ای گیر دادن بخدا این فیلمای تی وی خودمون همش از اول تا اخرشمشخصه و مشکل اخلاقی دارن(دیگه از نقد صدا و سیما می گزرم!! چون زندگی جاریست مطمئنا مثل همیشه این کار سخت رو انجام میده!!) الانم داره از یه خواننده که مشکل اخلاقی داره صداش یه اهنگ گو ش میدم که خیلی قشنگ ولی نمی تونم اینجا بنویسم دکلمه اش رو چون بازم مشکل اخلاقی داره!! جمعه ساعت ١٠ شب امیدوارم همتون به نت دسترسی داشته باشید!! بدونید مشکل اخلاقی نداره برای دلیلش برید به اون بلاگم:شاید کمی ساده تر رودخونه! دریا رو دریاب بی تو تصویر کویره راه بیفت برو سراغش فردا دیره! فردا دیره! اگه دریا رو نبینی برهوت بجاش میشینه دریا عمری که می خواد خط ایینه رو ببینه رودخونه! رودخونه! کجایی؟ کی میایی؟ کی مایی؟ دریا تو تنش اسیره تو رهایی تو رهایی من همون دریای خسته م که داره میشه یه مرداب بی تو خشک خشک خشکم رودخونه گریه م رو دریاب بیا تا دستای ابیم دستای تو رو بگیره بیا تا موج ترانه از دوباره جون بگیره....(یغما گلرویی) امروز بعد از افطار چون مامانم می خواد نمی دونم کی! اش بپزه هلک هلک رفتند(منظورم پسر خاله م!! من در مراسم عزاداری بودم!) سبزی رو داد با از این دستگاها نمی دونم چی چی خرد کردن و اوردن....راستش من که دلم خیلی واسه اون صدای تخ تخ سبزی خرد کن رو اون تخت چوبی تنگ شده.....یادش بخیر!! ای تو روح این تکنولوژی!! امدیم خانه با دو عدد پسر خاله به مقدار لازم مواجه شدیم!! مهندسین جامعه افتاده بودن به جون فیفام داشتن دو نفری با هم بازی میکردن داداشا و تو سر هم می کوبیدن(یکیشون فارقالتحصیل شده و اونیکی سال سوم مکانیک خواجه نصیر می خونه) تا بالاخره تلفن داداش بزرگه زنگ زد و بلند شد!! و مثل همیشه من رو دراز گوش فرض کرد!! حمید(همون پسر خالم):علو سلام اقای مهندس....خوبی اقای مهندس!! چیکار می کنی اقای مهندس....اقی مهندس....اقای عزیزم....اقای..... من هم که اصلا نفهمیدم داره با خانمی با فامیلی ایکس که واسه شهر ایکس!! صحبت می کنه(اخی فکر نکنم خانوادش مثل من امارش رو داشته باشن!! خوب گفتم خودم رو به خنگی می زنم ولی در عین حال!! .....) در این اثناکه من اصلا حواسم به حمید خان نبو به جان اقدس!!د داشتیم با عل(دااشش)ی ییهو درباره کارتونا صحبت می کردیم....اینکه چقدر بچه های الان بد بخت تشریف دارن!! خداییش چه کارتونایی می دیدیم نشستیم هی اسمای کارتونا رو یاد اوری می کردیم....از گوریل انگوری گرفته تا ای کیوسان و میشکا و خرس مهربون و پدر پسر شجاع! و سلند پتی(که من خیلی بچه بودم مامانم می گفت با اون سلنده پتی کیف می کردم!!!) ملوان زبل و کشتی فضایی و کماندار توجوان و نیلز و سمباد و سه برادران و پینیکیو و سگ های خالدار و ...و ....و .... الان این گرافیکا و این داستانای مزخرف خیلی قدرت تخیل بچه ها رو ببازی می گیره و خیلی کلا مزخرف!! من که اصلا دوست ندارم! حالا پسر خاله مان که بعد از صحبت با اقا!! تاکید می کنم همینجام با اقای مهندس شاد و شنگول برگشته بودن شروع کردن باز به سر و کول هم زدن! البته با داد و بیداد و همشون کمتر از ٣ تا وقتی با من بازی کردن نمی خردن!! یادمه سوم ابتدایی(توجه دارین که بچه ٩ ساله!!) بودم هر روز از ٩ صبح لغایت ١٢!! شب تو کلوپای پلی استیشن یک بودم و بسته می زدم!! از بالای شهر تا پایین شهر کلوپی نبود که نمی رفتم و بسته نمی زدم!!! تو کلوپایی که همش توش پر از دود سیگار و فحشای ابدار بود!!....هر چند دیگه از دوره راهنمایی به عنوان یه پیشکسوت تو بازیا کامپیوتری دیگه بی خیال این کلوپا شدم!! ولی خودمونیم چقدر میبردما با اون سنم و قیض همه رو در میاوردم!! پ.ن:ای کاش میدانستی که اقاقی ها هم اینروزها بوی تو را مید هند! زندگی خاطره است زندگی یک خواب است زندگی خواب یک خاطره است زندگی خاطره ی یک خواب است زندگی یک سره گل یک سره اواز پرنده زندگی یک سره رنگ زندگی را باید مثل یک تکه ی نان بر سر سفره ی عشق تقسیم کنیم زندگی:یک شاعر کار ما خواندن شعر: "لحظه ها را باید شست جور دیگر باید دید" زندگی لحظه ایست که زمان می ایستد در مکانی.... ....بی نهایت... زندگی:نقطه ای از یک خط است زندگی: رویش یک بشر است زندگی:ثانیه ای بیشتر از لحظه ی مرگ زندگی لحظه ی دیدار خداست.... زندگی را باید مثل یک خاطره زیست زندگی را باید زست...باید زیست...(امیر اروین) دارم فکر می کنم!! امروز برای اولین بار در این ٢ ماه!! زودتر از ساعت ١١ یعنی ساعت ٩ صبح بلند شدم!!....یعنی اینقدر تلفن زنگ خرد که بیدار شدم....خبر مرگ بود....مرگ عموی پدرم!!.....تو خانه سالمندان....یکسال و خرد ه ای میشه که سکته مغزی کرده بود و نصف بدنش لس شده بود و فلج....دو تا دختر داشت....هر کدوم که نگه داشتنش یه وکالت نامه ازش واسه ارث و میراثش گرفتن از اون پیرمردکه....اینقدر خواهرا باهم اختلاف پیدا کردن که اخر سر از یه خانه سالمندان خصوصی در اورد و امروز هم.... حالا میتونن دو تا خواهرا بشینن و تا میتونن واسه ارث و میراث تو سر هم بزنن.... داره فکر می کنم....راستی این زندگی چقدر بی ارزش شده.... یه دختر بچه هشت ساله باید کنار خیابون کفش واکس بزنه..... یه ادم برای رسیدن و موندن تو قدرت دها نفر رو به...... یکی برای ا پول.... دلم می خواد همیشه اینقدر داشته باشم که فقط زندگی بکنم.....زندگی... اینقدر شعور که بتونم زندگی بکنم.....شعور.... می خوام فکر بکنم..... راستی ارزش زندگی چیه!! امروز یه حسی بهم داره می گه....مهم نیست چی میگه!! مهم اینه که داره میگه!! این بالایی نامه شاملو بود به ایدا! من که از خوندنش خیلی لذت بردم. راستش این چند روزه حسابی سرم رو گرم کردم با دو سه تا چیز واسه کنکاش که خیلی انرژیم رو گرفت!! داره یه مطلب می نویسم درباره وصیت نامه و نامه...وصیت نامه افرادی مثل چارلی چاپلین و گابریل گارسیا مارکز و نامه هایی مثل نامه های چخوف و شاملو وفروغ و اینها! البته وصیت نامه رو احتمالا با کوتاه کردن تو اون بلاگم میزارم! راستش چیزای زیادی توشون هست که ادم میتونه ساعتها بهش فکر بکن. هم تو وصیتنامه ها هم تو نامه ها.. راستی شما بخواید وصیت نامه بنویسید(زبونم لال ببخشید دیر به دیر میام! این مطلب و چند مطلب دیگه که نوشتم این چند روزه وقتم رو گرفت! این مطلب رو برای مجله کنکاش نوشتم! سعی کردم خیلی دقت کنم که به کسی توهین نشه! قابل چاپ اما هنوز فکر کنم باید یه جاهاییش سانسور بشه!! لطفا در سانسور کردن این مطلب کمکم کنید!! حالا یه بار شما سانسور بکنید!! همیشه رمضون حالا یه بارم شعبون!! 1- ایران؛ یک هفته پیش از انتخابات: همه چیز حاکی از شور و شوق و رنگ و تحرک است.هر دو جناح عمده رقیب برای کاندیدای خود سنگ تمام می گذارند.شهر سالهاست که چنین شبهایی را به خود ندیده .اگر با چشم خودم نمی دیدم باورم نمی شد :دو طرف مدعی، علیرغم سرشاخ شدن نامزدهایشان ، با آرامش از کنار هم می گذشتند و برای نامزد مورد علاقه خود تبلیغ می کردند و حتی کمترین درگیری های احتمالی را به سرعت حل و فصل می کردند.چهارشنبه شب و پس از اوج جدال های لفظی در تلویزیون ، ایران شاهد سیل عظیم طرفداران موسوی و احمدی نژاد بود.کاروان هواداران موسوی آمدند ، بوق زدند ، "احمدی بای بای گفتند" و گذشتند.بعد از آنها نوبت به احمدی نژادی ها رسید.آنها هم آمدند ، بوق زدند ، جواب بوقچی جوانشان را با "دکتر ، دکتر" گفتن های پیاپی دادند و آنها هم رفتند خود به خود یاد اولین صبح بعد ان جدل در دانشگه میوفتم که دانشجوها و همکلاسیهایم می نشستند و با هم بحث می کردند و هر کس سعی داشت با استدلال و دلیل دیگری را قانع کند وقتی در وسط راهرو دانشگاه صندلی راهرو را به صورت L در اورده بودند و با هم اگاهانه مناظره... ولی اینها تازه انگار اول ماجرا بود... 2- مدینه ؛ هزار و چهارصد و خرده ای سال پیش: پیامبر گرامی اسلام چشم از دنیا فروبسته و جامعه ای نوین را که خود پایه گذاری کرده به جانشین بزرگوارش سپرده است.زیاده خواهان ، قدرت طلبان و اقتدارگرایان بد اخلاق ، برای این جامعه نوین نقشه کشیده اند و خود را وارث نبی اکرم می دانند.دعواها به اوج رسیده و هرکس که از راه می رسد داعیه جانشینی دارد و آنچه که به وضوح نادیده گرفته می شود ، کلام گهربار مردی است که با رسالتش دریچه ای جدید به روی اعراب بی فرهنگ و تمدن توخالی شان باز کرد و آنها را از بدویت و جهل به سوی جهانی تازه سوق داد.جریانات طلحه و زبیر ، ماجرای خوارج و غائله جنگ جمل از همین بدخلقی ها و اقتدار گرایی ها زاییده می شود.اهل بیت – علیهم السلام – آماج تندترین حملات قرار می گیرند و جامعه اسلامی به ورطه ای می افتد که برای به ثبات رسیدنش سالها وقت صرف می شود و جانهای گرانبهایی چون جان مبارک حسنین – علیهم السلام – هزینه می گردد. موجوداتی پلید و سرطانی به نام انشقاق و اختلاف، از درون همین ناآرامی ها زاییده می شوند و تا همین حالا ، بیخ گوش خود ما ، جان و تن و جامعه مان را آزار می دهند.اختلاف و انشقاق... 3-ایران؛ روزهای بعد از انتخابات: موج عظیم به راه افتاده به ناگاه می ایستد و مبهوت می شود.حضور حداکثری ، که قرار بوده به خار چشم دشمنان تبدیل شود ، خاری شده و راه نفس خودمان را بریده است.همه همدیگر را متهم می کنند.برادری،برادر بزرگترش را به بهانه حضور داشتن در موج سبز ، آدمی غیرعادی و مشکل دار خطاب می کند.عده ای از تقلب می گویند.بعضی ها جرزنی می کنند.گروهی مردم بهت زده را کتک می زنند..بعضی ها مردم را در برابر هم قرار می دهند.خودی و غیر خودی درست می کنند.عده ای که معلوم نیست از کجا پیدایشان شده همه چیز را می شکنند و آتش می زنند.انگار دنبال فرصتی بوده اند برای بیرون ریختن عقده های کثیفشان.در این میان ، رسانه های غول آسای غرب با حمایت از دولت های پشت سرشان ، مدام و مدام از ناآرامی و شورش می گویند و از این ناآرامی ها به سود خودشان سوء استفاده می کنند.دولت های پر مدعایشان از این شلوغی ها شاد شاد شده اند و اعتراضات مردم را مقدمه ای می دانند برای براندازی نظامی که همین مردم معترض برای تثبیت کردن و پرقدرت ماندنش خون و مال و جانشان را بدون هیچ چشم داشتی فدا کرده اند. کاش همین جا بایستیم ، به هم نگاه کنیم (چشم در چشم) و یکبار دیگر نگاهی به گذشته مان بیندازیم. کاش دست از اقتدارگرایی و جرزنی برداریم ، با هم حرف بزنیم و اختلاف ها را کنار بگذاریم. کاش به بچه هایمان ، پدرها و مادرهایمان ، بزرگترهایمان و مخالفانمان احترام بگذاریم. کاش ... گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من چه شد!! راستی کمی به خودمان نگاه کنیم!! دکمه pause را بزنیم!! این ساده ترین کاریست که می توان کرد بایستیم و چشمهایمان را خیره به هم کنیم و حرف بزنیم....نخبگان این جامعه همه گی برامده از مکانی مقدس به نام دانشگاه هستند...جایی که مبدا اندیشه هاست جایی که مبدا تحولات است. وحالا فکر کردن در ان سخت شده. پس چرا به جای تبادل اندیشه صحبت و استدلال به زدن همدیگر و به ریختن خون همدیگر می پردازیم انهم با لشرکشی نخبگان با نخبگان "وای به روزی که بگندد نمک".... (در حوادث پس از انتخابات جنایات و تخلفاتی صورت پذیرفت که به طور قطع با انها برخورد می شود"مقام معظم رهبری") هنوز گیجم!! نفهمیدم چه شد....فقط فهمیدم که خطی کشیده شد و متهم شدند دانشجو و مردم....دانشجو و مردمی که سرزمینشان را دوست دارند و انقلاب ارمانهایش را دوست دارند و.به پاس خون شهدایش ایستاد ه ند.... می مانند در این بیطوطه و یک قطره از خاکش را به موهای رنگ شده دختران کبریت فروش و انشرلی ها و بابا لنگ درازها نمی دهند... دانشجویان و جوانانی که نسل بعدی انقلاب هستند... .خود به خود یاد کلاس دوم ابتدایی ام میوفتم انروزها که ازادنه تر از این روزها می اندیشیدم. معلمی داشتیم که سئوالی پرسید گفت شماها سربازید!! اگر گفتید اصلحیتان چیست؟ روزها گذشت و من در جواب زبانم کوتاه بود....بعدها خودش گفت: قلم....قلمی که انروزها مدادم بود تا الفبای فارسی را یاد بگیرم....تا فرداها یی که این صلاح به کلمه خدمت معربی شود برای رساندن ان به مردمم .مردمی که نظام هستند و نظامی که از مردم است....تا رهبر....تا رییس جمهور...تا مجلس و مدیرانم را برای رسیدن به شعارهایی که از ٢٢ بهمنی به وجود امد....از ٨ سال دفاع مقدس و از شهید رجایی ها و باهنرهای در خدمت تا شهدای اندیشه ای چون شریعتی و مطهری و شهدای خاک و مرز و بومم چون چمرانها و همت ها و باکریها باندازه خودم یاری برسانم.... نمی دانم اگر می داستم روزی بین انقلابیون و جانبازان کشورم خطی کشیده می شد و دودسته ایا باز برای رسیدن به این صلاح تلاش می کردم.....اگر کسانی که میلیونها نفر به انها اعتماد کردند.کسانی که کنار مرد بزرگ قامت ایران امام خمینی بودند دزد و منافق و اجیر شده خوانده میشدن و همسر و فرزندان شهیدانی به سخره و فساد اخلاقی و عرفی متهم می شدندباز هم دست به صلاح می بردم ای کاش....ای کاش.... ای کاش انقدر یک طرفه به قاضی نرویم که سیلی بخوریم.....یادمان باشد ان مرد راستین انقلاب چه می گفت یادم نمیاید چند شنبه بود یا چه روزی.. ولی میدانم انقدر رسانه ها یک طرفه به قاضی نرفته بودند که بخشی از مردم به دیگری بیگانه پناه ببرند در خانه دوستی بودم اری خودش بود....اما م انقلاب می گفت: مواظب باشیم انقلاب سیلی نخورد.....اگر انقلاب سیلی بخورد اسلام سیلی می خورد....مواظب باشیم مردم را از دور دین به بهانه مگسان دور شیرنی دور نکنیم یکی از مورخان عهد ناصری مینویسد: «شاه بر صندلی جلوس کرده، عملیات آشپزان با نوای موسیقی شروع میشد. سپس شاه میرفت و وزرا مشغول پاککردن سبزی آش شاهانه میشدند. من خودم تصویری از این «سبزیپاککن»ها را پیش چشم دارم. صدراعظم بادنجان پوست میکرد و آن دیگری سیبزمینی»! ای کاش مواظب این سبزی پاک کن ها می بودیم... از این «سبزیپاککنها» هنوز فراوان است و رسم زشتشان برپا. آنها که به بازی و نمایشی میخواهند مدام پیش چشم باشند و بدینسان بالاتر روند. در این میان تنها میمانند بزرگان که رفتار و عملشان میتواند ادامه یافتن عادت ناپسند عهدناصری را متوقف سازد. آنها که به «سبزیپاککردن» چاپلوسان وقعی ننهند و حتی برابر این ظاهرسازی و تملقگویی سخت بایستند. آنها که اهل رتبهدادن بر اطرافیان جز به دلیل «شایستگی و اخلاقمداریشان» نیستند.هنوز هم دیر نشده نگزاریم این ای کاش ها بیشتر شود.نگزاریم این صلاحها بر زمین گزاشته شود...تمامی ما ناموس هم هستیم. این خط کشی ها را پاره کنیم و به حرف رهبر انقلاب گوش کنیم که می گوید دوست رابا دشمن اشتباه نگرید و بهانه دست دشمن ندهید. یادمان باشد جد همه ی ما ادم است....حتی وقتی که خداگفت: نخورید از ان میوه ممنوعه کار خود را کرد و نتیجه اش هبوط شد.مواظب میوهای ممنوعه باشیم.و یادمان باشد که اینجا دیگر معادله یک طرفه خدا و ادم نیست.ادم و ادم است و میوها خوش رنگ و لعاب تر و هبوط عمیق تر و درد اور تر.... "و چون از شما پیمان محکم گرفتیم که خون همدیگر را مریزید و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید سپس [به این پیمان] اقرار کردید و خود گواهید ولى باز همین شما هستید که یکدیگر را مىکشید و گروهى از خودتان را از دیارشان بیرون مىرانید و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به یکدیگر کمک مىکنید و اگر به اسارت پیش شما آیند به [دادن] فدیه آنان را آزاد مىکنید با آنکه [نه تنها کشتن بلکه] بیرون کردن آنان بر شما حرام شده است آیا شما به پارهاى از کتاب [تورات] ایمان مىآورید و به پارهاى کفر مىورزید پس جزاى هر کس از شما که چنین کند جز خوارى در زندگى دنیا چیزى نخواهد بود و روز رستاخیز ایشان را به سختترین عذابها باز برند و خداوند از آنچه مىکنید غافل نیست(سوره بقره ایه ٨۴ و ٨۵)" بعد بعدا نوشت:با مشاهده جمیع جاهات و با توجه به اینکه نمی دونم تو سال تحصیلی جدید قرار چه برخوردی تو دانشگاه بشه و چه اتفاقاتی میوفته!! وبا توجه به بازخورد نظر شما دوستان فعلا بعید می دونم این مطلب رو چاپ کنم!! اخ چه فازی میده سردبیری!! خودت باید تایید بکنی مطالب خودت رو
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من (سهراب سپهری)
برهنه تنی یک درم وام کرد
تن خویش را کسوتی خام کرد
بنالید کای طالع بدلگام
به گرما بپختم در این زیر خام
چو ناپخته آمد ز سختی به جوش
یکی گفتش از چاه زندان، خموش
بجای آور، ای خام، شکر خدای
که چون ما نهای خام بر دست و پای
بچه ی مردم که خود اینجانب می باشم

....حالا فهمیدید ما چه گفتیم!؟ اگر نفهمیدی مشکل از خودتان است!!
!؟
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال... (سهراب سپهری)
...ما الان خیلی دلمان از دست صاحاب فیلتر پر است
...اول برویم تفعلی بزنیم به حسین خان پناهی تا بعد بروم سر اصل اپ!!
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود...(حسین پناهی)
!
و نماز خونش و حتی اتاق شیشه ای و حتی برد لعنتی نمرهاش جیز غاله شده!
ادامه مطلب
خونه می ساختیم روی باد ، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی ، رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود ، شیهه ی اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا می ذارن
مزرعه های گندم رو برای فردا می ذارن
فردا رسید و خوشه یی تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست ، رو سرمون طاقی نموند
با کلیدای زنگ زده ، قفلای بسته وا نشد
سکه ی دلسپردگی ، تو جوب ما پیدا نشد
تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست ؟
آهای درختای انار ! دیکته ی بی غلط کجاست ؟
چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده ؟
چرا نمی رسیم به هم ؟ چرا همیشه دیر شده ؟
تو دفتر سکسکه مون چن تا ترانه خالیه ؟
چن تا ترانه قصه ی ممتد بی خیالیه ؟
چن تا صدای بد صدا سکوت رو فریاد می زنه ؟
زغال شام آخر رو دستای کی باد می زنه ؟
تو غیبت حنجره ها ترانه سازیمون چیه ؟
یکی به من جواب بده ، آخر بازیمون چیه ؟
تو بازی کلاغ پر ، هیشکی نشد برنده
قصه ی ما همین بود : پرنده بی پرنده ! (شعرشم از یغما گلرویی)!

(البته همون اولا بود بعدش دیگه بزور به همونایی که برام نظر میزاشتن سر می زدم !!)
ادامه مطلب
![]()
اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه
سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد
کاش داش کل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد
قصه نویس قصه مون رو با گریه پایون نمی داد
تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره
کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود
کادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت
قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت
اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم
تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره


)

!
...بالاخره ادم باید به عنوان پسر عموی بزرگتر مواظب پسر عموی کوچیکترش باشه!!)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
تفنگت را زمین بگذار… (فریدون مشیری)
ادامه مطلب
) چجوری مینویسید!؟؟ من خودم دارم به این فکر می کنم!! کی چی و به کی می نویسم!

