تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
بالا نوشت:می توانیم...می شود...شد!!...بالاخره اونجا هم بروز شدم.: منظور از اونجا یعنی:http://shaiad-kami-sadehtar.blogfa.com/ دیروز خوش خرم نشسته بودم خانه داشتم کشکم و میسابیدم! که یهو ساعت ۴:۴۵ دوستم با خواهر گرامشون اومدن دنبالم گفتن بریم بیرون ما هم بی خبر از همانجا !!رفتیم(ساعت ۵:٣٠ هم با علی<یا همان شهاب!> قرار گذاشته بودم)...یهو همینجور رفتیم در اوسط راه از من میپرسن که چرا پیراهن سیاه نپوشیدی منم مثل ببو گلابی ها!! پرسیدم:اااااااااااخ...پیراهن سیاه واسه چی؟؟...ا بالاخره ساعت ۵:١٠ دقیقه رسیدیم سر خیابون حاجی اباد...دیدم پسر داییشون و دوستش که از دانشجوهای پزشکی سال اخر دانشگاه خودمون هستن...همراه شدن و گفتن: خواب بریم ...من که همچنان دو زاریم نیوفتاده بود گفتم کجا بریم خوب؟؟...گفتن ١٨ تیر دیگه بریم تظاهرات!!...(در اون لحظه من سری یاد قرارم با علی اوفتادم و خدارو شکر قبلا هم چون بهشون گفته بودم مثل یک قهرمان بدون خداحافظی جیم شدم!!) و فقط از دور یک لحظه دیدم جمع ۵٠ نفریشون رو که داشتن جمع میشدن پلیس و ۴ تا لباس شخصی ظرف سیم ثانیه جمع کرد!!<درود بر این دلاوران> بعد می گویید اااااااخ نگو و غر نزن!...دیرو همین که داشتیم با علی خیابون گس می نمودیم و خورشید هم درست در سمت راستمان بود و داشت دالی می کرد ناگهان احساس کردم مردم کولراشون چقدر اب تولید می کنه که...باز دوزاری افتاد که ای دل سرما خرده این بارونه!!...اقا به جان خودمان افتاب فروزان بود ولی این ابرها انگار شدیدا با بنده لج کردند و تا من میایم بیرون مثل کارتونها یه تیکه اش میاید بالای سرمن هی زار زار می بارد... بالاخره ساعت ١٠:٣٠ شب رسیدم خانه و قرار بود عمو و دو تا پسر عموهام بیان خانه مان(یکی شان ١٢ سالش است و ان دیگری که قربونش برم! همش ١ سال و ۶ماهش)...ما هم که همیشه بچه دوست تا پاسی از شب داشتیم با این پسر عموی جیگملم ور میرفتم(من بهش میگم لورل چون خیلی شبیهش!) این بچه کلی برای خودش شیطان است اما نه از ان شیطانا...با ارامش و بی خیالی بدون اینکه به روی خودش بیارد موزیانه کارش!! را می کند اول هی می گفت اموش ما که نمیفهمیدم یعنی چه از عمویمان پرسیدیم گفت یعنی می خواهد کلید چراغ را خاموش روشن کند!!...ما هم واسه اینکه یادمان افتاد بچه گی خیلی دوست داشتیم از این کارا بکنیم و نمی گزاشتند...بردیمش اتاقمان (نمی دانم چرا اول میترسید وارد اتاقم شد ...احتمالا جنی چیزی دیده بود!) گزاشتیم اینقدر چراغ اتاقمان را خاموش روشن کند تا خسته شود!...سپس یک الو دادیم دستش و همچنان که در بغلمان بود و بنده مشغول کار دیگر دیدم که در حرکتی انتحاری هسته الو را در اورده ودر دهان قرار داده و الو رو لطف کرده و در صورتمان شوت کردند ... بعدش یک عدد شکلات دادیم تا کمی با خوردنش مشغول شود...که ناگهان رفتیم چاییمان را بخوریم دیدم پوست شکلات در چاییمان هست!! اما من که با این ها علاقه مان کم نمی شود..هان...شروع کردیم به بازی کردن باهاش و کلی به بالا و پایین می فرستادیمش و با تمام قدرت در بغلمان می فشردیمش که یهو دیدم دارد یه بوهایی ازدستمان میاید....قشنگ که مبدا بو را تجسس کردیم دیدم ای دل سرما خرده..پسر عمو جانمان حسابی از خجالتمان در امده و... پ.ن:چه دشوار است دم زدن!...در اینجا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و...صدای هر گامی غم! پ.ن:من این صاحاب بلاگفا رو بگیرم..اااااااااااااااخ....امروز برای بار دوم بروز کردم ولی هرچی نوشته بودم پرید ااااااااااخ...تمام بدنم درد میکنه!!...ااااااخ..گلوم...فکر کنم بدجور سرما خوردم!!!!...اخ یکی نی بگه کی تو چله!! تابستون سرما میخوره که تو دومیش باشی زرنبوت ابپز...اون سنگه مزکور هنو دست از سره این پای لنگمان بر نداشته.... خدایاااا مردا چه گناهی دارن که باید ریش در بیارن...من حوصله همین ته ریشم ندارم!!...اخ فیلیپس پرتوان برس به داد من ناتوان!! چرا r2 دسته بازی کامپیوترم خراب شده و من نمیتونم وقتی فیفا بازی می کنم یارگیری بکنم و اصلا بازی به من نمیچسبه!!...یاد بچه گیام بخیر(نخندینا!!) دو تا ١١ تا مداد بر میداشتم رو یه فرش ٩ متری(١٢ متریم اشکال نداشت!!) در ضمن فرش نباید بیش از حد پرز داشته باشه چون میره تو چش و چال ادم...بعد از یارکشی! با یک عدد از این توپ شیطونکا میوفتادم به بازی کردن!!...اخ بازی می کردم...اخ بازی می کردم...در حد فلان!...یادش بخیر اااااااااخ مردم از بس این رمانای بی سر وته معاصر خوندم که انگار نویسندهای این مملکت جز عشق و عاشقی هیچ دغدغه ی دیگه ای ندارن!!...حالم از خیابون گردی و خردن و سینما رفتن ام دیگه بد میشه!!...این عمو پورنگم شروع نمیشه که کمی اوقات فراغتم رو غنی بکنه!!... مردم از بس این اهنگای تکراری رو گوش کردم...واااااااااااااااای ااااااااخ ای تو روح این صاحاب بلاگفا!! که هی میزنه unavailable نمیتونم اون بلاگم رو بروز کنم(وبه دوستان بلاگفایی سر بزنم)....ای خدا بیکاری داره دغ می کنم... ااااااااااااخ کامپیوترم ویروس گرفته اونم تخیلی!!...فقط میتونم از طریق این ویروس نت وصل بشم!! اااااااااااااخ چپ چپ نگاه نکنید واقعا با این همه مصیبت!! وارده بر من انتظار دارین فکرم بکنم...هان!؟(از سر صبح کسی جرات نداره نزدیکم بیاد چون حالم خیلی بد است!!) ااااااااااخ امروز ١٨ تیره...هست که هست به من چه!! پ.ن:حلاج شهرم/کسی نمی داند که زبان چیست؟...که دردم چیست؟...که عشقم چیست؟...که دینم چیست؟...که زندگی ام چیست؟...که جنونم چیست؟...که فغانم چیست؟...که سکوتم چیست؟...(دکتر علی شریعتی) پ.ن:بی نهایت سپاس از دوستانی که اینجا مرا می خوانند...همچنان منتظر یاری سبزتان هم هستم کی گفته...هان!!...کی گفته سحر(عجالتا منظور از سحر همون ٧ صبح هر چند بارون دوست داشتنیه(البته برای خوابیدن بالاخره!! داشتیم زیر بارون میرفتیم(خودم ومن!!) که کلا باز طبق عادت مالوف شروع کردم فکر کردن(اخر اینقدر فکر می کنم دغ می کنم همه از دستم راحت میشن اخر به این نتیجه رسیدم که سعی می کردم دل ادمای بیشتری رو بدست بیارم...شاید کسی به خوبی ازم یادکنه... ولی واقعا فکر کنید اگه دنیا ٣ روز دیگه تموم میشد چیمی خواستید بکنید... پ.ن:دلم نمی خاد بترسم...دلم نمی خاد فرار کنم...دلم می خاد به تو پناه ببرم و بجنگم...بجنگم و باز بجنگم...تا وقتی که زنده ام ارزوی مرگ نمی کنم... پ.ن:اینجا علی الحساب هر روز به روز می شود!! خواهش نوشت:با کمبود موضوع درباره اپ تو اونیکی بلاگم مواجه شدم(چون دوست دارم اونجام زود زود اپ کنم!!) اگه موضوع یا پیشنهادی دارین من رو بی نسیب نزارین...منتظر یاری سبزتان هستم اون از فلشم که گم شد امروزم مموری کارت گوشیم خدا تا اخر امشب رو بخیر کنه...از قدیم واقعا راست گفتن هر چی سنگه واسه پای لنگه...اصلا خوشی بهم نیومده که نیومده... الانم دنباله یه چی می گردم پیدا نیمیشه...اه...چرا اینقدر اتاق من بهم ریخته است...من هی به همه میگم اتاقم جن!!! داره نمیدونم چرا هیچکی باور نمیکنه!! اصلا غیر ممکنه کسی وارد اتاقم بشه تو این همه تمیزی بیش از حد اتاقم!! گم نشه!!... الانم میشینم اهنگای دپرس کننده چاووشی رو گوش میدم تا همه چیم به همه چیم بیاد!! پ.ن:1.4.3.2.5....یاد بچه گیا بخیر که ادما رو با مهربونیا و مهربونیاشون رو با همین عددای ساده وزن می کردن...اما انگار امروز عددای توی جیب جاشون رو گرفتن امروز چند تا از این دوستان ناباب!! دوران دبیرستان اومدن دنبالم تا بریم بیرون منم که اصلا از خدام نبود و اصلا دلم نمی خواست نمی دونم وقتی ٣ سال پیش کنار هم بودیم یا شیطنتای خاص دوران دبیرستان و داشتیم...فکر این لحظه هایی که حسرت بخوری رو داشتیم یانه...اینکه به فکربه قولی نخود نخود هر که خانه خود!! بودیم یانه...نمی دونم ...یاد همه شیطنتا بخیر...نمی خواستم بیاد زنگ زمین شناسی و بلاهایی که سر معلم می اوردیم باشم...یا... امروز نمی خواستم به این موضوعات فکر کنم می خواستم از امروزم لذت ببرم...لحظه ای که دیگه تکرار نمیشه... الانم داره فکر می کنم که چند سال دیگه هم کلاسیا و هم دانشگاهیام و دوستام هر کدومشون کجان...حتی همین دوستان دنیای مجازی...فقط میتونم برای همه ارزومند بهترینها باشم... پ.ن١:نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد" یقینی زلال و ارام بخش می شود. پ.ن٢:امروز خدا رو بخاطر اینی که هستم بیشتر از همیشه شکر کردم ... پ.ن٣: پدر دوستت دارم. به اندازه مهربانی تمام پدران ایران زمین..... امروز رفتم ماسوله...نمی دونم همه چرا بهم گیر میدن...من دوست دارم که وقتی جایی می خام برم وقتی تو ماشین می شینم دلم نمی خاد به مقصد برسم...واسه همین مقصدای طولانی تر رو دوست دارم ....دلم می خاد تو راه هندزفیریم رو تو گوشم بزارم و از راه و در ارامش فکر کردن لذت ببرم...اصلا هم مهم نیست داره با چی سفر میکنم(واسه همین همه بهم میگن زیادی خوش سفری)....اینجوری حس خیلی خوبی دارم و وقتی کسی این ارامشم رو سلب میکنه واقعا عصبانی میشم...شاید خیلی خود خواه باشم اما...اما این ارامش برای من خیلی ارزشمنده حتی دوست ندارم یه لحظه ام با خوابیدن این ارامش و لذت رو از دست بدم.... پ.ن:شکستم....کمکم کن دوباره تا ...نمی خام ادم ادمکا شم... پ.ن:یک پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان امروز وقتی از سالن نسبتا خالی سینما سپید رود اومدم بیرون برای اولین بار احساس کردم خیلی متاثر شدم!! قلم ظالمانه اصغر فرهادی که دقیقا به تلخی حقیقت زندگی این دور وزمونهبود در کنار بازی بی نظیر بازیگرانش دلیل این تاثر بی نهایت من بود و هست ... یک دختری که نبودنش بهترین دلیل برای انسانهاست تا ازنبودنش سو استفاده کنن و به بهانه اینکه دیگه مرده خطای خودشون رو به گردن اون بندازن و مخاطب با ظلم قلم نویسنده ازاده هرجوری دلش می خاد دربارش قضاوت کنه بدون اینکه الی اجازه دفاع از خودش داشته باشه و تنها بعضی جاها سپیده(گلشیفته فراهانی) هم ازش دفاع میکنه اخر سر" باز به خودش اجازه میده فقط چون الی نیست با یه کلمه نه تراژدی رو دو طرفه کنه.... انگار نویسنده دوست نداره بیننده به حالتای چهره الی(ترانه علیدوستی) تو فیلم دقت کنه یا حتی نویسنده(اصغر فرهادی) فدا شدن الی رو برای نجات دادن جون پسر بچه(ارش) تو حوادث طوری گم میکنه که اون افراد برای اینکه مادر ارش از نگاهایی که تو مقصری رها بشه اصلا دوست ندارن به این قضیه توجه کنن و الی و خوبیاش رو میزارن به اضای اینکه می خواسته جلوی اینا خودش رو خوب نشون بده... و اخر فیلم...صابر ابر...نمی دونم اگه انسانی خودش رو جای اون میزاشت تو اون لحظهد چه احساسی داشت...اینکه ٣ سال عمرش رو سر یه نفر گذاشته بود و بعد یهو بشنوه که مرده....با شوهرش اومده بود.... واینکه به دروغ بگن هرگز نگفته بود نامزد داره....اون نگاه اشکناکش سکانس یکی مونده به اخر به کیف الی از شیشه جلوی ماشینش در کنار سکانس اخر که اعضای ویلا در حال بیرون اوردن ماشینشون از ماسه ها هستن و زندگی اروم دوبارشون رو دارن شروع می کنن با اون اهنگ زیبای اخر فیلم (که الان پس زمینه بلاگمه)یه تراژدی واقعی بود... پ.ن:خیلی حالم بد شد از دست ما ادمهای معمولی....از دست این زندگی معمولی... داشتم به این فکر می کردم که الان اینجا در مورد چی بنویسم...در مورد اون پیر زن گدای شهرداری که هر دو چشش کوره....یا اون مرد کارتون خوابه فلکه توشیبا...یا از اون کلاف که دور دنیا پیچیده شده....یا اون ماری که درست بین دانشگاه فنی و پزشکی جلو پام سیز شد...از خستگی و بی خوابی ای که دور چشام و گرفته...از اخرین روز دانشگاه و اینکه دیگه نمی تونم تا چند ماه دوستام رو ببینم...یا از ٣-۴ تا از دوستام که دلم براشون میسوزه که باید ٣ ماه هجران یار!! رو تحمل کنن(اااخییییی لحظه ای تا مل می کنم و میبینم که چقدر انسان در زمان محدود میتونه فکر به ذهنش خطور کنه و همیشه ذهن چند قدم از انسان جلوتر... پ.ن:دانشمندا و فیلسوفا تا حالا چندین بار انسانها رو دسته بندی کردن...اما من هر روز هزاران سیرت متفاوت و صورت یکسان روبه رو میشم...بسته بهخ این سیرته بعضی موقعها خودمم از خودم بدم میاد یا خودم از خودم میترسم یا...
) خیز باش تا کامروا باشی!!...سر صبحی گفتیم برم یه خرده خیابون گس کنم...هوا نیمچه ابری بود ولی تا من پام رو گذاشتم بیرون شروع کرد به باریدن!!(الان ولی هوا افتابه!! کلا هوارشت مثل ادماش حال به حالیه!!)
!!) اما به هر حال مدتیست قدم زدن زیر بارونم دوست داشتنی شده برام ولی...ولی بارون... نه رگبار
...![]()
!)...با دیدن اعلامیه های ترحیم کنار خیابونا...همیشه عادت داشتم که واسشون فاتحه ای بخونم!! اما امروز با دیدنشون به این فکر کردم که اگه ٣ روز(حالانمی دونم از کجا این عدد ٣ به ذهنم رسید!!)...فقط ٣روز بهم بگن که به پایان عمرت باقی مونده و قرارم نباشه مثل فیلم فارسیا بهت زنگ بزنن و بگن اشتبل شده بود و شما حالا حالا ها باید باعث ازار عده ی کثیری بگردی
!! و فقط ٣روز وقت داری چیکار می کردم!!
(حتی شما دوست عزیز!!)
...همین الانم یه خبر نسبتا بد بهم دادن
...از اون ورم قرار بود امروز یه چی بشه که اس ام اسی که توش نوشته بود اون یه چی امروز نمیشه بهم نرسید منم کلی تو این گرما رفتم دیدم ای دل غافل اون یه چی هم نشده !!
بالاخره راضی شدم و رفتم...یکیشون تازگی از ارمنستان برگشته(برای پزشکی رفته بود ولی الان داره مهندسی مخابرات می خونه!!) یکی دیگشون داره دانشگاه بین المللی انزلی!! دندون پزشکی میخونه و دو سه تاشونم مهندسی سراسری بودن...خود به خود یاد بقیه همکلاسیام میوفتم...یکیشون سربازی رفته و علی الحساب بی خیال درس شده!!...یکی دیگه تو ١٨ سالگی زن گرفته!!!...یکی دیگه داره تو تبریز دامپزشکی میخونه...یکی پزشکی تهران یکی دیگه شیراز اونیکی مشهد ...یه نفر دیگشونم مالزی رفته بعد ١ سال سر از ترکیه و استانبول دراورده!!...یکی دیگه...
)...یا از اخرین باری که واسه این ترم پشت نت دانشگاه نشستم و روز اخریه تازه سرعتش اومد رو فرم...یا دانشگاهی که این روزا شبیه مهد کودک شده و الان دور اطرافم همش بچه های زیر ١٠ سال استادا و کارکنان دانشگاه هستن....یا از بوی نمی دونم چی چی ای که کل این طبقه رو گرفته...یا از روزی که می خام شروع کنم....

