تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

سلام

یک لحظه صبر کنید....

یک لحظه بعد!!:یه ٢-٣ تا فحش ابدار نثار این بلاگفا کردم!! دلم خنک شد...دوباره بازی در اورده الان اونجارو اپ کردم ولی باز نمیشه ببینم چجوری شده!!

دیروز رو روز رسمی ارمان سوتی معرفی و ثبت میکنم!!...دقیقا ٢٩ تیر سال ٨٨!!

راستش داستان از ساعت ۵ ظهر اغاز شد!!...هنگامی که با شوهر دختر خالم که اراکیه !!کیانا دختر بچه ۶ سالش که من و به چیز خوردن انداخت!! و دختر خالم راهی رشت شدیم...

خواب اون بیچاره که فکر می کرد یک راه بلد کار درست در کنارش نشسته!! هی از من راه رو میپرسید...هنگامی که داشتیم به سمت صومعه سرا  میرسیدیم...من ناگهان در یک دوراهی بهش گفتم که داره اشتباه میری باید از اون یکی راه بریم!! اون هم حرف من رو گوش کرد و بالاخره از این ور اومد...بعد از چند دقیقه دیدیم داریم از همون جایی که اومدیم میرسیم...!!

 

دوباره سر یه پیچ دیدم همه ماشینها دارن میپیچن دوباره سینه رو سپر کردم و مثل یک مرد زل زدم تو چشاش و گفتم باید اینور بپیچیم!!(من نمیدونم چرا این جادها تابلو ندارن...به من چه!!)...دیگه نمی گم از کجا در اومدیم که ابروم همین یه خردشم میره...

از کیانا دخترشم که هر چی بگم کم گفتم...روز اول که اومدن...بچه میترسید و می گفت زمین چرا اینشکلیه اینجا(به خاطر بنا همواریش)...روز اخر معلوم نبود کجا رفته....اخه من نمیدونم چرا این بچه ها رو اینقدر رویایی در میارن و هی اینا رو جلوی این کارتونای مزخرف مینشونن!!...شب اولیه من و نگاه داشته یه ستاره تو اون هوا ستاره بهم نشون میده میگه ستارشه!! حالا گیر داده به من که باید الا و بلا ستارت و به من نشون بدی!!!...

سر صبح هنوز خورشید در نیومده(فکر کنم هول و هوش ساعت ٩ بامداد!! بود)...از کنار بابا مامانش بلند شده اومده رو سر من خراب شده که چی!؟؟...دیشب خواب ترسناک دیدم !!...گفت بگم...گفتم بگو...گفت: خواب دیدم داره تو جاده ییلاق قدم میزنم ییهو دیدم اتوبوس اومده!! توش عمو قناد و خاله سارا نشستن و بهم میگن کیانا اینجا چیکار می کنی منم بهشون گفتم شما اینجا چیکار می کنید که یهو دیدم نیستن>>> این شد خواب...اونم از نوع بدش!!...والا منم بچه بودم اینقدر سوسول نبودم...ستاره چیه من دنبال سو سک می کردم تا با کف دستم پرت لهش کنم....برای من خوالب میبینم..منم اون موقع خواب میدیدم(دیگه چی خواب میدیدم بماند...)

اما بر گردم به سوتیای خودم در تاریخ ٢٩ تیر!! بعد از اینکه مثل یه قهرمان با خستگی و کوفتگی رسیدم خونه...دیدم ای دل غافل کلید رو جا گذاشتم...حالام کسی خونه نیست!! و حالا حالا هام کسی نمیاد...خسته کوفته تنها فقط یک راه به ذهنم رسید که احتمالا خالم کلید خونمون رو داره...بعد با کلی خوشحالی و با اون همه بوی دود و خ٠اک و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه بدون نگاه کردن به نگاهای چپ چپ مردم مثل یک قهرمان رفتیم به سمت خانه ی خاله جانمان!!...بالاخره رسیدم و گرفتم که برگردم...ییهو دختر خالم (تاکید می کنم این دخ۵تر خاله دیگمه هیچ ربطیم به اون بالایی نداره...کلا دختر خاله نا بابیه!! اگه اون نبود الان سر کوچه احتمالا از این زنجیرا دور انگشت اشارم میبستم با لحجه غلیظ رشتی و موهامم از این جوجه تیغیا میکردم!! و بی خیال از همه جا زندگی داشتم سوت بلبلی میزدم<البته این اخری رو دروغ گفتم چون اصلا سوت زدن ولو سادشم بلد نیستم!!>...حیف که اینقدر اهل درس بود  که منو تحت تاثیر قرار داد و منم جو گیر!!)...بگزریم...اخه من نمیدونم کی به ببخشیدا ضعیفه جماعت<همین الان یادم اومد که ٩٩ درصد کسی که به اینجا سر میزنن خانم هستند>...پس لطفا این یه جمله رو نشنیده بگیرین!!...داشتم میگفتم  اخه من نمیدونم کی به بانوان محترم جماعت!! گواهی نامه داده!!...هان!؟....هر چی دعا بلد بودم تو راه خوندم...خانم رو رسوندم طرف خونه ای که عینک دودیش رو جا گزاشته بود از میانبر و فقط ۴ تا کوچه پیاده روی داشت لج کرد که  فقط و فقط جلوی در خونه دوستش باید با ماشین بره...من هم گفتم باشه بریم!!...یه چیزی هول و هوش نیم ساعت با مسخره بازی گردوندمش دور همون مسیر و بعد حتی ناچار شد تو اون خیابون کلی از اون مسیر رو برای اولین بار در عمر رانندگیش!! عقب عقب بره... و وقتی به اون کوچه رسیدیم...یه لحظه وایستاد(اینجا ببعد رو لطفا زیر ١٨ سال نخونه!!) من و سیاه و کبود کرد...هر چی فحش مستهجن من تو عمرم شنیده بودم و نشنیده بودم نثارم کرد...

ولی من که اصلا حرف نمی زدم و اصلا فکر نکنید از خودم دفاع کردم...وقتی راه رو بلد نیست و یک راهنمای تمام عیار کنارش نشسته مجبور نیست رانندگی کنه که!!...فقط دلم براش می سوخت که فردا یثعنی امروز قراره بره تهران و تا ٢۵ شهریور امتحان داره(فیزیوپات)...به هر صورت...دیشب رسیدم خانه و مثل این از پشت کوه اومدها چنبره زدم روی نت و دیگه برو که رفتیم!!

فقط به ۴تا بلاگ دوستان وقت کردم سر بزنم.......  یکیش که وبلاگ insomniac  بود که تو خوندن نظر سوتی دادم و از ایشون خیلی خیلی خیلی معذرت می خام یکی دیگشم که یک دانشجوی پزشکی بود. که ٢تا عکس رو با هم قاطی کردم و نظر چپکی دادم!!<با عرض معذرت از ایشون هم> و یه بلاگ دیگه که بماند.!!(خوب شد فقط ۴ تا بلاگ سر زدم!!)...

من این گرمای رشت رو نمی تونم تحمل کنم...واسه همین ایندفعه تنها داره میرم خونمون تو ییلاق و به حرف وبلاگ ژوژمانم گوش میدم و جیبم رو پر از سیر می کنم تا مار و خانم والده گرامشون به من نزدیک نشن(اگه این جواب نداد من اون دنیا سر پلا صراط بست میشینم تا!!)

ببخشید این اپ هم طولانی شد و هم زیادی شوخ نوشتم...راستش یه اعترافی باید بکنم و این که همیشه بین ادمهی مجازی و این دنیای مجازی و حقیقت زندگیم یک دیوار به بلندای تفاوتهای این دو تا دنیا مثل همه شماها کشیدم...اما باید اعتراف کنم که بعید  می دونم بتونم بدون این دنیای مجازی  زنده بمونم!!

بازم از همه دوستان بخاطر نظرهایی اگه براشون میزارم دلگیر میشن معزرت می خام...همه تون سالم باشید و سبز سبز سبز...

پ.ن١:مادامی که مرا انسان می نامند از صمیمیت و هوس و تعهد می ترسم!! از هر ٨ حالتش...

پ.ن٢:یادم می ماند...

پ.ن٣:تو اون بلاگم هم به روزم...ببخشید دیگه وقت نمیشه به همه  بگم بروزم...قول میدم بر گردم جبران کنم...راستش من اون بلاگ رو خیلی بیشتر از اینجا دوست دارم...زاستی یادم رفت یه چی بگم من کلی دنبال کد اهنگ پریای با صدای  فرهاد<که شعرش مال احمد شاملو >گشتم و پیداش نکردم واسه اون یکی بلاگم...اگه جایی دیدینش لطفا به من بگید...باز هم سپاس و خداحافظ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبید!؟ خوشید!؟

کمتر از ١ ساعت است که بعد از امدن در پشت کوه و گیر کردن در پشت در  به نت  و خانه دسترسی پیدا کردم!!

 اتفاقات عجیب غریب امروز در راه باز گشت به خانه برام افتاد ...حیف که وخستگی ای  که الان دارم نای من رو بریده و اجازه نمیده بنویسم!!

فقط وقت کردم به یه سری از دوستان سر بزنم و بقیه ام در اولین فرصت مزاحم میشم...

خصوصی نوشت١:هوی...پزشک بارونی یا خیر سرت شهاب کجایی!؟

خصوصی نوشت٢:ابجی امیدوارم از جوابی که به کامنتت دادم ناراحت نشی...من کلا تو این موارد احساسی ابلهم!!

پ.ن١:لطفا کسی اون دو تا خصوصی نوشتای بالا رو نخونهمشغول تلفننیشخند

پ.ن٢:ارزوها ستاره من هستند

دریا در کف اسمانم

و گلوله های برف در نگاهم

 ومن در این دریای پر ستاره برفی گم شد ه ام...

پ.ن٣:نفسم را به نفست می زنم

 و طعنه نگاهت را به چوبک صادق

اری...نه ریشی دارم تا قصه ی بچه های جمالزاده را گوش کنم

و نه بهانه ای تا به دنبال ویرژیل قصه کبری  ببافم

اگر همینطوری پیش بروی میشوم اسکیزوفرن پارانوئید!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |