تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی
...(یغما گلرویی)

دیروز رفته بودم چشم پزشکی.... منتظر نوبتم بودم که یهو سر میز شکلاتی وسط مطب دکتر که یه خرده کنارهاش خرده شده بود و روش یه من خاکم نشسته بود چشم به هفته نامه چلچراغ کحه روش بود خرد...اول که تو دستم گرفتم چشم رو خوب مالوندم ببینم راسته یا نه!...اخه تاریخش واسه همین هفته بد و از مطبا بعید که اینقدر بروز باشن و معمولا هم اگه مجله ای یا روزناه ای اونجا باشه حداقل واسه یه سال پیش!!

به هر صورت شروع کردم به ورق زدنش و یاد روزهای خوبم که همه چی خوب بود!! با هفته نامه چلچراغ افتادم...ییهو دیدم یه قسمتش درباره گم شدن نوشته!....اولش فکر کردم سیاسی!! اما بعد دیدم چه موضوع جالبی....اولش درباره یه عده که تو  روزنامه ها تو قسمت گم شدها اسمشون رو مینویسن نوشته بود و بعدشم با یه گزارشی در این باره از یه سری نویسنده و کاریکاتوریست درباره اینکه چجوری گم بشن یا  درباره گم شدن ادمها تو خودشون مطلب نوشته بود و هر کس یه متن کوچکی در این باره نوشته بود!! من هم خیلی فکر کردم که دوست دارم چجوری گم بشم بین مردم....

دوست دارم وسط شهر باشه....یه جای خیلی شلوغ....یه جای ٢٠ متری یا کمتر مثل این مغازهای کنار خیابون...یه صندلی ای که هر وقت خواستم چشام رو ببندم و روش تاب بخورم....و....یه سقف چوبی که با تخته های برامده کوچیک ساخته شده باشه طوری که هر وقت دلم خواست بشینم و شروع کنم به شمردنشون...و...و....مهمتر از همه....اینکه یه شیشه دودی بین من و ادمهای بیرون اینجا باشه....از اون شیشه های دودی  که مردم نمیتونن تورو ببینن ولی تو میتونی و یه حس خیلی خوب بهت میده اینکه اگه به کسی نگاه کنی بهش بر نمی خوره وچون متوجه نیست که تو داره نگاش می کنی و  با دیدن مردم که گاه تو این شیشه ها که یکمم خاصیت اینه مانند دارن خودشون رو نگاه میکنن و همینجوری داره راه میرن به موهاشون و لباساشون دید می ندازن گاه میخندی و گاه لذت میبری...

بالاخره رفتم و دیشب عینک جدیدم گرفتم....اولش دنبال دو تا مدلی که قبلا تو چش بعضیا دیده بودم گشتم....اما انگار رسم که ادم هر چی رو می خاد نباید که پیدا بشه!!....به هر صورت یه مدل گرفتم....اما هنوز فکر می کنم ای کاش میتونستم از ادمها در کنارشون جدا بشم و تو خودم گم....

پ.ن:باز نیستم و دارم میرم....همون دد!! ولی ایندفعه نمی دونم کی بر می گردم!!

فرهاد نوشت!:(صدای فرهاد جای خود شعرایی رو هم که می خونه هم خیلی به دلم میشینه!)

زمزمه درد و انتظار....در سینه می خروشد و بر گونه ها روان....ای کاش ادمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست....در روشنایی باران....در افتاب پاییز...در روزهای اخر اسفند....در نیم روز روشن.....وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک....وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند....جوی هزار....زمزمه درد و انتظار در سینه می خروشد و بر گونه ها روان....ای کاش ادمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

اخرین بار محرم دیده بودمش....اما نمی دونم چرا یه مدتیه از من فرار میکنه!!.گوشیش یا جواب نمیده یا خاموش....یکی دوبارم تو خیابون که دیدمش خودش رو اینقدر تابلو به اون راه میزد که....

اما بالاخره گیرش اوردم....هر چی باشه ٣ سال همکلاسی بودیم و ١سال همتختی....

هنوز یادم نرفته سال دوم دبیرستان وقتی وارد کلاس شدم و فقط یه جای خالی بود اونم تخت اول و کنار همایون خسیس!!(معمولا پسرا به ته کلاس علاقه افزون تری دارن!!!)....بعد با هم دوست شدیم....یه بارم فقط دعوا گرفتیم.....راستش من تو دبیرستان فقط ٢ بار دعوای فیزیکی گرفتم که متاسفانه هر دوبار سر دوستان عزیزم رو شکوندم!!!!....البته اون دفعه که با این دعوا گرفتم عینکم رو شکوند....از دوران خوش دبیرستانم بگزریم...

همایون با اینکه تا سال سوم حتی معدلش از من بالاتر بود اما پیشدانشگاهی رفت دنبال ان کار دیگر و الان....

وقتی دیدمش خیلی سخت شناختمش با اون موی کژدمش(قسمت وسطی انتهای موی سر رو به شکل دم یکم بلند میکنن و بعد رنگ میزنن معمولا طلایی سیر!!!! بهش میگن کژدم!!) و ابروهاش رو که کمی برداشته!! بود. پدید ه ای که تو خیابونای رشت اپیدمی شده. و از الان فردایی رو میبینم که پسرا ابروهاشون رو تتو هم میکنن!!..همایون وسط ابروی سمت چپشم با تیغ یک شکاف کوچیک به وجود اورده بود....

اتفاقی تو پارک قدس دیدمش....باز خودش رو زد به اون راه اما ایندفعه رفتم جلو...حالا با اون چشایی که زیرش اندازه یه چاله سیاه شده بود و گود(من که هنوزم فکر می کنم که رفته به سمت اعتیاد....از اون بعید نیست!!) دیگه چاره ای جز حال و احوال پرسی نداشت...

یه خرده قدم زدیم و حرف...از مهندسی کشاورزی و دانشگاه گیلان گفت و منم از خودم...پیشنهاد دادبریم فلان کافی شاپ...اما من خوب میشناختمش هنوز پول اون بستنیایی که تو اق بانو خریده بودم و بعد زیر باردادنش نرفته بود یادم مونده....یا وقتی تو مدرسه چیپس می خرید می رفت تو راه رو و تا کسی بهش نزدیک میشد می رفت بالا یا پایین تا دست کسی بهش نرسه خوب تو ذهنم بود و تو دلم خندم می گرفت....با چنین ادم خسیسی نباید زیاد خرج کرد ...اما هی اسرار می کرد که بریم ومن هم انگار تو زندان اوین بودم و زیر شکنجه و نطقم مثل بلبل باز شده گفتم:نه خوب همینجا بستنی فالودم میشه خورد....یا نه اخته های خیابون امام خمینی ام میچسبه...اگرم گوشنته بیا بریم چله خونه اونجا قره قوروتاش ریدیفه!!...کباب ترکی همین شهر شبم بد نیستا....یه لحظه باز اون خندهای احمقانش رو شروع کرد...و بالاخره راضیم کرد که بریم همون کافی شاپ.....

من هم وقتی تو کافی شاپ بی حیا به چشاش زل زده بودم احمقانه ترین چیز ممکن رو که میشد انتخاب کردم!! و اون باز اون خندهاش رو شروع کرد و نگاهش دقیقا مثل نگاه ادمایی که وقتی من تو چله زمستون وقتی هوا به قدری سرده که همه دارن میلرزن و تو مثل یه دیوانه یه بستنی تو دستت و داری با لذت تمام به کام میکشیش و اصلا هم مهم نیست که این نگاها دارن از تو یه انسان احمق یا یه انسان دیوانه می سازن که احتمالا دیشب از دیوانه خانه ای جایی فرار کردی و بعد مثل فیلمای مزخرف جو لوییس که هر وقت میبینی متوجه نمیشی که چرا به این فیلما میگن طنز لباسات رو از جایی کش رفتی و شایدم...

البته اینکه فکر کنند احمقی خیلی بهتزر از اونه که فکر کنن دیوانه ای...

ییهو ازم پرسید کتاب کافه پیانو رو داری....از اون بعید بود چنین حرفایی بزنه...گفتم نه ولی میتونم از یکی برات بگیرم و طوریکه خودم رو کنجکاو نشون بدم با یه خنده گوشه ی لبی گفتم چجوری شده تو علاقه مند به کتاب خوندن شدی!؟...گفت: واسه خودم نمی خام که....وطوری جواب داد که هیچ ربطی به تو نداره مردیکه تو کتاب رو بهم بده!! دمت گرم!!...من هم گفتم باشه....راستش این دهمین باری بود که از دهن کسی اسم این کتاب رو میشنفتم و  از  یه نفر به خاطر این تواتر.. کتاب رو گرفتم و وقتی اوردم خونه....ییهو چشم  به اسم نویسندش افتاد و تازه یادم اوم که کافه پیانو چرا اینقدر برام اشناه....

وقتی این کتاب کتاب برگزیده سال شده بود جنا فرهاد جعفری از نویسندهای نزدیک به اصلاح طلبا محسوب میشد...اما وقتی هفته نامه شهروند در خواست گفتگو اختصاصی باهاش داشت در خواست ٣٠٠ هزار تومن کرد و....و تا اینکه جناب احمدی نژاد رییس جمهور ایران شدو تو انتخابات دهم نامدارترین و پر سر و صداترین چهره نویسنده ای بود که تو مشهد برای احمدی نژاد سخنرانی می کرد و....بعد انتخابات مثل یک مرد رو حرفش واستاد و....از اینکه دارن یه عده کشته میشن رو تقصیر خودشون دونست و این کارو درست نامید....و امروزم تومراسم تنفیذ....گفته میشه احتمالا پست اجرایی مهمی تو دولت دهم بدست میاره....

وقتی این کتاب اومد دستم.....به خاطر این گذشته ای که داشت اصلا دلم نگرفت این کتاب رو ولو هر چقدر خوب بخونم....اما بعضی موقعها ادم با بی میلی کتاب رو ورق میزنه و مثل شربت تلخی که حالت رو بهم میزنه و تو مجبوری بخوریش....با این تفاوت که اینجا پزشکی که این کتاب رو برای خوندن تجویز کرده اسمش بی کاریه !!. کمی همش رو خوندم هر چند برام خوشایند نبود و تو کل داستان داشتم سعیم رو می کردم اسم نویسند رو فراموش کنم اما نشد!!!!.... به هیچ عنوان من الوجودم نتونستم نقش اول رمان رو درک کنم...به نظر من یک ادم دیوانه ای بود و شاید چون من احمقم نمی تونم به هیچ عنوان" یک انسان دیوونه رو درک کنم!!تنها شباهتی که تو کل خوندن کتاب خندم می گرفت از خوندنش! نکته انگشتان دست بود!! که همیشه بهش توجه داشتم!!

.بالاخره اون روز تموم شد....و لی مطمئنم باز ببینمش خودش رو به اون راه میزنه....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

از ٣ سال پیش به دوستانم گفته بودم منتظر چنین روزهایی باشند...ان روزهایی که تمام شهر را دنبال یک عدد مجله شهروند می گشتم و اصلا مهم نبود اخر هفته قلم چی دارم....وارد دانشگاه که شدم عقایدم بین بسیج و انجمن اسلامی تاب می خورد....بسیج رو دوست داشتم به خاطر اعتقاداتم اما احساس  کردم افکار و ازادی افکار توش نیست...اما انجمن اسلامی بعد از ۴ سال بی در و پیکر بود....گفتم برم....اما باز موس موس می کردم تا دقیقا چند دقیقه قبل از رای گیری گفتم اسم منم اضافه کنید و تنها عضو مرکزی دانشکده در بین دانشجویان ٨٧ بودم....شاید سال دیگه نباشم به خاطر این اتفاقاتی که ٣ سال پیش یادمه بعد از کلاس ریاضی زاهدی که ۵ نفر بودیم همه میموندن و تحلیلای من رو میشنوفتن....اقای مصباح و حجتیه رو اونروزها براشون تشریح کرده بودم....معروف شده بود به اقای میم....این فرد خبیث و شیطان صفت رو بچه ها و دوستام هنوز اقای میم صدا می کنن....همشون تعجب کردن که چرا من تا امروز...سیاسی ترین کسی که تو افکار (البته من هرگز مخالف نظام و رهبری و ولایت فقیه نبودم...و به خیلی از ارزشها بیشتر از اونهایی که ادعا می کنن  پایبندم...اما منظورم این کشتن ها و که تا امروز به ٧٨ نفر رسیده و این تحجر بوده و هستم....)هستم حرفی نزدم....و اونها...اما از امروز با دیدن این صحنه ها واقعا جلی شدم و کم مونده بود با دیدن ابطحی عزیزم که حتی گفته شده توسط خانوادش که قرصای روانگردان بهش می دن و ١٨ کیلو وزن در این مدت کم کرده اشک بریزم....من خس و خاشاکم اگر اینگونه بودن خس و خاشاک نامیده شود....حتی اگر دیگر قرار نباشد ماه رمضان امسال بخاطر اینکه شجریان خودش را خس و خاشاک نامیده ربنایش رو از تلوزیون بشنویم...اره من خس و خاشاکم و از امروز سکوتم را داد می زنم....

 

 

بهزاد نبوی بازیگر خوبی است. محمد عطریان‌فر بازیگر خوبی است. محسن امین‌زاده بازیگر خوبی است. محمدعلی ابطحی بازیگر خوبی است. دادگاه نبود این اسمش. استودیوی تلویزیونی بود و کارگردان کارنابلدی داشت. شو بود. نمایش بود. اعتراف نبود این‌که. کمدی تلویزیونی بود اصلا.

کارگردان این فیلم تلویزیونی شکست خورد. چیدمانش نمره نیاورد. به چشم‌های بهزاد نبوی نگاه کنید. ته دلش دارد می‌خندد که: بَه، عجب بازی مضحکی است. چه خوب دارم بازی‌شان می‌دهم. به چشم‌های محمدعلی ابطحی نگاه کنید. هنوز ته چشم‌هایش همان شیطنت هست. لاغر شده؟ اما چشم‌هایش شوخ و شیرین است، مثل همان عکس گوشه‌ی وبلاگش. او هم دارد ته دلش می‌خندد که کارگردان را بازی داده است.


این‌که اسمش اعتراف نیست، سناریوست. بازیگران خوبی‌اند دوستان ما. کارگردان را هم بازی داده‌اند حتی. این سناریوی ضعیف را به‌خوبی بازی کرده‌اند. تماشاچیان این فیلم تلویزیونی که ما باشیم، سرخوشیم از این‌همه زیرکی دوستانمان. چه زیبا و خوش است این بازی.


در جشنواره‌ی امروز، محمدعلی ابطحی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را گرفت، با آن تصویر دیدنی لاغر که ظرف ١ ماه ١٨ کیلو از چربیهایش اب رفته !!و بدون عمامه‌اش. او یک دیپلم افتخار هم گرفت برای آن سکانس ابتکاری که در آن کاغذ را بالا گرفت و از رویش اعترافات نوشته شده در سناریو را خواند.

 

محمد عطریان‌فر هم سیمرغ بهترین بازیگر نقش دوم مرد نصیبش شد، با دست‌هایی که برای گول زدن هرچه بیشتر کارگردان مدام به بالا و پایین می‌رفت. بهزاد نبوی البته ظاهرا بازیگر جویای نامی نیست، چون رفت و پشت دوربین و کنار دست فیلمبردار نشست تا زیاد در چشم نباشد. اما بالاخره روزی پرده‌ها کنار می‌رود؛ و تماشاچیان این بازی، ما، به افتخار بازیگرانمان که این‌بار کارگردان را فریفتند، به احترام برمی‌خیزیم و کلاه از سر برمی‌داریم.


این دو بازیگر برگزیده بی‌شک شایسته‌ی احترام‌اند، لااقل به خاطر دیالوگ‌های زیبایشان. آنجا که ابطحی گفت: اگر این صحبت‌ها را نمی‌کردیم، یک ماه بیشتر در آن‌جا می‌ماندیم. یا عطریانفر که گفت: وقتی فروردین ماه 57 از زندان آزاد شدم، هیچ‌گاه احتمال سرنگونی نظام طاغوت را نمی‌دادم. چقدر گویاست همین دو نکته.


کارگردان یادش بماند. سناریو لو رفت که هیچ، دکوراسیون صحنه هم رسواتر از آن بود که مصنوعی به چشم نیاید. این بدترین فیلمی بود که می‌توانست بسازد. این فیلم زرشک زرین گرفت

پ.ن:در صدر اسلام، کفار پدر و مادر عمار یاسر را به خاطر اسلام آوردن، شکنجه و شهید کردند. پس از آنان و به هنگام شکنجه عمار، او کلماتی را بر زبان آورد که ازو خواستند و به این صورت او نجات یافت. عمار که به سبب چنین رفتاری بسیار سرزنش می شد و نالان نزد پیامبر اکرم (ص) رفت و پیامبر با مهربانی به او فرمود: اگر باز هم جانت در خطر افتاد این کلمات را بگو و خودت را نجات بده ، تو سر تا پا ایمان هستی...

پ.ن:هر دو مطلب بالا برگرفته از :خس و خاشاک نیوز

http://norooznews.org/news/13234.php

ملک با کفر پایدار می ماند اما با ظلم نه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

 اینجا بر تخت سنگ... پشت سرم نارنج زار...رودر رو دریا مرا می خواند....سرگردان نگاه می کنم...می ایم....می روم....انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و  با این حال نیست...

اسمان روشن و ابی...کنون ابر و ملال انگیز...سفید پوشیده بودم با موی سیاه...اکنون سیاه جامع ام با موی سفید....می ایم...می روم...می اندیشم که شاید خواب بوده ام....می اندیشم که شایدخواب دیده ام....خواب بود ه ام....خواب دید ه ام....

عطر برگهای نارنج چون بوی تلخ خوش کندر....رودرو دریا مرا می خواند....می اندیشم که شاید خواب بود ه ام...می اندیشم که شاید خواب دید ه ام...خواب بود ه ام....اما  همه چی یکسان است و با این حال نیست....

این هنگ یکی از کارای فرهاد بود که الان داشتم گوش می کردم....

دیروز یک عدد از این سگهای کوچولو که جون می دهد برای اینکه لحظه وسواسیت و حروم حلال رو بزاری کنار و در اغوشت بگیریش و بعد دماغت رو ببری تو بدن پشمالوش.....قلاده کوچیکی که دور گردنش انداخته بود طوری بود که انگار زیباترین گردنبند دنیا رو معشوقش براش خریده!! یاد پاپی میوفتم....سگ با مسمایی بود!! و دوست داشتنی.....قهو ه ای کم رنگ و یه دست با چشای ابی و از نسل سگای ایتالیایی...ماه بود و حرف گوش کن....ییلاق که میرفتم یه نفر اونجا از اشناها داشتش......ولی حیف....بعد به دنیا اوردن توله هاش کور شد و بعد کشتنش...درست هیچ ربطی به هم ندارن ولی خوب یاد فیلم میم مثل مادر مرحوم ملاقلی پور عزیز میوفتم و بازی قشنگه گلشیفته...٢تا سکانسش رو خیلی دوست داشتم یکی اونجایی که پسرش نفسش بند اومده بود و گلشیفته فراهانی با دستش شیشه رو میشکنه وارد خونه میشه و شروع میکنه به نفس مصنوعی دادن و زنده کردن بچش....مخصوصا وقتی میفهمی که اون صحنه واقعی بوده و اینقدر گلشیفته فراهانی حس مادرانش گل کرده که به جای اینکه با صندلی شیشه در رو بشکنه واقعا با دستش شیشه رو میشکنه و تو تازه میفهمی که چرا تو تمام فیلم از اول تا اخرش دست بازیگر یه چی پوشیده شده...و قسمت اخر فیلم...وقتی با اون اهنگ دوست داشتنی تموم میشه و تو دوست  داری به خاطر این عشق صادقانه ای که فقط میتونه بین یه مادر و فرزند باشه گریه کنی....تمام صحنه های این فیلم با اینکه ٢ سال پیش دیدمش از ذهنم پاک نمیشه...حقیقتا که مادر زیباترین اسم دنیاست...

پ.ن:گنجیشکک اشی مشی لب بوم ما مشین...

پ.ن:حالم رو به زمان میدهم تا خودش باهاش کنار بیاید....شاید باید ماند و جایی برای دور شدن نیست...باید ماند و جنگید....خدایا پناه به تو میبرم....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |