تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
داشتم به این فکر می کردم که چقدر هوس بستنی کردم اونم زعفرونی... بعضی موقعها وقتی به اینجا میرسم که خیلی دلم می خاد!! دوست دارم که یه سوپر مارکتی یا بستنی فروشی باشم که فقط خودم بستنیام بوخورم و مثل بچه ها هر کی گفت اقا یه بستنی بگم نی می خام..مال خودمه!! ولی بعد یاد تجربه خوردن بستنی ١ لیتری در ظرف چند دقیقه که قبلا داشتم !!!میوفتم و اینکه همه چی نسبیه... و شیرینیش به اینه که تو حسرتش بمونی وگرنه جذاب نیست...واسه همین وقتی یاد حضرت نوح میوفتم و اینکه ای کاش منم اونقدر میتونستم عمر کنم اما عمر زیاد و اینکه دیگه حسرتی برای زندگی نداری اذیتم میکنه... از قدیم گفتن هر چی به اندازش خوبه پ.ن:چه شور انگیز است کاشف اقلیم خویشتن بودن... داشتم فکر می کردم که اگه کلمه <زندگی> رو بر عکس کنم چی میشه !! یگدنز!!...شد این...دلم می خاد به این کلمه معنی بدم...به خلاف زندگی...از این ببعد هر وقت خواستم چپکیی و خلاف زندگی شنا کنم نمی خام از بی معنی بودنش بترسم...می خام به یه کلمه ی تازه برسم و بهش معنی بدم هیچکی ام نمیتونه بگه اشتباه می کنی!! چون خودم ساختمش!! پ.ن:عاقلانه:چیزی ست که هر کسی به اقتضای سرشت خویش انتخاب می کند...

