تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
حوصله اپ کردن ندارم!! خدا کنه حسش بیاد....اخه چرا فیلتر می کنین!! هان!؟ اولا هم ممنون از یک از دوستان! که یه برنامه داد دانلود کنم و بتونم از سد این فیلتر پرشین رد بشم... و ممنون از زندگی جاریست که یاد دادتا وروپرسم یه جا بسازم....اما واسه این مدت کوتاه وقت اسباب کشی ندارم واقعا برای کسایی که حتی پرشین رو فیلتر می کنن متاسفم...واقعا متاسفم... راستی فعلا اینقدر خورده تو ذوقمان که شیطونه میگه! خیلی وقت کم است و مطلب زیاد!! پس اگه یهو دیدی روزی ٢ تا اپ کردم تعجب نفرمایید نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه دیشب بعد خوندن ادعیه و اینها (همه دوستان بلاگی رو بیاد اوردم!)ساعت 3:30 بیرون زدیم! تنها نبودم من وعلی(این علی همون شهاب!! نیست....همون پسر خالمه که تو خواجه نصیر می خونه) زدیم تا صبح خیابون گردی.. قسمت عظیمی از شهر رو گس کردیم... از خیلی جاهام که روزا فوق العاده شلوغ عکس گرفتم!! مثل ساختمونای شهرداری و خیابونای اطرافش یا بوستان ملت از مناظر قشنگش تا خود سبزه میدان!! شب نوردی ای بود برای خودش!!...همه جا اروم و خالی از صدای بوق و حرف و غیبت و دروغ و متلک و.... پاک پاک بود...یه سیاهی تمیز... فقط چند دهتا معتاد و اقا پلیسا که هی به ما چپ چپ می نگریستن بیدار بودن!! یهو دیدم ای دل خواب زده روز شده و من باید ساعت 10 تو ساختمون مرکزی علوم پزشکی واسه کنکاش باشم و با خانم ح(هممون سردبیر مشترک کنکاش که ورودی 85 ان) قرار دارم دفعه قبل نیم ساعت دیر رفته بودم. جون به جونم کنن نمی تونم هیچوقت سر قرار با هیچکس برسم! کم کمش یعنی خیلی کم کمش 15 دقیقه دیر می کنم....حالا بخواد کلاسای مدرسه و کنکور باشه...می خواد کلاس رانندگی باشه...می خواد امتحانای دانشگاه باشه!! می خواد قرار با دوستان باشه یا قرار کاری! هیچ فرقی نمی کنه...درست سر ساعتی که قرار دارم از خونه به راه میوفتم.... ایندفعه ولی دیدم خیلی تابلو اگه دیر برم! پس دیگه انچنان نخوابیدم ساعت 9:30 راه افتادم تا 10 رو به رو زایشگاه دانشگاه ورزشگاه!!(یه منطقه ای که هر 3 تا از این مکانا اونجا هستن و به 3 اسم میشناسنش!!) همون قضیه اینه که یه بار شیر و گاو پلنگ با هم ازدواج کردن بچشون شد شیر گاو پلنگ!! حالا رسیدم به سبز میدون دیدم ای دل گرسنه! پول خورد ندارم منم سر صبحی حوصله غر غر این ر انندهای خوش دهن رشتی رو ندارم رفتم دکه ای که همونجا بود یه روزنامه بخرم تا 5 تومنیم خورد بشه دیدم ای دل گرسنه روز نامه دار...اصلا روز نامه نداشت فقط مجله داشت! گفتم سگ خورد... یه مجله که روش عکس جومونگ!! نباشه برداشتم...مجله خانواده سبز رو چون هم عکس جومونگ نداشت هم سبز داشت برداشتم!!... بعد از ورق زدن یهو نمی دونم چرا یاد اون دو تا غازی که هی تو الستون ولستون! رو درخته بودن و هی خواهر خواهر می کردن افتادم و ...اخ خواهر یه الگوهای خیاطی داره که ادم جیگرش حال میاد...اشپزیش رو که دیگه بخورم البته بعد افطار...وای اینقدر نامه های کوکب خانوم اینا رو با شوهرش اق قلی خان!! رو نوشته بود که هی با هم دعوا دارن و در استانه طلاق گرفتن و تازشم قراره همدیگر رو بکشن تا اق قلی خان برسه به اناستازیا و کوکب خانم برسه به دانی جون چقدر حال کردم...نمی دونی چقدر ...تازه تبلیغ لوازم ارایشیش و چگونه دل شوهر خودتان را بدست اورید رو که دیگه دورش بگردم بگزریم!...بالاخره پول رو خورد کردم و رفتم و برای همین سر ساعت رسیدم! رفتم بالا با در بسته روبرو گشتم!!....نیم ساعت بعد....خانم ح اومدن:گفتم باز خواب میمونید دیر میاید منم دیر اومدم! من: بعدشم با اینکه دیشب نخوابیدم رفتم فیفا2009 گرفتم و زنگ زدم به دوستم اومد اینجا و از اون موقع تا همین حالا داشتیم بازی مینمودیم ....دیگه بیچاره خسته شد با اه و ناله و گریه رفت که غلط کردم دیگه نمی خوام بازی کنم....اما من الا اومدم نت و دوباره میرم بازی بفرمایم... اخ جان نوشت:دانشگاه داره شروع میشه!!...من دلم واسه دانشگاه و بوفه و چایی و کافه 100 تومنی اش و ههایبی و مهمون کردن و مهمون شدن و کبابایدانشگاه انسانی و نتش و بوی لجن قرمه سبزیش و دونه های گنده برنج ای خارجی اشغالش و صندلیایی که پدر کمرم و در میاره و کتابخونه و سر پاموندن تو اتوبوس و یا لم دادن رو صندلیش با هندزفری تو گوش کردنش تا واسه اسم ساختن واسه بخشی از کلاس باتفاق دوستان سئوال نوشت:ایا می دانید اگر دو تا مکزیکی تنها درون یک اتاق باشن که درش بسته است و هیچ راهی به بیرون ندارد شایدم داشته باشد و شایدم اصلا درش باز باشد! چکار می کنن!؟(جوابش تو ادمه مطلب!!) پ.ن:اگر بخواهید از نظر درک روانی از 20 یک نمره ای به من بدهید خداییش بعد از خوندن این اپ چند می دهید!؟؟ امروز پسر خالم(همون الو...الو... اقای مهندسه!!) خونمون بود...الانم رو مبل لم داده خوابیده!!....اومده بود قارچ خور بازی بکنه!!...این نوشته بالای حسین پناهی که بکگراند کامیم هست!! رو داشت تا چند دقیقه می خوند و هی رفرش می کرد!! بعد برمی گرده می گه چرا از این جور شعرارو نفهمیدم!؟ ولی من خودم دوست دارم شعرا و جمله ها و کلمه هایی که نفهمم!! و توشون فکر بکم...این مقدمه ای بود بر من و وبلاگنویسی٢... الانم دارم صدای رضا یزدانی رو گوش می دم: اونور این شب کلک ، من و ترانه تک به تک اون روزای اول وبلاگ نویسی نمی دونستم چرا نظر نداشتم...تا اینکه چند تا بلاگ رو از روی ازمون و خطا تو لیست وبلاگای بلاگفا(البته بستگی باسم بلاگ داشت!) باز می کردم فهمیدم که باید من سر بزنم تا اونها هم سر بزنن....راستش ادم کنجکاوی هستم و خوب این تو دنیای مجازیم صدق می کنه درباره من(اگه من فقط سالی یه بارم پسر خاله ها و پسر دایی و دختر خاله و عمه و.. هام رو ببینم با یک حرکت انتحاری که روحشون خبر دار نمیشه یه سر به گوشیشون و شمارها و متن اس ام اسهاشون می زنم!!! خواب یه خرده کنجکاوم خوب!!) معمولا بلاگ اونهایی که نظر میزاشتن براشون رو هم باز می کردم حتی ارشیوم باز می کردم و کنجکاوی تو بعضی نظرا....اونم با چراغ خاموش!! معمولا به بلاگی میرفتم و برام نظر می زاشت ادش می کردم! تو یاهو اونروزا خیلی بلاگ رو درک نمی کردم....این درک کم کم توم ایجاد شد و البته هنوز هم کامل نشده....که بطور کامل می خوام این دنیای مجازی بلاگ نویسی رو جز به جز برسی کنم راستش من وقتی راهنمایی بودم دست به انشام حرف نداشت...معمولا تو کلاس سر همون یک ساعت و نیم تو زنگ انشا مینوشتیم و اقای نصیری که هم دبیر ادبیاتمون بود هم اچتماعی و کلا دستشم سنگین بود! تو اون یک ساعت و نیم چون درباره یه موضوع که معمولا اچتماعی بود!! برای چند نفر می نوشتم که همه با هم فق می کردن...برای خودم هم می نوشتم...دفتر انشا نداشتیم بلکه رو برگه امتحانیایی که من همیشه از بچه ها می گرفتم و معمولا در ازای نوشتن انشا می گرفتم و بالاخره گفتن حساب حساب کاکا...اخ گفتم کاکا...یادش بخیر بچه گیا مامانم می ساخت...(این قسمت چون قبل افطار نوشته شده یه مقدار مارو از خود بی خود کرد و تا باعث شد تا بعد افطار نوشتن این اپ وقفه بیوفته!!) داشتم می گفتم!!اینقدر انشای خودم طولانی بود که اقای نصیری به من اجازه می داد اگه زنگ اول انشا داشتیم زنگ اخر بیارم براش و حداقل با عجله و تند تند نوشتن ۴ برگ امتحانی گنده می نوشتم براش... تو بحث ورزشیم تو اول و دوم دبیرستان نقدایی رو نوشته بودم...و یهو تو اون بلاگم گفتم چرا خودم ننویسم!؟...پس شروع کردم به نوشتن....اما هر وقت دلم می گرفت میومدم و می نوشتم واسه همین همیشه تو نوشتم یه غمی بود..چون خودمم نمی دونستم چیه تو کلمات جا می خردم...واسه همین گاه پیچیده می شد و برداشتهای مختلفی که شاید خودمم نمی دونستم کدومش درسته کدومش غلط!!...غمی که کم کم تو زندگیم هم رخنه کرد و من که دنبال خودم می گشتم...در صورتی که گم نشده بودم....و اینقدر دنبال خودم سر و مر گنده با ٩٠ کیلو وزن بودم گشتم که..که واقعا گم شدم و... شاید این غم تو اپ تولدم(که تو ادامه مطلب همین بلاگم گزاشتمش البته بدون عکس کیکش !!خیلی مشهود بود!!)..... انشالله ادامش فردا... پ.ن:امشب من رو هم دعا کنید....محتاجم عجیب...
...ما الان خیلی دلمان از دست صاحاب فیلتر پر است
...اول برویم تفعلی بزنیم به حسین خان پناهی تا بعد بروم سر اصل اپ!!
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود...(حسین پناهی)
!
و نماز خونش و حتی اتاق شیشه ای و حتی برد لعنتی نمرهاش جیز غاله شده!
ادامه مطلب
خونه می ساختیم روی باد ، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی ، رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود ، شیهه ی اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا می ذارن
مزرعه های گندم رو برای فردا می ذارن
فردا رسید و خوشه یی تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست ، رو سرمون طاقی نموند
با کلیدای زنگ زده ، قفلای بسته وا نشد
سکه ی دلسپردگی ، تو جوب ما پیدا نشد
تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست ؟
آهای درختای انار ! دیکته ی بی غلط کجاست ؟
چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده ؟
چرا نمی رسیم به هم ؟ چرا همیشه دیر شده ؟
تو دفتر سکسکه مون چن تا ترانه خالیه ؟
چن تا ترانه قصه ی ممتد بی خیالیه ؟
چن تا صدای بد صدا سکوت رو فریاد می زنه ؟
زغال شام آخر رو دستای کی باد می زنه ؟
تو غیبت حنجره ها ترانه سازیمون چیه ؟
یکی به من جواب بده ، آخر بازیمون چیه ؟
تو بازی کلاغ پر ، هیشکی نشد برنده
قصه ی ما همین بود : پرنده بی پرنده ! (شعرشم از یغما گلرویی)!

(البته همون اولا بود بعدش دیگه بزور به همونایی که برام نظر میزاشتن سر می زدم !!)
ادامه مطلب

