تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

سلام.....درود بر همه شما و ماه رمضان هم بر دوستانی که ٧ وعده قضا توش نمی خورن!! ٧ وعده غیبت نمی کنن....چشارو غلاف می کنن و زبونا رو  می بندن و از دروغ و تزویر دوری مبارکا(هر چند خودم جزو این گروه نیستم چون خیلی سخته روزه واقعی گرفتن......روز ه ای که ادم لباس پاکی احرام رو به درونش....به نفسش....به هوسش...به فکرش و .غیره بپوشونه! )

با تشکر از همه دوستان باز هم بخاطر دو تا اپ قبلی خواستم به در خواست دوستان لبیک گفته و تو این بازی شرکت کنم و البته خیلی طولانی شد!! تا شما باشید از من دیگه در خواست بازی نکنید!

قبلش بگم من اگه فردا اون یکی بچه ام!! ببخشید بلاگم رو!! بروز نکنم سر به بیابون میزارم!! اخه ادم که اینقدر بین بلاگاش فرق نمی زاره که دهه!!!

 

١.ادم ارومی ام ومعمولا ساکت تو جمع....سعی می کنم بیشتر بشنوم و حرفا رو تو ذهنم طبقه بندی کنم....و به موقع و قل ودل حرف می زنم...اما تا دلتون بخاد تو نوشتن روده درازم!!

٢.معمولا تو نگاه ادما نمی تونم زل بزنم تو جایی ام راه میرم همیشه سرم به زیر!(کلا بچه سر به زیریم!! ولی گوش و حواسم جمع جمع) ,....و با یه نگاه ادما رو می شناسم....نه کامل اما حداقل می تونم حدس بزنم و معمولا حدسام درست در میاد...

٣.معمولا با همه کس جوش نمی خورم!! کلا دیر جوشم!!....تمامی دوستامم معمولا تو تمامی سالهام اکثرا مثل هم هستن(حتی دوستانم تو این دنیای مجازی!)....یعنی فقط با ادمای خاصی میتونم راحت باشم و بهشون اعتماد کنم و....البته تو دوستی سیاست ندارم و با همه مثل هم ام و کلا رک و مثل کف دست صاف و ساده که خیلی وقتام واسه همین ضرر کردم!

۴.خودم رو زیاد به اون راه می زنم....یعنی خودم رو زیاد به خنگی می زنم....طوریکه بعضی موقع خودمم باورم میشه!!....تو این موقعها باید بیشتر از همیشه از من ترسید...

۵. ادم راز نگه داریم. و بالاتر از اون بی کینه....حتی اگه از یه نفر اتو داشته باشم یا حرفی که به عنوان راز بهم گفته  و اون فرد بدترین اتفاق ممکن رو سرم بیاره طوریکه حتی نتونم سرم رو بالا بیارم غیر ممکنه از اون اتو استفاده کنم و حتی سعی می کنم دلش رو بدست بیارم....

۶. ادم با احساسی هستم اما بالاتر از اون قدرت منطق و تفکر رو قرار دادم راستش می ترسم که این منطق رو روزی فراموش کنم چون اونروز خدا می دونه چه بلایی سر خودم میارم!! شاید واسه همینه که خودم به خودم میگم شکلات سنگی!!

٧.دوست دارم به همه کمک کنم بعضی موقعها حتی اگه به فقیری(نه این صندوق فلان) صدقه ندم تا صبح خوابم نمیبره!!و دوست دارم دل ادمها رو بدست بیارم.... با حرفام و رفتارم دوست ندارم کسی رو اذیت کنم و دوست ندارم دلی از من رنجیده بشه و وقتی چنین اتفاقی بیوفته انگار دنیا برام تموم میشه!

٨.اگه ١٠ تا تک تومن بهم بدن و بگن ١ ماه باید با همین سر کنی سر می کنم....و اگه ١ میلیون بدن و بگن فعلا برو و مطمئنن ظرف چند دقیقه خرج می کنم....هیچوقت کیف پول نداشتم و هیچوقتم نمی دونم تو جیبم چقدر پول!! هر چقدر دارم خرج می کنم!!البته خرجم زیاد نیستا بسته به اون قدری که تو جیبم خرج می کنم و اون مدت زمان که معمولا برای من ازاد!!

٩.بچه مسلمونم!! به اون چیزایی که مطمئنم درست تعصب دارم و گفتم که بعضی وقتا احساسم بر منطقم غلبه می کنه مثل بحثای سیاسی....نمی تونم ببینم ظلمی میشه و به گفته پیامبرم که میگه اگه به همسایتون ظلم شد و شما ساکت موندین  مسلمان نیستید عمل نکنم....این که نشد اسلام همه انسانها مثل پدر و مادرم و بالاتر از خودم برام عزیزن و تو این موارد یه مسلمان نباید محافظه کار باشه...از عقاید حق نمیشه گذشت

١٠.مذهبی ام اما تو یه خانواده خشک مذهبی بزرگ نشدم  و تو یه خانواده عادی بودم که حتی پدرم خیلی سالها مثل اکثر عمو هام فقط ١ ماه ماه رمضون نماز می خوند....اما خودم مذهبم رو انتخاب کردم....مذهبم را با نام حسین شناختم....از ٧ سالگی زنجیر زن و سینه زن اقا بودم با اینکه خیلی از دوستام و اقوام مسخرم می کردن....

١١.ادم بی نظمی ام!! و دقیقه ٩۴ ی!! یعنی اگه وقت اضافه ۴ دقیقه تو بعضی کارا داور نده!! نمی تونم انجام بدم و خیلی واسه این نظم(البته منظو.رم نظم در زندگی و افکارم) تلاش کردم و لی نشد که نشد

١٣.بعضیا میگن سیدا عصبانی نمیشن نمیشن ییهو عصبانی میشن و این در اکثر عام سیدین هست... مثل میر حسین موسوی( بعد ٢٠ سال یهو عصبانی شد و اونم عصبانییییییییی شد!!!!...صبرم خیلی زیادها  و جنبم اما اگه صبرم  طاق بشه...

 

١۵. تنهایی رو دوست دارم...تنهایی راه رفتن...تنهایی حتی حرف زدن....بچه که بودم بعضی موقعها بلند بلند با خودم حرف می زدم...یا تو نوار صدام رو ضبط می کردم...تو تنهایی میتونم فکر بکنم...بعضی موقعها که داره تو خیابون راه میرم اینقدر تو تنهاییم غرق میشم که یهو میبینم گم شدم!! و از یه ناکجا اباد سر اوردم! فکر کنم این از اثرات اینه که فکر می کنم هیچکی نمیتونه درکم بکنه و بالاتر از اون که به خاطر تک فرزند بودن از کوچیکی با این عادتم خو پیدا کردم!!

١۶.تو بدترین شرایط روحی دوست ندارم از ناراحتی ام کسی ناراحت بشه یعنی نمی زارم کسی تو ناراحتیم شریک بشه و دوست دارم تو ناراحتیمم خوشحال باشن....وقتی سال اول کنکور قبول نشده بودم هر کی بهم زنگ میزد اینقدر باهاش می خندیدم و شوخی می کردم که طرف اصلا یادش می رفت واسه چی زنگ زده و بعد که قطع می کرد خودم دوباره زنگ می زدم و بهشون می گفتم. و من!! اونارو دلداری میدادم که انشالله سال دیگه میشه! ...اما تو خوشحالیم ورود برای عموم ازاد است

١٧. با کسی دردو دل نمی تونم بکنم جز خدا حتی خانواده و نزدیکترین دوستام اما تقریبا همه دوستام برام درد و دل می کنن و تا حالا اشک ۴ نفرشونم!! دیدم! نمی دونم چرا هر کی منو میبینه دوست داره خالی شه! اما من همه چیم رو تو خودم می ریزم و هیچکی نمی تونه ذهنم رو بخونه و حتی اشکم نمی ریزم و تو درونم گریه می کنم و بعضی وقتا از شدت افسردگی تب !!

١٨.اگه اراده بکنم کاری رو انجام بدم!! فرهاد و مجنونم باید جلوم لنگ بندازن! خدام همیشه به هر چی اراده کردم من و رسونده! هیچوقت تو مدرسه ام بهترین نبودم ولی همیشه در حال تلاش بودم و همین من رو راضی می کرد! اما نمی دونم چرا بعد کنکور این کر کره ارادم پایین کشیده شده!

١٩.همه چی می خورم بجز غذاهایی که توشون موجود پلیدی به نام بادمجون.(کلا شیکموم و هیچ سوراخ سمبه ای تو رشت نیست که اسباب شکم!! بفروشه و من ازش نخرده باشم!! البته تنقلات مثل پفک و چیپس و بیسکوبیت و نوشابه نه!! دوست ندارم!)

٢٠.ارمان سوتی که معرف حضور تون هستند ایشون!!

٢١.عجول و لجباز!! وقتی بچه اسباب بازی ای رو می خواستم  و برام نمی خریدن اینقدر جلو در مغازه مینشستم و گریه می کردم تا بابام اینام ناچار بشن و برام بخرن!! البته مامانم اگه منو جا میاشت و می رفت نامرد(از من لجبازتر!!)

٢٢.معمولا خنده رو هستم ومعروفم به خندها الکی!! مثلا یهو یه موضوعی میشه و بعد من که همه خندیدن یهو ریسه میرم!! یعنی ریسه!! میرما....چند بار از ترس اینکه سنگکوب نکنم روم اب خالی کردن با سطل!! حتی چند بار تو مدرسه واسه همین خندها من و از کلاس انداختن بیرون!!

تقریبا همه دوستانی که به اینجا سر میزنن این بازی رو کردن ومن دو نفر رو به این بازی دعوت می کنم!!ミ...Insomniac... ミ و پزشک بارونی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

بی‌قرارتر از قناری در اردی‌بهشت
حضوری از پسِ یادها
گلگونه می‌آید،
با پیراهنش در آواز کودکان.
از آبیانه به سبز درآ
چرخان در آتش و
خاموش در تولد لحظه‌ها.
شطِ شکسته از اشارتِ او
قافله‌ای در راه
از آب و از اوفیلیا
از گمان و از گیسو.


سه سایه در پی باران
سیگار روشنی در شب
رهگذری از سراغ دوست
پنجره‌ای در انتهای بن‌بست.


نه!
از کفنها بستری ندارم که بمیرم.


یگانه از شب و از ستاره گفتن،
برخاستن و
برگزیدن و
رفتن......سید علی صالحی

 

این پرشین بلاگ بازی در اورده شدید طوریکه ٢ ساعت ٠نیم تمام داره جون می کنم اینجارو اپ کنم تازه

دیشب با اجازه رفتیم اونم چه رفتنی خدا نصیب هیچکی یه پسر دایی مثل واسه من نکنه چی   بگم!؟  فیلم چهار چنگولی رو دیدید احتمالا!! من الان می فهمم اون جواد رضویان چی می کشید!! اخه فکر کنید تو یه جمعی میبرتت که همه داره زهر ماری کوفت می کنن و تو حالت از این دنیا و این ادما بهم می خره....دلم خیلی پره اما سر شما رو درد نمیارم دوباره....

بالاخره تا صبح شد و من زنگ زدم به مهدی دوستم دانشگاه ازاد شیمی می خونه و امروزم کلاس شیمی الی فکر کنم داشت و من گفتم باهات میام...نه اسه کلاس یا مهدی نه..... به خاطر استادش!!

جناب دکتر کیا!!)دم بزن بیا)!!   و جناب دکتر دبیر بنده تو پیش دانشگاهی بودن و من که اموزشگاه مهتا کلاس شیمی پیش افشین احمدی می رفتم  دکتر هم همزمان کلاسش رو همونجا برگزار می کردن اتفاقا یه املی که الان داره نمی دونم چی چی دانشگاه ازاد تن کابن

می خونه....جلسه ای ۵٠ تومن تک نفره به این مردیکه می داد که جزوش رو از روی دوستش دکتر اروند فتو زده بود و چون من رو تو اونجا دیده بود من یکسال با اون داستان داشتم و بعد مردیکه عقد های سر امتحان ترم حالم رو جا اورد....البته من چون کینه ای نیستم به دل نگرفتم و امروزم فقط واسه دیدنش رفتم تا یه تجددی به اون دوران بزنم....از کلاس که بگزریم...دانشگاه ازاد پل تالشان گیلان کاملا معلومه که چجوریه...یه چیزی فرای افتضاح....هی این دخترای کلاس می رفتن بیرون کیا بهشون می گفت مبارک باشه....اونام...بگزریم...به قول فرهاد....ای خداوند....ای خداوند بگزار تا صلیبم را بشکنم و بروم... در زنجیر پرواز می کنم....

البته پزشک بارونیم با من بود و با اینکه تازه ساعت ١١ از اونجا اومده بود ولی خوب بردمش!!

از اونجا تصمیم گرفتم برم پیش استاد تیمارچی....اما در کلاسش بسته بود....یادش بخیر من رو صادق صدا می زد....روز قبل کنکور که بهش زنگ زده بودم بهم گفت چرا دو هفته اخر نیومدی!؟

منم گفتم که دیگه نشد....اما داشتم دروغ می گفتم....خواب اون موقع استرس زیاد بود من به جای اینکه دوشنبه برم یکشنبه رفته بودم کلاس و  تازشم تا نیم ساعت بعد اینکه رفتم تو ییهو دیدم تو کلاس چند صد دختر نشستن و انگار یه امل دیدن دارن و می خندیدن بهم من داشتم  فکر می کردم  امروز دوشنبه و اونا اشتباه اومدن!!!!!!!!!!؟ و بعد اینکه ٢ زاری افتاد واسه اینکه جلوی تیمارچی تابلو نشم سری جیم شدم!!

یاد همه اون دوران بخیر

بعدشم همینجوری پیاده رفتیم تا گلسار که تو صابرین مهدی ازمون جدا شد و شهاب یا همون پزشک بارونی که با رفتنش خیلی تغییر کرده بود و تا حدودی ادم تر شده بود!! البته تو پرانتز بگم یخرده منکراتی و خطرناک:))  ادامه مسیر رو طی کردم و اونم هی می گفت فیسسسسسسسسس اینجا چقدر هوا شرجیه....اوف اوف

تا اینکه دو سه تا از همکلاسیا رو دیدیم و سوار ماشینشون یه نیم ساعتی دوریدیم

بعدش رفته بودیم خاتم الانبیا که یهو این شهاب گفت نمایشگاه کتاب مثل اینکه... رفتیم تو   یهو یه تبلیغ دیدم که نوشته بود روش فیلمی  با نام موج سوم که   قراره با حضور کارگردانش جمعه ساعت شش اکران بشه! و قرار شد فردا من و شهاب با هم بریم. و تو سینمام اکران نشده...فکر نکنم از فیلمای سینما که تازه ١۵٠٠ تومن باید براش بدی بد تر باشه ....اونم مجانی و اینکه مطمئنی اونجا هر کی میاد برای دیدن فیلم میاد نه چیز دیگه!!....و نکته خیلی اسایسی اینه که اگه فیلم خیلی مزخرف بود چون کار گردانش اونجا حضور داره میتونی خفش کنی و هر چی ادم دلش می خاد میتونه بهش بگه تا دلش خنک بشه.....جلوی در خاتم الانبیا که بودیم یهو یه اقای سیگار به دهن بوی کوفت زهر مار ازش میومد و اومد و با اون نئشه گیش شروع کرد به صحبت عرفانی کردن با من و ازم پرسید میدونی کی جاودانه میشه اون دنیا....گفتم نمی دونم رفتم اون دنیا میام بهت می گم....گفت با شعر بهت بگم یا حرف....خندیدم  به اون حال ش گفتم....با شعر بگو....راستش می خواستم ضایعش کنم و برم پیش شهاب که حوصلش رو نداشت و اونور هی  اشاره می کرد بیا بریم....سیگار تو دهنش هنوز خاموش بود و سه تا فندک رو امتحان کرد....اما انگار که سیگارام باهاش جناق بسته بودن که ضایع بشه....ولی یهو سیگارو از دهنش غلاف کرد و شعر قشنگش رو خوند و بعد گفت: دل ادم باید پاک باشه.....شهاب گفت چرا با این ادما دهن به دهن میشی....اما من داشتم فکر می کردم....دلم پاکه!؟

 

پ.ن: ممنون از همه دوستانی که تو نظر سنجی اپ قبلیم شرکت کردن....حتما این بازی رو انجام می دم خودم

پ.ن:تویی که تو پشت ترانه هامی...ای گل یخ شکوفا شو....شکوفا همیشه....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی... رهی معیری

سلام

امشب بعد از قرنها داره میرم عروسی!! عروسی خونم شدیدا اومده بود زیر خط فقر! هر چند چون نسبت دوری دارن باید ادم یه جا سنگین بشینه و فقط بخوره!! البته من هرگز(جز ٣-۴ بار!!) تو عروسی حرکات موزون انجام نمی دم!! اما امروز داره پسر دایه با من میاد!! همون که خیلی بهم میایم!! هر وقت باهاش اینجور جاها می رم کل انرژیم رو باید برای کنترل کردنش انجام بدم!!

٧ ماه پیش که یه عروسی دعوت بودم یه دست کت شلوار گرفتم....و فقط ١ بار پوشیدمش امروز که رفتم شلوارش رو برداشتم و با کلی عشق نگاهش کردم و بعد عینهو شاهرخ خان!! در اغوش کشیدمش و بعد رفتم که بپوشمش.....چشتون روز بد نبینه!! یهو تا نصف بردمش بالا احساس کردم که یکی از این شوفرام که داد میزنن میدون ازادی یه نفر!! و دققا شلوارم به اندازه ٢ تا ارمان جا داشت....

اخه یکی به من نیست بگه لاغر شدنت چی بود اشتر!! کی گفت بهت که ٢۵ کیلو تو این مدت کم کن!! هان!؟

سال پیش من ١١٢ کیلو وزنم بود که رفتم تهران واسه پام(چون بنده به علت فوتبال و واکاشی زوما بازی که در اوردم هم مینیسک و رباط صلیبی  پای چپم میگن!! البته میگن پاره شده!! ولی من نمی دونم چرا مثل خر میدوم و هنوز سالن فوتبال بازی می کنم و دروازه بانم....البته معمولا درد شدیدی رو هر روز دارم و هر کی درد من و داشت تا حالا چند تا کفن پوسونده بود!! اما من....حالا سر فرصت داستان پام رو می گم....!!)و دکتره گفت باید برا عمل ٣٠ کیلو وزن کم کنم و من هم نا چار شدم.... البته این لاغری هیچ ربطی دکتر نداشت....همش تقصیر برنج خارجی مزخرف و اشغال و لعنتی دانشگاه بود!! من نمی تونم برنج خارجی بخورم(ایکون دغ مرگ شدن از گشنگی!!) من دقیقا ٣ ماه تموم ناهار نخردم...اگه خوابگاهی بودم که تا الان باید اسکلتم رو بر می گردوندن!!

حالا ما ماندیم و حوضمان و کیسه !! ببخشید.... شلوارمان!! و کلی دپرس...

تازه پسر داییه زنگ زدن مارو ببره اوشون فشن!! تا موهامون رو بفشن!! من استثنا در عروسیا یه خرده موهام شبیه جک و جونور میشه!! البته تا حدودی....اما وقتی خبر بی مو بودن و الان البته کم مو بودنم رو بهش دادم فکر می کرد گیرش اوردم تا اینکه اومد و با چشه خودش دید! هنوزم داره براش اب قند میارم و تند تند خودم می خورم!!

 

 دانشجوی پزشکی و زندگی جاریست یه بازیانجام دادن که خصوصیاتشون رو  توش نوشتن البته من می خام یه جور دیگه این بازی رو انجام بدم!!...

راستش شما من رو زیاد خوندین دلم می خواد بدونم شما فکر می کنید ادمی که اینجا می نویسه و البته اون دو تا جا بلاگ می نویسه و می نوشت چجور بشری میتونه باشه!! و با چه خصوصیاتی.!! هر گونه نقد هم ازاده!! و چون اخر بازی ماه تولد هم باید بگی من همینجا می گم متولد زمستونم اونم ماه دی و درست تو روزی که بهش می گن قلب برعکس...۵دی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

کعبه را گم کرده ام ای رهنمایان راه کو
تشنه ی آگاهی ام دریا دل آگاه کو
 خاطرم از قیل و قال این و آن آزرده شد
تا بیاسایم زمانی خلوت دلخواه کو
دیده نابینا و رهزن در پی و شب قیر گون
دشت ناهموار و من تنها دلیل راه کو
ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو
تا خروش خفته را ز دل بر آرم چاه کو
تیغ بر سر خار در پا بر لبم مهر سکوت
بر گلویم پنجه ی دشمن مجال آه کو
حرف ایمان کفر و دل ها تیره مردم مست شرک
مرغ حق دارد فغان کای مشرکان الله کو
در چنین شامی نتابد کوکبی از روزنی
پیش پایم را نمی بینم چراغ ماه کو.... (سهیلی)

سلام

۴ سال پیش یه همچین روزایی بود

اما تو ماهایی وارد شده بودم که یه جورایی شیطونه کمونه کرده بود تو دلم وکمکی الوده تر به گناه....که ییهو خدا خواست و با خانواده که پدر و مادر و مادر بزرگم و خالم بودن رفتم پیشش.....گیج بودم......باورم نمیشد.....

خردن اب زمزم....دست زدن به خونه خداو حس کردن اون پرده بزرگش....صفا و مروه و....

اما چند خاطره کوتاه از اونجا!!:

تو مدینه که بودم یه پارچه فروشی زیر هتلمون که صاحبش شیعه بود وجود داشت و هر وقت بیکار میشدم!! می رفتم پیشش ....٢۴ سالش بود و یه روز همینجوری جدی!! ازم پرسید زن داری!!؟ من:تعجب   قهقهه  !!...اون:جدی!! من همچنان:قهقهه   !!

بعدش برگشت گفت من ۴ تا زن دارم!! همشونم تو یه خونه زندگی می کنن...گفتم چجوری اخه: برگشت دستاش رو مشت کرد و گفت مرد باید مثل این مشت محکم باشه بد دست سیاه گندش رو که منو یاد بادمجون که ازش متنفرم مینداخت رو لس کرد و گفت: که ااکه اینجوری شل باشی نمیشه!!.بعدشم فهمیدم که قانونش اینه که وقتی ١۵ ساله میشن پدر مادرشون براشون به انتخاب خودشون یه زن میگیرن و اونام دیگه مستقل میشن!! بعدشم خواستن زن بعدی رو به انتخاب خودشون بگیرن زن واسه زن قبلیشون یه کمربند طلا!! میگیرن و اونام(یعنی زن قبلی!!) میره واسش خواستگاری!! و این چرخه همینجوری میچرخه!!

یه بارم تو مدینه تو مسجد فتح رفته بودیم که یهو من تو مسجد فتح یه روحانی دیدم پشتم بود که به بابام برگشتم و گفتم! بابا این اقاه! خیلی اشنا میزنه!! من این رو بجان خوئدم قبلا تو تی وی دیدم!! ولی بابام به حرفم اصلا توجه نکرد و وقتی اومدیم ایران یه بار تو تلویزیون دیدمش گفتم بابا این همون فردیه که من بهت اونجا نشون دادم!! یهو گفت: این که ایت الله صانعی!! چرا بهم نگفتی!؟

تو مکه ام که بودم تو شب اخر مکه که قرار بود صبح بریم فرودگاه....بودم و وقتی داشتم از مسجدالحرام که مثل یه قلعه بود و توش خانه ی خدا به سمت هتل سوار مینی بوس شدم که بیام یه انگشتر عقیق که البته اصل نبود واسه یه نفر خریده بودم و تو انگشتم انداخته بودم و یادمه١٠ ریال یعنی معادله ٢۵٠٠ تومن خریده  بودم....موقعه پیاده شدن از ماشین راننده یهو شروع کرد به دست دادن با مسافرا....وقتی با من دست داد....یهو واستاد و نگاه کرد....گفت چند می فروشی...گفتم چی!؟...گفت: انگشتر!؟....گفتم: فروشی نیست!!

یهو انگار که تو یه حراجی تو نیویورک اونم تو دوران گانگسترا شرکت کرده و تنها شرکت کننده ام خودشه شروع کرد به قیمت دادن و اخر سر ١٣٠٠٠ هزار!! تومن بهش فروختم!!

قشنگترین خاطر هامم  ٣ تا جا بود.....اولیش روزی که محرم شدم.....خدا کاری کرد با من که....شکستم!....نابود شدم.....اما چون بین ماه رجب و شعبان بود! دو بار محرم میشدیم که بار دوم خدا نجاتم داد!!....یه درس بزرگ بود به من....

دومین بار توبه ای که تو صفا و مروه کردم و به خاطر بخشش حرمله چند بار بین صفا و مروه دویدم و... وبار سوم شب اخر که رفتم و یه بچه ایرونی که اصفهانی بود رو روی دوشم گزاشتم تا خونه خدارو بوس کنه و شرطه عربستانی من رو زد و گفت دیگه حق ندارم خونه خدا بیام....اما با پرویی بعد چند دقیقه برگشتم و سرم رو کردم تو سنگ حجر الاسود....

یادش بخیر....امسال که تو دانشگاه موقع ثبت نام شد!! قسمت نبود که ثبت نام کنم....فکر کردم قرعه کشی!! و بهتر اونایی که نرفتن برن....اما یهو دیدم هرکی ثبت نام کرده بین ٨٧ یا اسمش در اومده!!.....ولی امسال ١٠٠٠ در ١٠٠!! ثبت نام میکنم!! بی خیال خوکی!!....انشالله که قسمت همه بشه!!

پ.ن:من عشق تورو به همه دنیا نمیدم....حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم....با تو میمونم واسه همیشه....خاطراتت رو چه خوب چه بد حک می کنم....تو تنهایام فقط به تو فکر می کنم...

پ.ن:   نگاه یک جامعه شناس به بیماران سرطانی ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

شعر

گریه کودکی است

که خانه خود را گم کرده است

ما تنها نگاه می‏کنیم

بی‏آن که خانه او را بدانیم.

 

جاده زیبائی است زندگی

مملو کیسه زباله‏ها، قوطی‏ها

که مسیر عبور آدمیان را روشن می‏کند

جاده زیبائی است زندگی

سرشار نور پرنده‏ها، زنبق‏ها

سرشار کومه‏های شعله‏وری

که در بمباران سپیده دمی می‏سوزند.

 

آنچه که می‏جستیم

قزل‏آلا نبود

کوسه ماهی کور بود

دستم را بگیر زورق‌بان من!

اگرچه که پایم در گل و لا، فرو خواهد ماند... شمس لنگرودی

ارزش زندگی تو امتداد ثانیه ها خیلی بی ارزش شده....امروز وقتی داشتم قدم می زدم و دسته بازی کامی ام رو داده بودم واسه تعمیر سرعت کم و ازدحام ادما سرم رو درد میاورد مثل همیشه شروع کردم به لایی کشیدن از بینشون وقتی تنها باشم عادتمه....نمیتونم پشت یا کنارشون و همراشون حرکت کنم....بعضی موقعهام که واسه این لایی کشیدنا خیلی تنه و طعنه! می خورم رام رو کج می کنم تو خیابون و از کنار خیابون می رم....

وقتی بر گشتم خونه دیدم که کلید ندارم و نا چار باید می رفتم تولد پسر دختر عمه ام....حوصله شلوغی رو نداشتم واسه همین با هزارتا دری وری و بهانه گفته بودم نمیام اما نمی دونستم قراره کلیدم رو جا بزارم و حالا مجبور بودم باز برم تو شلوغی....

من عاشق شلوغیم ولی خوب بعضی موقع ادم حوصله نداره....!!

راستش بعضی موقعها زندگی خیلی شروع به بازی با ما میکنه....بعضی وقتا که بهترین روز عمرمون ییهو ادم احساس دلتنگی میکنه و دلش میگیره....بعضی وقتا تو بدترین شرایط ناچاری لبخند بزنی و....بعضی وقتا هنگامی که تو بهترین لحظههای زندگیت هستی اصلا خبر نداری که سال دیگه همین موقع بدترین روزای عمرش رو ادم قراره بگزرونه و برعکسش....و هزار هزار حالت دیگه که ادم داره....اما راستش من تو بدترین شرایط که یک انسان  میتونه هزار بار ارزوی مرگ بکنه هیچوقت خودم رو نمی بازم....اما گاهی تو بهترین شرایط دلتنگ میشم و خودم رو از دست رفته می بینم

نمی دونم چرا بعضیا دنبال یه چی و یه دلیل خاص واسه خستگی روحم میشن! دنبال هزارتا دلیل زمینی که گاه تو همین ستون نظراتم دهن وا میکنه....اما من هر وقت....هر وقت من از خدا دور میشم دلم میگیره...میترسم بعضی وقتا که خدا از من دور بشه....فکر کنم اون روز زندگی و ادمهاش برام تکراری میشن.....اونروز شروع می کنم به نوشتن بوف کور زندگیم و....

چقدر خوبه که گاه میتونیم با یکی حرف بزنیم که صدامون رو میشنوه و با تمام بزرگیش غرق سکوت حرفامون میشه....کوچکترین حرفامون رو بهش می زنیم و ازش طلبکارم میشیم....حرفایی که در مقابل هزاران بیمارو و فلج و سر طانی و فقیر و کارتون خواب و لاعلاجان روحی و ذهنی و  هیچه....واسه چیزها و کسا و کارهایی که خودم مسببشونم....

ببخشید پر حرفی کردم ...

اخ ناصر عزیز خدا روحت رو مثل صدایت همیشه و جاودانه و دوست داشتنی نگه داره... شعر دلتنگیت رو خیلی دوست دارم الانم اینجا می نویسم و یه فاتحه برات می فرستم....

دلتنگ دلتنگم....بی تاب بی تابم....بیدار بیدارم....امشب نمی خوابم...از تو چه پنهون باز خواب تورو دیدم از ترس بیداری با گریه خندیدم....از تو چه پنهون باز پروانه دلگیره.....امروز راهی شو فردا دیگه دیره....دلتنگ دلتنگم....بی تاب بی تابم....بیدار بیدارم....امشب نمی خوابم....بارون نمی باره تو این کویر درد...بانوی شبنم پوش به خونمون برگرد...به خونمون برگرد بانوی بیداری....تو که گل خورشید رو دامنت داری....خورشید و میبردم تو گریه می کردی.....تعبیر خوابم شد....اینکه تو برگردی... 

دلتنگ دلتنگم....بی تاب بی تابم....بیدار بیدارم....امشب نمی خوابم....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

چند سالی بود!! که اندازه این ١٢ روزه بهم خوش نگزشته بود....از این زندگی مجازی اینقدر دور شدن چقدر  شیرینه....البته زندگی مجازی منظورم اینجا نیست بلکه این زندگی هر روز ه ای که از صبح پا میشدم تا شب....بیرون رفتن و خوش گزروندن با دوستان تا خوردن!! و غیره....از این همه خبر سیاسی و اینکه هر دقیقه با فیلتر شکن برم تو بالاترین ببینم که  جدیدترین اخبار رو!!....

یادش بخیر....از شب ایی که کنار جواد و پرهام و تورج و حمید و پوریا و شاهین و نرجس و فهمینه و میشل تا بعضی وقتا حتی تا ساعت ۴ و گاه زیر بارون کنار اتش مینشستم...گفتم جواد یادم اومد براش الان یه زنگ بزنم فکر کنم دیگه رسیده باشه تهران چقدر بهش کوفت شد که پای قلیون کشیدنش نبودم!!....

از شکار خرگوش تا عکاسی با حمید تو نصف های شب از جاده و بدون ترس قدم زدن.....از شال و گرگی که دیدم....

اما حمید....٣٠ سالش بود متولد سنندج و تو تهران ساکنه....یه ادمی که اگه ساعتها باهاش بشینی حرف بزنی خسته نمیشی....انگار همه چی رو بهتر میبینه....حتی اگه باهاش مخالف باشی باز حرفش رو قبول داری....٣ شب نزدیکای یک شب ٣نفری و گاه ۴ نفره زیر  نور ماه(اون چند روز اول که افتاب بود!!) رفتیم کوه نوردی و عکسایی که با پایه های مختلف دوربینش حمید می گرفت...کلی هم کتاب بهم معری کرد.

چون قبلا موهام رو دیده بود می گفت چرا موهات رو زدی!؟. جنس موهات خوبه ولی قدرش رو نمی دونی و ٢۵ سالگی به بعد قدرش رو میدونی!! وبعدشم برگشت گفت ابروهات شبیه امام خمینیه و یکم پر پشت!!!!!....

یاد بچه گیام افتادم و کلی خندیدم وقتی این حرف رو زد....اخه اون موقعها تا ۶-٧ سالگی چون ابروم بور بود و کم پشت معمولا از دور دیده نمیشد واسه همین بعضیا فکر می کردن که ابرو ندارم!! یادمه ۵ ساله بودم که تولد یکی از دوستان دوران طفولیتم که همسایمون بود  دعوت بودم و هی داشتم برای این ابرویی که دیده نمیشه حرص می خوردم!! که نمیدونم ییهو چی شد که بسرم زد مداد ابروی مامانم رو برداشتم و ....

چقدر اون روز و اونجا برام خندیدن.....

 

 

پی نوشت:خیلی دور...خیلی نزدیک...!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٦ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

سلام...

دوباره امدم متاسفانه!...چند دقیقه ایست!!...خسته ام خیلی و پر از حرف....بببخشید که وقت که نه!! اینقدر خسته ام که الان نمیتونم بهتون سر بزنم....سرفرصت مزاحم میشم!!....

 

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
 انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
 همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
 دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
باد توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بند رخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
 میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازارو کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
 تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
 قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
 دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
 عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
 صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشون می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله...       فروغ فرخزاد
  

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |