تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

گاهی دوست دارم قدم بزنم...

گاهی دوست دارم با قلم زدن قدم بزنم و روزم رو سپری کنم....شاخه های مارکس رو ورق می زنمو از خوندن افکار استالین تا خود مارکس مادر مرده لذت می برم!

اما دلم می خاد انگشتام رو دور قلم که الان یک عدد خودکار فایبر کاستل بیبندازم و تا میتونم فشار بدم تا جوهر اندیشه هام مثل صدای سوختن برنجی که وقتی مرحله تهدیک هم ردمیکنه و در حال سوختن بشنوم!...البته همه منرومیشناسن که حاضر نیستم به هیچ عنوان پلونرم یا بدون ته دیگ و اونهم حتما روغنی!! بخورم!!

دوست   دارم    مثل سپیده دم خوشبو شم از اندیشه ها...خوشبو از فکر کردن...

گاهی اوقات دوست دارم تا حرفها رو لایی بکشم وگوشم رو بپیچم تا حرفی رو نشنوم!! مخصوصا حرفایی رو که دوست دارم وخودم رو بزنم به کوچه علی چپ جونم!!

دوست دارم حالا بارون بیاد...هر وقت هوا اینجوری ابری میشه یاد اون روزایی میوفتم که معدم هی ویژ و واژ میکنه و هی می خای بری دست به اب ولی نمیشه!!

دوست دارم بارون بیاد و اسمون سیفونش رو حسابی بکشه و من تو اون هوای بارونی با یک عدد کله کچل که وقتی خودم رو تو اینه می بینم دلم می خاد یه دست گل کوچیک باش بازی کنم و فقط جون می ده واسه همین کار و با همین کله کچلی که پسر خاله ام هی براش شعر کچل کچل کلاچه... رو می خونه راه برم تا بارون بره توجمجم ام و اینجوری به خوبی حسش کنم و حس کردنش لذت ببرم...دوست دارم بارون بره تو تموم سوراخای جمجمه ام البته امیدوارمجمجمه ام مثل مو لاژای دانشگام اونهوا سوراخ نداشته باشه!!

الان که بارون بیاد احساس می کنم که معدم ممکنه قیر و قار بره و انوخت مجبور شم برم دستشویی و گند زدم تو هر چی احساس بارون!!

دوست دارم با چاقو بیوفتم به جون خربزه اونم از اون گندهاش و امیدوار باشم که چاقویی که داره باهاش خربزه رو خاج می کنم بوی پیاز نده وگند نزنه به احساس پر تمطراقم!! و به این فکر بکنم که چرا خربزه باید وسطش اون هوا خالی باشه و هندونه تو پره و پیرو خط رهبری اونم در سال اصلاح الگو مصرف ودر همین اثنا ذهنت به این میپره که چرا امسال هندونه ها اینقدر قرمزن.چون باباهه هر چی هندونه گرفته درست درمون از اب دراومده بر خلاف سالهای قبل و اینکه اگه الان هندونه بود دیگه ترس از بوی پیاز چاقو ام نداشتم و با قاشق به جونش میوفتادم!!

دوست ندارم اصلا به این فکر بکنم که یه نفر با یه اشتباه احمقانش تمام برنامه هات رو تو تابستون و بعد تابستون گند میزنه و تو تنها راحت اینه که بشینی مثل بچه ادم امیدوار به فردا باشی تا مثل امروز احمقانه نگزرونیش اصلا هم مهم نیست که تو این دنیای ٧ میلیاردی هیچ احمقی پیدا نمیشه که درکت بکنه و در امتدادش یه سری فحش شناسنامه دار و کش دار نثار خودم می کنم و به هیچ عنوان از اصطلاح فحش بچه صلواته!! که وقتی احساس بزرگی می کردی  می گفتی یا اینه خدایی وقتی که خیلی زبون فهم تر از فرداهات بودی که میشه همون دیروز امروزم و تازه همونشم غنیمت بود و یه توشکه میزدم به خودم هزارتا به دنیا!!...و لی الان فقط میتونی بگی زندگی همینه...میگزره...

حالا به جای همه این حرفا ساعت رو نگاه می کنی و میبینم ای حواس غافل الان باید بیرون باشم  و فقط  امیدوارم که الان که دارم میرم بیرون بارون بیاد فقط به شرط اینکه یه دستشویی عمومی اون نزدیکیا باشه!!

و دوست دارم الان تو خیابون یه نفر به من بگه تو لزوما سنش کمتر از من باشه!! بهم تو بگه تا بزنم دمارش رو در بیارم و خوشحال باشم که الان یه نفر داره حس من رو حس میکنه!! اصلا هم مهم نیست که ممکنه عینکم بشکنه چون قراره دو روز دیگه ١۴ و به روایتی ١۵ مین عینکم رو تجربه کنم!! البته جدا شدن از این عینک که ٣ سال و نیم تو چشای من سالم مونده خیلی سخته  و مثل اون عینکای قبلی نبود که با یه هی بشکنه!!

و الان دارم فکر می کنم چه اعصاب و حوصله ای دارن کسایی که قراره روز نوشت مزخرفم رو بخونن

پ.ن:دیروز یک نفر در نظرات خصوصی اون بلاگم یه سری فحش پدر مادر دار!! نصیبم کرد خیلی ممنون از دوستان دنیای مجازی که اینقدر به بنده لطف دارن...

خبر نوشت:راستش خبر نوشتم این بود:خس و خاشاک نیوز

تبریک نوشت ویژه:ورود ミ...Insomniac... ミ  رو به مدلاگستان و قبولیشون رو خیلی خیلی تبریک می گم...مبارک باشه خانم دکتر...امیدوارم همه دوستان کنکوری هر چی که دوست دارن قبول بشن...ولی خوب قسمت دیگه!...انشالله که هر چی واسه هر کی پیش میاد خیر باشه

 پ.ن: یه تشکر خیلی خیلی ویژه ام از سعید پور محمودی عزیز گوینده بی نهایت خوش صدای رادیو که لطف کرد و بهم لینک صداش   http://royayeeman.persiangig.com/audio/khab.wma  وش کلیک بکنید خودش می خونه!)  می تونید بشنوید  راستش اهنگ بلاگ رو که صداین اصر خدابیامرز برداشتم...کسی میدونه چطوری میتونم کد اهنگ رو واسه بلاگم بسازم!؟...به هر حال خودم که با این اهنگ بلاگم رو گوش میدمشیطان

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٩ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

سلام

حسم نمیاد که بنویسم ولی چاره ای نیست...می نویسم!!

دیشب داشتم می رفتم ییهو دیدم از جلوی مطب خانم دکتر دوران طفولیتم رد شدم که تخصص اطفال داشت و یه لحظه خندم گرفت....البته  میشه دختر دایی پدرم و ییهو دلم براش تنگ شد!!

یادمه بچه که بودم دوبار به خاطر سرما خوردگی نزاشت برم اردوگریه....یادمه ۵ سال پیش بود که می خواست ازدواج بکنه می گفتن داماد دندونپزشک....حتی مطبشم!! دیدیم ولی....

بعد ازدواج اقای دکتر!! راننده تاکسی از اب در اومد که برای رسیدن به مقصود کلاه برداری در روز روشن کرد....به هر حال هنوز بعد از این هوا سال دارن با هم زندگی میکنن!!!!

دیشب خونه عموم بودم و پسر عمو جیگملم که قبلا کیف حالش را گفته بودم!!...

دیشب مادرش داشت با ماشین حساب کار می کرد و این بچه هی می خواست  به ماشین حساب دست رسی پیدا کنه نمی زاشتن...یهو این بچه رفت تو اشپزخونه و جا فلفلی رو برداشت برد تو دستشویی انداخت...تا مادرش بلند شد بره جا فلفلی رو برداره این بچه رفت ماشین حساب رو برداشت برد تو تشت حموم انداخت و اب رو باز کرد و ماشین حساب....قهقهه

بگزریم حس تایپیدن نمیاد وگرنه اندازه یک ماه تو این دوروزه اتفاق افتاده....از دیشب ٣ شب که یه مزاحم به نام پزشک بارانی از اونجا!! مانیک خونش زده بالا من و بد خواب!! کرد تا امروز صبح و ایدین و اشکان و سینما و ارایشگاه و پارک قدس و....

گفتم ارایشگاه.... دیدم هر کی میاد می خاد مدل موش رو مثه رضایا و ساسی مانکن و اینجور جک و جونورا بزاره....ییهو یاد یه خاطره افتادم....چند سال پیش که رفته بودم استخرو  سر خردم کنار استخر و سرم ١٠ تا بخیه خرد وبعدش ناچار شدم سرم رو کچل کنم....

یهو زد به سر مو دارم و رفتم و مثل یه مرد به پیرایشضگر!! گفتم موهام رو ماشین بزن!!....هر چی تلاش کرد نتئنست نظرم رو عوض کنه و الان شدم ارمان بی مو!!....اخ حال اخ حال میده....الان باد کولر انگار داره تو مخم می خوره....وااااااااااااااااااااااااااااااااای....

پ.ن:چاره ای نیست باید بروی..من رفتم...

پ.ن:می خواهم تا بستون..بروم یک جای دور...خیلی دور...شاید هم تا همیشه...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

سلام

اصلا حالم خوب نیست!! بخاطر اشتباه یه نفر حالا من باید بسوزم و بسوزم و بسوزم و همچنان بسوزم...خدا خودش بدادم برسه!!...شاید قسمت نبود...پی چاره می گردم از نا چاری...ولی خوب! تا شقایق هست باید زندگی کرد!!..

بگزریم!

الان نمی دونید با چه جان کندنی به نت دسترسی پیدا کردم...

دقیقا بعد امتحانات این ترم تا رفتم از خونه برم نت ییهو دیدم که تا کانکت میشم چون دیال اپ دارم نه adsl ییهو بعد از سیم ثانیه دی سی میشه و برای خودش زنگ میزنه به یجایی و اون یه جا تلفن رو بر می داره و از این صدا کامپیوتریا میگه که برای اتصال با کشور خارجه مربوط...سوالتعجب

به هر حال رفتم دیدم یه کانکتت کامی خودم ساخته که فقط با 2289000!! میشه کانکت شد...یه 2 هفته ای این کارو می کردم به همین وسیله کانکت میشدم!!...تا این قضیه رو در عیادتی که از پسر عمو جانمان داشتیم گفتیم و ایشان گفت که...این یه ویروس که میزان کانکتی که میشی ارتباط با کشور خارجی هزینش محاسبه میشه و حالا ایا به اطلاعاتت هم از این طریق راه یافتن یا نه خدا میدونه...

بعد اون خود ویروسه بچه خوبی شده بود تا 2 شب پیش و دیگه دی سی نمیشد...تا 2 شب پیش که یه کانکتت دیگه با یه اسم دیگه و خیلی قوی تر ساخته و من نمیتونم نت بیامناراحتگریه

الان می خواستم اون بلاگم رو اپ کنم نشد اما به هر سختی ای جواب کامنتا رو دادم و اینجا رو بروز کردم!!

تشکر ویژه نوشت:از    یک دانشجوی پزشکی   بسیار تشکر می کنم که یاد

داد تا عکسارو سبک کنم و امیدوارم ایندفعه تو ادامه مطلب همین اپ باز بشه

خودم نوشت:اینبار اگر بمانم...نه...دیگر باید ارام فکر کنم...نه اینکه بمانم...ارام و با نت های بی رشک...

پی نوشت:

پیوسته تردیدی
 می گذاردت
 بر سر دوراهی
 کجا باید رفت ؟
 به کدام سمت
یا کدامین سو
 اما
 راه دریا
 می شناسد ماهی... مثل رود...شاید...

  اپ نوشت:شاید کمی ساده تر بروز شد...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

سلام

امروز واسه یه کار کوچیک 4 ساعت تو دانشگاه علوم پایه الاف شدم از صبح

یه چند دقیقه ای که جلوی زایشگاه الزهرا داشتم نفسی چاق می کردم ییهو هی بچه های کوچکولو میاوردن!! این دور و زمونه چقدر بچه ها لاغر مردنی ان!! ای ول به خودم

یادمه اون موقع ای که بدنیا!! اومدم بالای 5.5 کیلو وزنم بودشیطان

بگزریم امروز سه شنبست الان که تو خیابون بودم بعضیا داشتن درباره جومونگ!! صحبت می نمودن...این کره ایها برای خودشون با افسانه ها تاریخی ساختن که...جلو در خیلی از مغازهام  نوشتن جومونگ 3 و4!! رسید! شنیدم تلوزیونم دوبله جومونگ 2 رو شروع کرده!! خدا رحم بکنه!

یادمه دد!! که بودم تو یه منطقه که بیش میگن سردول 9 تا بچه که رنج سنیشون بین 5تا 8 سال بود!! با اون پوستای سفیدی که تو افتاب سوخته بود و گر انداخته بود و زبون شیرین تالشی اومده بودن به مغازه ای که اونجا بود و 9900 تومن دادن و 99تا پفک خریدن!! بعد دیدم که اینا پفکارو نمی خورن باز می کنن و توش رو میگردن و عکساشو پیدا میکنن و با هم دعوا و بعد پفکا رو دور میریزن!!....بعدش فهمیدم که دنبال عکس جومونگ و سوسانو هستنقهقهه قهقهه...بعدم باباشون اومده بود و فهمیدم که پولو از جیب بابا ه کش رفتن...من که دی وی دی ش رو داشتم و فقط 3 قسمت اخرش رو دیدم و دیگه بعد اون از تلویزیون نیگاه نکردم!!

راستی گفتم تلویزیون!!..من که مدتیه مخصوصا بعد این اتفاقات تی وی زیاد نمی بینم...شنیدم که قراره نجف زاده جای فردوسی پور 90 رو اجرا کنه...من حالم همینجوری از این نجف زاده بهم می خوره...دلم می خاد با یثه 80 چرخ از روش رد شم تا دلم خنک شه!!...تازه این قبل از شنیدن این خبر بود...اگه شنیدین این نجف زاده یه چیش شده بدونین من اخش!! کردمشیطان....

در ضمن من همچنان عمو پورنگ  چلغوزم! رو  می خوامگریهزبان

فردا نوشت!:یه ویروسیه خیلی خفن که پاچم رو گرفته ولامروت ول کن نیست...فردا درباره این ویروس عزیز می نویسم!!

پ.ن:چشمانش دانشکده آبی بود
و دستانش لبریز از بلور محبت
من شب را در باغ لخت عرفان دوست دارم
هوا همچنان ابری است
ستاره های لطیف؛ پشت ابرها زندگی می کنند
شب اما به شادی زمستان را سپری می کند
چشمان سیاه زمستان بیرون می درخشد
مانند چشمان درخشان پسر نور
زمستانی که یک برف را پشت سر گذاشته است
اکنون نیمی از عمر شب رفته است
ولی داستان همچنان ادامه دارد
داستان آسمان و زمین
داستان جاده و خیابان
داستان کوه و دشت
داستان ستاره و باد
داستان دل دریائی من
دریا در سینه من هزاران آوا در چشم دارد

خبر نوشت!!:گزارش تصویری از دد!!(1) در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

می بیند. با چشمهای تو!

راه می رود با پاهای تو!

خود خود تو می شود

اما دیگر تو نیستی کس دیگریست!

کسی از میان ان همه!

یکی از هزاران توست!

افتاب پرست لحظه ییم گویا

و رنگ عوض می کنیم

به حکم احساسی که گردش خونمان به دست اوست!

قاتلین نیز روزی عاشق بود ه اند!

گل خریده اند!

سلام گفته اند!

بخشید ه اند!

دلشان به فهم مسئله ای لرزیده است!

به ما خیره نگاه کرده اند و گریسته اند!

می بینی چه قدر ساده و سخت است ادمی!

ساده در شباهت و سخت در پیچیدگی ها....

خواباندن پیراهن موسا در چای!

مقاومت پلاستیک

و مرور خود در گفته های بی پشتوانه!

سئوال:شما از کی هنر پیشگی را شروع کرده اید؟

جواب:از وقتی که چشم در چشم مخاطب اولین دروغ زندگی ام را گفته ام...

.

.

.

چرا اینجوری نگاه میکنید!!.....اینم یه جور روزنوشت خوب!!....این جملات بالا از کسیه که بی نهایت دوسش دارم!!....تنها کسی که دوست دارم با دیدن کلماتش اشک بریزم!!....دکتر شریعتی و احمد شاملو و یغما گلرویی رو دوست دارم...اما برای من حسین پناهی یه چیز دیگست....خیلی یه چیز دیگه!!.....۴تا دفترش رو دارم و واقعا دوسشون دارم....امشب تمام لحظه هایم  با کلماتش وضو گرفتم...

امروز فریدون فروغی و نامجو و فرهاد و رضا یزدانی و  روزبه نعمت الهی با اون صداهای نازکشون!! شدن خوراکم...مامانم هی غر میزنه صداش رو بیار پایین رو اعصاب ادم میره!!

 

یه کتابم الان پسر خاله جلفمان اورده روش نوشته فرهنگ نوین زبان مخفی که توش بعضی از کلمات تابلو و روزمره امروزی رو نوشته!! بعضی از این اصطلاحات زیبا را به شما عزیزان دل معرفی می کنم  هر چند خیلیاش رو بارها شنیدید!!

ازگل:بی ریخت!!

اوشکول:گیج. تیپ دهاتی!!

ایگارس!!:سیگار

باشگاه تار عنکبوت:ادمهای لاغر و نحیفی که به باشگاه بدن سازی می روند!!

برادران اهل عمل!:افراد معتاد

پژو کارمندی:پیکان اردی!!

جاروبرقی بی دسته!!:اتوموبیل ماتیز

چپندر قیچی!:ادم علیل و بی دست و پا

چلغوز!:عوضی.گیج!

حاصل ازدواج فامیلی:اتومبیل ماتیز!!

خدمت صدام رفتن!:توالت رفتن!!

رقصت خوبه؟!!!:در برخورد با کسی که بی جهت ادعا و انتظار زیادی داره!!

دوموتوره!!:مردی که دارای دو همسر است

ژیگارو:اتوموبیل ژیان!!

عمه قمر!!:ادم معمولی و پیش پا افتاده!!فیزیوشولی!:برگرفته از فیزیولوژی!!

کالباس!:مینی بوس!!

کاکتوس:پلیس!!

هویج:رفتگر!!

لاو ترکوندن!:شیفته و بی قرار هم بودن!!

لگد پلو!!:پلویی که له شده!!

مرد در خدمت خانواده!:زن ذلیل

گشتاپو!!:ناظم مدرسه و

خنده   قهقهه   قهقهه   قهقهه   قهقهه

الانم دارم به روزنامه و صفحه حوادثش که تا نیم ساعت داشتم بهش می خندیدم نگاه می کردم:

مردی به خاطر حاظر نشدن همسرش  به عمل کردن دماغ در خواست طلاق کرد!! قهقهه...مردم خوشن بخدا!!

اما یهو غمم میگیره...چون اسم روزنامه صدای عدالت و امروز بستنش...

پ.ن:ما ماهی های اوزون برون. محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم(حسین پناهی!!)

پ.ن:گزارش تصویری ازدد!! comming soon!!

 غم نوشت:هر روز جنازهای جدید....یادداشتی از سردار دکتر حسین علایی شهید مظلوم محسن روح الامینی زیر شکنجه کشته شده است
این یادداشت متعلق به آقای دکتر حسین علایی از سرداران سپاه پاسداران است که برای انتشار به روزنامه های داخل داده شده است اما مطبوعات از انتشار آن امتناع ورزیده اند در ادامه مطلب

-


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

سلام

نمی دونم امروز با خوندن نظراتی تو اون بلاگم...چرا یاد روز پنچ شنبه افتادم...دقیقا ساعت ۵ ظهر تو ماشینای خط اونجا نشسته بودم داشتم میرفتم که یهو از داستان یه تصادفی که چند روز قبل تو اون جاده ییلاقی شده بود صحبت کردن...

عروسی بود و یه وانت که چندین نفر از جمله دختر ١١ ساله راننده وانت پشت وانت نشسته بودن...راننده تو دو تا جای مختلف وا میسته و دو پیک مشروبات الکلی یا همون عرق سگی کوفت میکنه...میگن دختره به باباش گفت نخور...

تو راه ماشین میره تو دره....یه نفر میمیره....دختر راننده....

وقتی به محل حادثه که سره یه پیچ بود از ماشین پیاده شدم....با ماشین نیم ساعت بیشتر تا مقصدم نمونده بود....اما پیاده یه ٢ ساعتی طول میکشید....ترجیح دادم بقیه راه رو پیاده برم....خوب داشتم به پیچی که ماشین افتاد نگاه می کردم....دقیقا انمدازه یه ماشین تا پایین درختی نبود تا از رفتن ماشین به ته دره جلوگیری کنه...اگه چند سانتر...فقط چند سانتر ماشین اینور اونور چپ می کرد....هر گز تو دره نمی رفت...حالا نمی دونم اون پدر تا اخر عمر چطوری می خاد زندگی کته...نه خوب...یه چند پیک دیگه بخوره شاید همه چی یادش بره...

داشتم تو کل راه به این ما انسانها فکر می کردم...و به بوی سیگاری که راننده و مسافر جلویی توی راه نثارم کرده بودن....

یه ماشین جلو پام واستاد از محلیای اونجا بود ومن رو میشناخت....دیگه راهی نمونده بود و من هم سوار شدم....چند متری جلوتر ماشین یکم واستاد....یه مار بود!!....نزدیک به نیم سانتر...سیاه و سفید....وسط جاده....تا حالا مار به اون بزرگی ندیده بودم!!...داشتم به این فکر می کردم که اگه این اشنا نبود و من همچنان پیاده می رفتم احتمالا الان کنار اون  دختره١١ ساله بودم....

جامعه ما کثیف...خیلی کثیف....نمیشه اینجا بعضی حرفا رو زد....نمیشه نوشت چون این کلمه ها حرمت دارن....خیلی اینجا می خواستم حرف دلم رو الان بنویسم....از گندکاریای دانشجوها تا...اما...یاد این ایه میوفتم....رب الذی خلق فسوی. قدر فهدی...

تازه اومدم ببخشید وقت نکردم به خیلیا سر بزنم...انشالله در اولین فرصت از خجالت همه در میام...

پ.ن:کدش رو که پیدا نکردم ولی شعرش رو گزاشتم.....شعر پریای احمد شاملو:

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.


اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره!!
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 


دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

 


دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 


قصه ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

***

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |