تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
این مطلب و چند مطلب دیگه که نوشتم این چند روزه وقتم رو گرفت! این مطلب رو برای مجله کنکاش نوشتم! سعی کردم خیلی دقت کنم که به کسی توهین نشه! قابل چاپ اما هنوز فکر کنم باید یه جاهاییش سانسور بشه!! لطفا در سانسور کردن این مطلب کمکم کنید!! حالا یه بار شما سانسور بکنید!! همیشه رمضون حالا یه بارم شعبون!! 1- ایران؛ یک هفته پیش از انتخابات: همه چیز حاکی از شور و شوق و رنگ و تحرک است.هر دو جناح عمده رقیب برای کاندیدای خود سنگ تمام می گذارند.شهر سالهاست که چنین شبهایی را به خود ندیده .اگر با چشم خودم نمی دیدم باورم نمی شد :دو طرف مدعی، علیرغم سرشاخ شدن نامزدهایشان ، با آرامش از کنار هم می گذشتند و برای نامزد مورد علاقه خود تبلیغ می کردند و حتی کمترین درگیری های احتمالی را به سرعت حل و فصل می کردند.چهارشنبه شب و پس از اوج جدال های لفظی در تلویزیون ، ایران شاهد سیل عظیم طرفداران موسوی و احمدی نژاد بود.کاروان هواداران موسوی آمدند ، بوق زدند ، "احمدی بای بای گفتند" و گذشتند.بعد از آنها نوبت به احمدی نژادی ها رسید.آنها هم آمدند ، بوق زدند ، جواب بوقچی جوانشان را با "دکتر ، دکتر" گفتن های پیاپی دادند و آنها هم رفتند خود به خود یاد اولین صبح بعد ان جدل در دانشگه میوفتم که دانشجوها و همکلاسیهایم می نشستند و با هم بحث می کردند و هر کس سعی داشت با استدلال و دلیل دیگری را قانع کند وقتی در وسط راهرو دانشگاه صندلی راهرو را به صورت L در اورده بودند و با هم اگاهانه مناظره... ولی اینها تازه انگار اول ماجرا بود... 2- مدینه ؛ هزار و چهارصد و خرده ای سال پیش: پیامبر گرامی اسلام چشم از دنیا فروبسته و جامعه ای نوین را که خود پایه گذاری کرده به جانشین بزرگوارش سپرده است.زیاده خواهان ، قدرت طلبان و اقتدارگرایان بد اخلاق ، برای این جامعه نوین نقشه کشیده اند و خود را وارث نبی اکرم می دانند.دعواها به اوج رسیده و هرکس که از راه می رسد داعیه جانشینی دارد و آنچه که به وضوح نادیده گرفته می شود ، کلام گهربار مردی است که با رسالتش دریچه ای جدید به روی اعراب بی فرهنگ و تمدن توخالی شان باز کرد و آنها را از بدویت و جهل به سوی جهانی تازه سوق داد.جریانات طلحه و زبیر ، ماجرای خوارج و غائله جنگ جمل از همین بدخلقی ها و اقتدار گرایی ها زاییده می شود.اهل بیت – علیهم السلام – آماج تندترین حملات قرار می گیرند و جامعه اسلامی به ورطه ای می افتد که برای به ثبات رسیدنش سالها وقت صرف می شود و جانهای گرانبهایی چون جان مبارک حسنین – علیهم السلام – هزینه می گردد. موجوداتی پلید و سرطانی به نام انشقاق و اختلاف، از درون همین ناآرامی ها زاییده می شوند و تا همین حالا ، بیخ گوش خود ما ، جان و تن و جامعه مان را آزار می دهند.اختلاف و انشقاق... 3-ایران؛ روزهای بعد از انتخابات: موج عظیم به راه افتاده به ناگاه می ایستد و مبهوت می شود.حضور حداکثری ، که قرار بوده به خار چشم دشمنان تبدیل شود ، خاری شده و راه نفس خودمان را بریده است.همه همدیگر را متهم می کنند.برادری،برادر بزرگترش را به بهانه حضور داشتن در موج سبز ، آدمی غیرعادی و مشکل دار خطاب می کند.عده ای از تقلب می گویند.بعضی ها جرزنی می کنند.گروهی مردم بهت زده را کتک می زنند..بعضی ها مردم را در برابر هم قرار می دهند.خودی و غیر خودی درست می کنند.عده ای که معلوم نیست از کجا پیدایشان شده همه چیز را می شکنند و آتش می زنند.انگار دنبال فرصتی بوده اند برای بیرون ریختن عقده های کثیفشان.در این میان ، رسانه های غول آسای غرب با حمایت از دولت های پشت سرشان ، مدام و مدام از ناآرامی و شورش می گویند و از این ناآرامی ها به سود خودشان سوء استفاده می کنند.دولت های پر مدعایشان از این شلوغی ها شاد شاد شده اند و اعتراضات مردم را مقدمه ای می دانند برای براندازی نظامی که همین مردم معترض برای تثبیت کردن و پرقدرت ماندنش خون و مال و جانشان را بدون هیچ چشم داشتی فدا کرده اند. کاش همین جا بایستیم ، به هم نگاه کنیم (چشم در چشم) و یکبار دیگر نگاهی به گذشته مان بیندازیم. کاش دست از اقتدارگرایی و جرزنی برداریم ، با هم حرف بزنیم و اختلاف ها را کنار بگذاریم. کاش به بچه هایمان ، پدرها و مادرهایمان ، بزرگترهایمان و مخالفانمان احترام بگذاریم. کاش ... گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من چه شد!! راستی کمی به خودمان نگاه کنیم!! دکمه pause را بزنیم!! این ساده ترین کاریست که می توان کرد بایستیم و چشمهایمان را خیره به هم کنیم و حرف بزنیم....نخبگان این جامعه همه گی برامده از مکانی مقدس به نام دانشگاه هستند...جایی که مبدا اندیشه هاست جایی که مبدا تحولات است. وحالا فکر کردن در ان سخت شده. پس چرا به جای تبادل اندیشه صحبت و استدلال به زدن همدیگر و به ریختن خون همدیگر می پردازیم انهم با لشرکشی نخبگان با نخبگان "وای به روزی که بگندد نمک".... (در حوادث پس از انتخابات جنایات و تخلفاتی صورت پذیرفت که به طور قطع با انها برخورد می شود"مقام معظم رهبری") هنوز گیجم!! نفهمیدم چه شد....فقط فهمیدم که خطی کشیده شد و متهم شدند دانشجو و مردم....دانشجو و مردمی که سرزمینشان را دوست دارند و انقلاب ارمانهایش را دوست دارند و.به پاس خون شهدایش ایستاد ه ند.... می مانند در این بیطوطه و یک قطره از خاکش را به موهای رنگ شده دختران کبریت فروش و انشرلی ها و بابا لنگ درازها نمی دهند... دانشجویان و جوانانی که نسل بعدی انقلاب هستند... .خود به خود یاد کلاس دوم ابتدایی ام میوفتم انروزها که ازادنه تر از این روزها می اندیشیدم. معلمی داشتیم که سئوالی پرسید گفت شماها سربازید!! اگر گفتید اصلحیتان چیست؟ روزها گذشت و من در جواب زبانم کوتاه بود....بعدها خودش گفت: قلم....قلمی که انروزها مدادم بود تا الفبای فارسی را یاد بگیرم....تا فرداها یی که این صلاح به کلمه خدمت معربی شود برای رساندن ان به مردمم .مردمی که نظام هستند و نظامی که از مردم است....تا رهبر....تا رییس جمهور...تا مجلس و مدیرانم را برای رسیدن به شعارهایی که از ٢٢ بهمنی به وجود امد....از ٨ سال دفاع مقدس و از شهید رجایی ها و باهنرهای در خدمت تا شهدای اندیشه ای چون شریعتی و مطهری و شهدای خاک و مرز و بومم چون چمرانها و همت ها و باکریها باندازه خودم یاری برسانم.... نمی دانم اگر می داستم روزی بین انقلابیون و جانبازان کشورم خطی کشیده می شد و دودسته ایا باز برای رسیدن به این صلاح تلاش می کردم.....اگر کسانی که میلیونها نفر به انها اعتماد کردند.کسانی که کنار مرد بزرگ قامت ایران امام خمینی بودند دزد و منافق و اجیر شده خوانده میشدن و همسر و فرزندان شهیدانی به سخره و فساد اخلاقی و عرفی متهم می شدندباز هم دست به صلاح می بردم ای کاش....ای کاش.... ای کاش انقدر یک طرفه به قاضی نرویم که سیلی بخوریم.....یادمان باشد ان مرد راستین انقلاب چه می گفت یادم نمیاید چند شنبه بود یا چه روزی.. ولی میدانم انقدر رسانه ها یک طرفه به قاضی نرفته بودند که بخشی از مردم به دیگری بیگانه پناه ببرند در خانه دوستی بودم اری خودش بود....اما م انقلاب می گفت: مواظب باشیم انقلاب سیلی نخورد.....اگر انقلاب سیلی بخورد اسلام سیلی می خورد....مواظب باشیم مردم را از دور دین به بهانه مگسان دور شیرنی دور نکنیم یکی از مورخان عهد ناصری مینویسد: «شاه بر صندلی جلوس کرده، عملیات آشپزان با نوای موسیقی شروع میشد. سپس شاه میرفت و وزرا مشغول پاککردن سبزی آش شاهانه میشدند. من خودم تصویری از این «سبزیپاککن»ها را پیش چشم دارم. صدراعظم بادنجان پوست میکرد و آن دیگری سیبزمینی»! ای کاش مواظب این سبزی پاک کن ها می بودیم... از این «سبزیپاککنها» هنوز فراوان است و رسم زشتشان برپا. آنها که به بازی و نمایشی میخواهند مدام پیش چشم باشند و بدینسان بالاتر روند. در این میان تنها میمانند بزرگان که رفتار و عملشان میتواند ادامه یافتن عادت ناپسند عهدناصری را متوقف سازد. آنها که به «سبزیپاککردن» چاپلوسان وقعی ننهند و حتی برابر این ظاهرسازی و تملقگویی سخت بایستند. آنها که اهل رتبهدادن بر اطرافیان جز به دلیل «شایستگی و اخلاقمداریشان» نیستند.هنوز هم دیر نشده نگزاریم این ای کاش ها بیشتر شود.نگزاریم این صلاحها بر زمین گزاشته شود...تمامی ما ناموس هم هستیم. این خط کشی ها را پاره کنیم و به حرف رهبر انقلاب گوش کنیم که می گوید دوست رابا دشمن اشتباه نگرید و بهانه دست دشمن ندهید. یادمان باشد جد همه ی ما ادم است....حتی وقتی که خداگفت: نخورید از ان میوه ممنوعه کار خود را کرد و نتیجه اش هبوط شد.مواظب میوهای ممنوعه باشیم.و یادمان باشد که اینجا دیگر معادله یک طرفه خدا و ادم نیست.ادم و ادم است و میوها خوش رنگ و لعاب تر و هبوط عمیق تر و درد اور تر.... "و چون از شما پیمان محکم گرفتیم که خون همدیگر را مریزید و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید سپس [به این پیمان] اقرار کردید و خود گواهید ولى باز همین شما هستید که یکدیگر را مىکشید و گروهى از خودتان را از دیارشان بیرون مىرانید و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به یکدیگر کمک مىکنید و اگر به اسارت پیش شما آیند به [دادن] فدیه آنان را آزاد مىکنید با آنکه [نه تنها کشتن بلکه] بیرون کردن آنان بر شما حرام شده است آیا شما به پارهاى از کتاب [تورات] ایمان مىآورید و به پارهاى کفر مىورزید پس جزاى هر کس از شما که چنین کند جز خوارى در زندگى دنیا چیزى نخواهد بود و روز رستاخیز ایشان را به سختترین عذابها باز برند و خداوند از آنچه مىکنید غافل نیست(سوره بقره ایه ٨۴ و ٨۵)" بعد بعدا نوشت:با مشاهده جمیع جاهات و با توجه به اینکه نمی دونم تو سال تحصیلی جدید قرار چه برخوردی تو دانشگاه بشه و چه اتفاقاتی میوفته!! وبا توجه به بازخورد نظر شما دوستان فعلا بعید می دونم این مطلب رو چاپ کنم!! اخ چه فازی میده سردبیری!! خودت باید تایید بکنی مطالب خودت رو دیروز ژوژمان یه شعر قشنگ تو ستون نظرات نوشتن که من داشتم تا چند ده!! دقیقه فکر می کردم چقدر اشنا!! بعد یهو فریاد یافتم یافتم!! را البته نه برای شتر فروش!! برای منبع این شعر یافتم که سیاوش بود....اخ من این شعر و قبلا خیلی دوست می داشتم مثل الان!! انگار خودم این شعر رو گفتم
چه دردیست در میان جمع بودن،ولی در گوشهای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن،ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن،ولی لبهای خود هممواره بستن چه دردیست در میان جمع بودن،ولی در گوشهای تنها نشستن به رسم دوستی دستی فشردن،ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش،ولی در بطن خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن،ولی در دل امید به خانه بستن به من هردم نوای دل زند بانگ،چه خوش باشد از این غمخانه رستن چه دردیست در میان جمع بودن،ولی در گوشهای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن،ولی در چشم خود آرام شکستن ... اول از زندگی جاریست…. عرذ می خام که هر چی خواستم با شوخی جر بزنم!! نتونستم! وهمینجا اعلام می دارم که تنها کسی بود که جواب درست رو درباره شتر فروش!! گفت و اما جواب سئوال!!: این عکس در یک بیابان موقع غروب آفتاب گرفته شده درست از بالای سر شتر ها انچه به رنگ سیاه میبینید در واقع سایه شتر است .شتر های واقعی به صورت خطوط کمی سفید رنگ در تصویر مشاهده میشوند این عکس جایزه بهترین عکاسی از طبیعت را گرفته است جایزه هم ندارم!! اخه تو این تورم که زولبیا بامیه کیلویی 2800!! شده جایزه از کجا بیارم!! ولی جدا از شوخی ارزو می کنم که دکترای شیمی قبول شید و خبرش رو بزودی تو بلاگتو.ن اعلام بدارید البته مثل دکتر کیا نشید البته!! از همه دوستانی هم که کلی من رو خندوندن تشکر می کنم!! اقا/خانم!! خیلی بد....خیلی....موقع سحر اب سرد خوردن اصلا یه جوریه!! خیلی یه جوریه!! امتحان نکنیدا!! چون اونوقت اون شعر شب بود و یار بود و شمع!! براتون کاملا قابل درک میشه با شکم درد و گلاب به روتون اونجا(منظور همون محل استراحت که معرب شده و تبدیل به مسترا!! wc!!!)...مامانم بعد نیم ساعت اومده ترسیده تو این محل استراحت معرب شده خوابم برده باشه!! من کلا ذهنم شب پره داره هی می پره زین پس اگر خواستید انگشت اشاره مکرم و مکرمه رو بر روی زمین گزاشته و البته بعد بالا بیاورید و بگید کلاغ پر(البته بپایید شست پاتون نره تو چشتون!!) می تونید بگید ذهن ارمان پر!!(خدایا چقدر داره مزخرف می گم! زده به سرم! فکر کنم بیماری لاعلاج روحی روانی گرفتم!! یکی جلوم رو بگیره!!شب جمعه دعا کنید وگرنه از دست میرما و این بلاگ قبل رسیدن به ماه مهر درش تخته میشه ها!) یهو نمی دونم در کنار شمع و شب و یار مزبور! و حرف مامانم یاد یکی از خاله هام افتادم!! خیلی این خاله جان من باحال تشریف دارن!! 3 سال پیش بود صدای زنگ تلفن میاد:از اونور خط خالم میگه:سلام حلالم کنید!!! ما:چرا خاله مگه اتفاقی افتاده!! خاله:نه قراره برم کربلا!! ما:جدی!؟ کی؟؟...خاله:الان داره مرز مهران رو رد می کنیم.... 2سال پیش بود :صدای زنگ تلفن میاد: از اونور خط خالم میگه:سلام بازم دوباره حلالم کنید!!! ما:چرا!! مگه دوباره...خاله:نه چیزی نیست داره می رم سوریه ما:جدی!؟ کی؟؟....خاله: الان تو حرم حضرت معصومم 1سال پیش بود: صدای زنگ تلفن میاد:از اونور خط خالم میگه:سلام بازم 3باره حلالم کنید. ما:خاله کجا رفتی!؟ خاله: رفته بودم مکه هفته پیش برگشتم.... پ.ن:این شعر شادمهر رو که بلالخره!! کدش رو پیدا کردم خیلی دوست میدارم... این روزها که می گزرد شادم... شادم که می گزرد... شادم که می گزرد... روزنامه ارمان رو میخرم(اسم روزنامست من از وقتی دیدم کلی حال کردم عکس حجاریان رو میبینم و اعترافاش رو می خونم... اعترافایی که سعید شریعتی با دندون ای شکستش بجای کسی که نمی تونه حرف بزنه....راه بره...حتی دستش درست حسابی تکون بده حرف میزنه...کسی که فقط ذهنش کار میکنه....کسی که فکر میکنه....پس باید اعترافشم همینجوری باشه.....تو اعترافش نقد میکنه!!....دانشگاه رو....میگهخ همه این اتفاقات تقصیر دانشگاهاست که به دانشجوها ازادی می دن....البته اون نمی گه بلکه سعید شریعتی بجاش داره از روی یه برگه می خون....اینکه نباید تو دانشگاه اجازه بدن کتابهای غربی خونده بشه....و جالبتر اینکه نباید از استادید تحصیلکرده بالاخص تحصیلکرده خارج از کشور استفاده بشه یه نماینده اصولگرای مجلس قضیه تجاوز با باتوم و شیشه نوشابه رو تایید می کنه و.... حالا نمی دونم باید بخندم یا باز باید بخندم....این روزها که می گزرد شادم که می گزرد... صدای اهنگ رو بالامیارم صدای رضا صادقی میاد: من و تو اغوشت بگیر خدای خوبم اخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم من و تو اغوشت بگیر تا برات بخونم رو زمین چقدر بد می خوام پیشت بمونم.... بعد صدای رضا صادقی به بلاگم سر می زنم ژوژمان یه نظر گزاشته و درباره ویژگیام و کیف پول میگه که تقریبا خیلیا از پسرام دیده که مدرسه میرفتن کیف نمی بردن...خندم می گیره ....یاد پنجشنبه هفته پیش میوفتم و سر کلاس بچه های پل تالشان شیمی که مهمون بودم همینجوری نشسته بودم که جناب استاد کیا درباره کیف خانما میگه!! ::کیف واسه زنا مثل قضیه گربه میمونه که اگه سیبیلش رو بکنید دیگه نمیتونه راه بره...اونام کیف نبرن بیرون.... ولی اگه کیف نبود من بچه گیام مشکل اساسی داشتم!! چون وقتی یه خرده چاق بودم طوریکه نمی تونستن بغلم کنه مامانم خودم رو به کیفش گیر می دادم و یه جورایی اون بیچاره باید نصف وزن من رو تحمل می کرد بعدش به بلاگ طبیب(غریبه) می رم که یه اپ نوشته به اسم ای خدا... که یه جورایی حرف دلم رو میزنه درباره همون نوشتهای بالام و با خوندنش سبکتر میشم. بعدش رفتم خونه خالم و تو یه قسمتی از رشت تو کنار هر کوچه و پس کوچه ایی نوشته mona!! یک ساعت داشتم فکر می کردم این یعنی چه ایا!! هی خواستیم سیاسیش بکنم نشد اخه ام اولش هم به موسوی می خرد هم به مهدی کروبی!! اما....فکر کنم زیادی امروز سیاسی فکریدم!! دیگه همه چی رو سیاسی می نگارم!! خونه پسر خاله که رسیدیم همون ب بسم الله من رو صدا کرده برده تو کامپیوتر یه عکس بهم نشون داد و گفت توش یه رازی و باید بگی و من که همچنان در خماری اون 4 کلمه غرب زده! مونده بودم دیگه تحمل یه خماری دیگه رو نداشتم!! اخه مگه یه ادم چقدر جنبه داره دهنش رو بگیرن بهش بگن حرف بزنی فلان!! از اون ور یه سوسک میزن تو داستا اون بلاگت!! تو الان نمی دونی چجوری می خای تمومش بکنی!! تازه یخ حوزم بشکونم کهنه ام باید بشورم شیشه برام گرفتی!؟ نگرفتم!!!.... اب حوضم باید بکشم معتادم نباید بشم.... ببخشید یه خرده جو گیر شدم....خط تو خط شد حالا این عکس رو که رازش رو نفهمیدم و خودش بهم گفت رو اینجا گزاشتم اگه رازش را گفتید(خیلی سادست جان خودم) یه جایزه ی ویژه از من دارید البته تاکید می کنم بدون کمک از جای دیگه مثل سرچ تو اینترنت!! که بعدا جایزه رو می گم!!: پ.ن:سبب منم که می شکنم...اما حرفی نمی زنم.... شیر آشپزخانه خانه ما چکه می کند دیروز بعد تصادف!! که متاسفانه!! ببخشید خوشبختانه نتوانستیم نظارهگر دعوا باشم چون تصادف خیلی جزیی بود عمه ی مادرم که مقیم المان و از دیروز در خانه ی ما بسر می برد بهم یه برگ قرص داد که واسه تیروئید بود و المانی و گفت الله و بالله باید همین مدل و نوع رو واسم بستونی.. ما که طفل بودیم و کلا شباهت عجیبی سیب زمینی داشتم از دیوار راست می دوییدم و بالا می رفتم....یعنی مامانم ناچار میشد درارو قفل کنه ولی من الز پنجره میرفتم بیرون!!!...فکر کنید یک عدد بچه ۶ ساله می رفت بیرون باید تا ١٢ شب یه اکیپ دنبالش می گشت!! زودتر از ١٢ هم راه نداشت پیداتم کنن!!مگه اینکه با زینب(همسایه اون موقعهام که همین چند وقت پیشم عروسیش بود!!) خاله بازی می کردم که دیگه در دسترس بودم!! الان که عمه من رو میبینه قسم می خره معجزه الهی رخ داده!!!! یا تو یکی دیگه هستی!!!! اون موقعها دختر همین عمه ی مادرم به ایران امده بود.....یک روز که خونه مادر بزرگمان با هم بودیم من بلایی به سرش اوردم که از گفتنش معزورم(یه چی تو مایه های نامردی خنجر زدن...حواست نباشه بعد یکی از روی شیطنت و باصطلاح کرم!! داشتن بزندت و در بره!!) و هر چی فحش المانی بلد بود نثارم کرد!!....بعد اونم وقتی برگشت یادم چند سال بعد عمه ام تنها اومد و گفت که الناز گفت دیگه هر گز ایران نمیاد و از مردای ایرانی متنفر!!!....و ازم خواست یک نامه معزرت خواهی براش بنویسم....من هم انچنان نامه ی فدایت شومی برایش نوشتم فکر نکنم الان بتونم از اون نامه ها بنویسم!! اما الناز نیامد که نیامد..البته با اینکه هی می گفت از مردای ایرانی متنفرم!! اخر با یه ایرانی ازدواج کرد. بالاخره من هم قرار شد برم دارو بگیرم و با همان دهن روزه راه افتادم در خیابانهای شهر به داروگردی!!....اخ نزدیک به ١٧ یا شاید ١٨ خرازی!! ببخشید داروخانه رفتم....تقریبا یک دور کل شهر رو طواف کردم و پیدا نشد که نشد.... ولی خودمانیم بیچاره این دکترای داروساز که باید با این هوا اتدم سر و کله بزنن!! جدا از خط خوش پزشکا!!! خود مریضام معظلین....مثلا دیروز تو یه داروخانه یه پیر مرد استامینوفن میب خواست دکتر ازش پرسید کدئین دار یا بدون کدئین!! پیرمرد گفت: قرمز باشه!! دکتر یه برگ قرص کدیئن سفید بهش داد گفت:» نه این نیست قرمز!! دکتر یدون برگ قرص قرمز بهش داد!! باز پیرمرد گفت: نه این نیست اقا من استالمینوفن می خوام اینی که داره به من میدی یه چیز دیگست! دکتر هر چی گفت ÷در جان این استامینوفن کار خونه های ساز ندش فرق می کنن پیرمرد حرف خودش رو می زد و می گفت: تو نمی دونی!!!! من می دونم این استا مینوفن نیست... خود به خود یاد وبلاگ دانشگاه با طعم باران افتادم که روز پزشک نوشته بود: " ملتی که اوج سلیقه و شعورش میشود تماشای جومونگ و یوزارسیف و اخراجی های 2 به پزشکان که میرسند تبدیل میشوند به خوش سلیقه ترین و سخت پسندترین مردمان روزگار و الگوی شان میشود آمریکای جهانخوار "... پ.ن: ببخشید تند تند اپ می کنم!! قول می دم تا اخر همین تابستون باشه بعدش من رو به خیر و این دنیای مجازی را به صلاح.... ایا می دانید!؟:ایا می دانید سوسک که من هیچوقت نفهمیدم خدا چرا سوسک و بادمجان رو افرید!! در ماه رمضان کشتنشان بد یمن است!! ایا!؟ ما دیروز در اتاقمان یک عدد سوسک با اولین برگ کاغذی که جلوی دستمان بود کشدیم و بعد از دور انداختن متوجه شدم ادامه داستان اون یکی بلا گم می باشد...الانم شدیدا بخاطر این واقعه عزادار تشریف دارم!! کارگران مشغول کار: ١-٢-۴ ازمایش می شود!! خواستیم غیر فعال بودن نظرات در پرشین را امتحان کنم....لطفا ستون نظرات پایین نظر بگزارید...با تشکر گاهی انسان نیازمند تنهایی است گاهی انسان نیازمند عشق است روزی به جاده ای تاریک قدم می نهیم جاده ای را که هیچ کس را خبری از آن نیست شمعی به دستمان داده اند تا با آن راه خود بیابیم شمعی که تا آن را روشن می کنیم فقط خود را می بینیم نه چیز دیگر از آن چه که تا کنون غافل بوده ایم عشق درونمان که خاموش شده است.... انسان به آسمان خیره می شود به زمین می اندیشد در آب غرق می شود از باران می ریزد در صخره ها می شکند در برف می غلتد با مورچگان زندگی می آموزد با پرندگان پرواز می کند با شیر می درد با آهو خیز بر می دارد با خود به جای خود زندگی می کند با شمع نور می افشاند با دریا ، وسعت بی پایان را می بیند با ستارگان زیبایی می بخشد با خدا نجوا می کند اما با چه چیز می توان عشق را بدست آورد چگونه می توان خدا را دید این سؤالی است که همیشه می پرسیم گاهی آدمی تنها می شود به تنهایی می اندیشد و تنها می شود گاهی انسان نیازمند تنهایی است.... محمد علی خزرایی ٣ روز پیش بود که مثل اغلب اوقات گوشیم رو ویبر بود و بعد که یهو گوشیم رو دیدم متوجه شدم که یه چند ده تا میس کال و اس ام اس دارم.....اکثرشم واسه خانم ا..!!! بود که از اعضای انجمن و پزشکی ٨۴ بودن. که به یه جلسه انجمن من رو دعوت کرده بود من که دیگه با این شلوغیا خیر انجمن رو زدم و دنبال شر نمی گردم بالاخره فردا صبحش به هر صورت که دوباره تماس گرفتن جواب دادم.... نتیجه اخلاقی این شد که من دیگه نمی خام عضو مرکزیش باشم و دیگه عضو انجمن اسلامی نیستم....اما البته یه چی بهم دادن که چون بیشتر هنری فرهنگی بود قبول کردم و اونکه به اتفاق یکی از خانمای پزشکی ٨۵ مشترکا سردبیر مجله کنکاش(مجله هنری فرهنگی مربوط به انجمن اسلامی شدم!!) البته بدون اینکه دیگه سمتی تو انجمن داشته باشم. این انجمن اسلامیم با اسم من داستان جالبی داره!! راستش من اسم تو شناسنامه ام که چند وقت پیش دوست نامردم پزشک بارونی لو داد محمد صادق که اسم پدر بزرگ خدا بیامرز پدریم(من هیچکدوم از پدر بزرگام رو ندیدم) که مامانم برام گذاشت!!(میگن عروس جماعت جوگیر میشن همین!! البته این فکر کنم سیاست مامانم بود که می خواست حرف خودش رو بر خلاف حرف بابام که می خواست اسم ارمان رو برامبزاره انتخاب کرد تا دیگه ابام حرفی روش بیاره!...خدا میدونه!!) البته همه من رو از دوستان تا فامیلای درجه ١ با اسم مستعارم یعنی ارمان میشناسن....ولی خوب تو مدرسه بعضیا من رو محمد....بعضیا صادق.....بعضیا هر دو تا رو با هم و بعد جمیعا که گیج میشدن با توجه به اینکه تو هر کلاسی بودم ٧-٨ تا هم کلاسی با اسم ارمان داشتم با فامیلیم صدام می کردن و بعد فامیلیم هم به شکلهای مختلفی بر گردانده میشد مثلا من رو موس موس صدا می کردن!! بالاخره دانشگاه که اومدم چون خدا رو شکر در کلاسمان کسی اسمش ارمان نبود خودمان را با این اسم شناساندیم و شدیم ارمان!!....در دانشگاه و در انجمن اسلامی دانشگاه هم با این اسم بودیم و نکته بسی جالب این بود که شخصیتی به نام محمد صادق فلان! در بسیج دانشجویی بود!!!!! الان که بالاخره از انجمن ام اومدم بیرون ترجیح می دم تو دانشگاه به کارهای فرهنگی بپردازم!! و همچنین در کانون نوپای فرهنگی فعالیت بیشتری بکنم که مسئولیتش بر عهده یکی از همین وبلاگ نویساست! و اولین سال فعالیتش رو شروع کرده..نتیجه اخلاقی: ارمان محافظه کار می شود...
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد. لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است. ماه رمضونتن سبز!! دیروز با پسر خالم رفته بودم واسه مامان بزرگم خرید کنم!! رفته بودم بعد سالها بازار شیک!! و اونم قسمت ماهی فروشا....اخ چقدر دوست دارم اونجا رو اون بانک ملی که همیشه جوجه های رنگی داره و من هر وقت اونجا میرفتم جوجه می گرفتم....اون بوی ماهی و ابی که رو چکمه های ماهی فروشا ریخته میشه.....از ماهی هایی که همونجا پاکشون می کنن.....البته تا همینجاش خوب!! بعدش که رفتیم طرف میوه فروشی من داشتم از اون هوا میوه و تازه کنارشم رشته خشکا فروشیا و زولبیا بامیه فروشیا همونجا غش می کردم....خواب روزه شدید من رو گرفته بود!! بالاخره رفتیم خونه مامان بزرگ!! کم مونده بود من رو بزنه و از خونش بندازه بیرون که چرا ۴ ماه اینورا نیومدی!! منم دهن روزه نمی تونم حالا خالی ببندم و باز ضایع!!و شرمگین!! امدم خانه دیدم دوستان ناباب با ماشین جلو دئر کمونه کردن بریم بیرون رفتیم پارک و شروع کردیم به والیبال و بدمینتون!! هنوز کمرم درد میکنه!! ااااااااخ!! بعد که امدم خانه دیدم خیلی کالری سوزوندم دیدم درون یخچال یه بسته شیرنی تر با خامه!!(اخ جان!!) هی میگه ارمان...ارمان بیا من و بخو...جان ویلانج بیا!...ر منم دیگه نمی تونستم که روش رو زمین بندازم!! اخه از انسانیت دور!! افتادیم به جانش....راستش داشتم فکر می کردم که اگه ما ادمها هیچوقت گشنمون نمیشد....اگه این همه خدا نعمت واسه خردن نمی افرید چقدر زندگی بهتر میشد.... خداییش دم بچه های ٨۶ مخصوصا غیر رشتیاشون گرم!! ۴ تا اس ام اس تبریک دادن!! در مورد روز پزشک بعدا یه اپ تلخ می کنم.... خواب ما برویم دیگر یک جز قران مان را که کلک شید که خداییش کارش حرف نداره راه انداخته انجام بدیم!! جز٢۴!! راستش من هر سال با انرژی برا ختم قران گام بر می دارم اما همیشه اخرش نفس کم میارم چون من عادت دارم هر چقدر از قران رو که قرات می کنم ترجمه فارسیشم بخونم وگرنه قرات خالی قران که نشد قران خوندن.... پ.ن:صورتی شدم به رنگ قلب انسانها اسمان را دیدم دور دست از احساس ها کلمه ها را در هم بافتم به رسم شهرزادها و انها را بر دوش خود کشیدم تا به فراخنای بلند کوه بشریت تکیه بزنم بعدا نوشت:داره بارون میاد....بارون و لحظه هاش رو دوست درام.....ای کاش این باران بر من بباره تا پاک شوم....تا نیست شوم تا......تا بروم....با همه ی دلتنگی هایم ....ابرهای بارانت را دوست دارم....چون ابرها دللتنگند مثل من....دلتنگ تو....مثل لحظه هایم....

....به همین سادگی....به همین خوشمزگی....
, و ادم خودشم بخاد محافظه کار باشه نمی زارن که...ببین از اسم ادم چه سو استفادهایی که نمیشه!! واه واه!!!
)
....صحبتی که سالها اقای مصباح زد و کسی گوش نکرد حالا....

!!


و من از صدای مداوم قطره ها خوابم نمی برد!
همین بهتر!
سه هفته تمام است،
که حتا به خوابم نیامده ای!
وقتی خانه خوابها
از رد پای رؤیای تو خالی باشند،
دیگر به کفر ابلیس هم نمی ارزند!
باز گلی به جمال هر چه بیداری بی دلیل!
می توانم در این بیداری،
به مسائل بهتری بیندیشم!
می توانم حرفهای بهتری بزنم!
باید حرفهایم آنقدر محکم باشند،
که بعدها
بتوانم رویشان بایستم!
حرفهای حساب!
که هرگز بی جواب نیستند!
نبوده اند!
اصلاُ می توانم کمی گریه کنم!
برای مرد زرد پوش پارک «رفتگر»
که سالهاست،
سبیلش را گم کرده است!
برای کودکان گلفروش بزرگراه ونک،
که هر سال
دو برابر می شوند!
برای بچه گربه هایی که سه روز تمام است،
در موتورخانه خانه همسایه ناله می کنند!
برای مادرشان،
که مش رمضان،
-سپور ِ محله ما-
چهار روز پیش جنازه لهیده اش را
با چرخ دستی خود برد!
برای خودم که سالهاست،
عطر ِ روسری تو را در کیسه کوچکی حفظ کرده ام!
برای غزلک غمگینی که یک شب،
در پس تپه های پرسه و پرسش ناپدید شد!
برای تمام کتابهای ناتمام هدایت!
برای شادمانی شاملو،
در آستانه آخرین در!
آه! کویر ِکور این همه گلایه!
چند چشم چشمه شکل سیراب خواهد کرد؟
ها؟ بگو!.. یغما گلرویی
لبه بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن
ماهیگیر ماهیگیر
اشک این بچه ماهی توی آبها نا پیداست
فریاد اون تویه آب یه فریاد بی صداست
بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه وقتی میشه بزرگتر
ماهیگیر ماهیگیر
ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه
زندگی رو خواستنو مرگو از خود روندنه
خونه اون رودخونست دریا براش یه رویاست
بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاست
تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره
دنیا براش قشنگه وقتی بارون میباره
ماهیگیر ماهیگیر
ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه
زندگی رو خواستنو مرگو از خود روندنه
خونه اون رودخونست دریا براش یه رویاست
بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاست
تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره
دنیا براش قشنگه وقتی بارون میباره
ماهیگیر ماهیگیر .........
....بعضیا هی میگفتن دستت خطا میره و چند باره می گرفتم....یکی مثل پسر عمه م فالش عاشقانه در اومد دویید قلم کاغذ اورد نوشتش
یکیم مثل یه پسر عمه دیگم که همش حافظ رو مسخره می کرد فالی براش در اومد(هیچوقت به فال اعتقاد نداشت و نمی گرفت!!) اینقدر با واقعیت زندگیش می خوند که نظرش بر گشت و البته سوگولیشم مال بابام بود که در اومد بود یه زن دیگه می گیره
.....فکر کن...بچه واسه پدرش فال بستون که می خاد زن دوم بگیر
...مامانمم هی می گفت: فقط زن می گیری یکی بگیر پول دار باشه
....واسه خودمم نمی گم چی در اومد!!
....به حق چیزای ندیده و نشنیده....البته چون درباره ی من صدق نمی کرد اینجا دیگه نیاوردم....اما یاد یه فالی افتادم که قبل عید تو وبلاگ توکای مقدس خونده بودم که بر گرفته از فال حافظ بود و البته چون خود نویسندش متولد اردیبهشت یه خرده با اردیبهشتیا تو این فال بد تا کرده که تو ادامه مطلب گذاشتمش!! راستش خود فال برام جالب نیست چون به طنز نوشته شد و خوندن همش خالی از لطف نیست...اول به شعر حافظ دقت کنید و بعد به تفسیر هر ماه....بروید به ادامه مطلب
ادامه مطلب
!
! (حالا شما بگید هی محافظه کار نیستی!!)
ادامه مطلب
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
از عرفان نظر آهاری

