تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

ادامه مشاعره

اول:سارا خانم

دوم:صحرا خانم

سوم:خودم

چهارم:دانشجوی پزشکی

پنجم:ابجی منیژه

ششم:شیوا

هفتم:زندگی جاریست...

هر کدوم از دوستان خواستن که برن اعلام کنن

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

دیشب در خانه ی مادربزرگم بودم  البته اونیکی مادر بزرگم....هر ساله رسم این که یه شب کل قوم و قبیله تو ماه رمضون افطار و شام جمع می شیم اونجا! چقدر بچه هخای این دور و زمون چشم سفید شدن

دیشب ۵ تا بچه تو رنج سنی ۴ ماه تا ٢ سال اونجا بودن!اون ۴ ماه که هیچی شده بود ژیانی که هی روی اعصاب ادم هندل می زد و تماما ٢ ساعت داشت گریه می کرد و مثل اسمش که باران می بارید و بیچاره دختر عمه ام و شوهرش برش داشتن و رفتن چون نمی تونست تو جمع بمونه!!

بالاخره دیشب مامانم گیر داده بود واسه یکی یه چی بخرم و بهش بدم واسه یکی از اقوام به مناسبتی! منم گفتم حتما اینکارو می کنم باور کن و منتظر باش!!

اخی یکی نیست بگه مادر جان اسم من ارمان ها!! من واسه کسی چیزی بگیرم از جیب خودم!....یادمه که بچه بودم تولد یکی از دوستانم بود و  اولیام چارقد کاغذ کادو رو بر سر یک عدد ماشین کشیده بودن ومن داشتم میبردم....بعد در کل راه داشت دلم برای اون ماشینی که زیر چارقد کادو پیچیده شده بود قیری ویری می رفت و این قیری ویری خیلی زیاد بود و نمی شد کنترلش کرد!! و بعد هم گفتم چه معنی وقتی خودم این ماشین رو دوست دارم و باهاش بازی نکردم واسه یکی دیگه ببرمش پس اول یه خرده باهاش بازی می کنم و بعد میبرمش!! کی می خاد بفهمه!!....پس وسط راه رفتم یه گوشه ای و چارقدش رو باز کردم و شروع کردم همونجا بازی کردن باهاش.

بعدشم هرچقدر تلاش کردم دواره چارقدش رو سرش کنم دیدم نمیشه و اون ماشین رو بدون چارقد رنگی بردم و تو تولد و اصلا به روی خودم نیاوردم ...

راستی ایا می دانید: یه کلمه ای بگید که توش مرده باشه!؟....اگه بگید جایزه دارها باور کنید!!....توقع بیجا مانع از کسب است....

پی نوشت:شب بود و شب همچنان بود....شب هست و شب خواهد بود...شب نمی رود و فردا نخواهد امد....باور کن!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

یک اقای محترم روستایی(التر کی خادا) تصمیم می گیرد که شوالیه شود و اسمش را به دن کیشوت تغییر می دهد.چطور می شود هویت چنین شخصی را تعریف کرد؟ او یک لگن مسی ریش تراشی را به خیال این که کلاه خود است از بساط یک سلمانی می دزد کمی بعد سلمانی مربوطه در واقع کسی است که خودش نیست  اما دن کیشوت درست  دست بر قضا در میخانه ای سر و کله اش پیدا می شود. سلمانی در انجا چشمش به لگن ریش تراشی می افتد و تلاش می کند پسش بگیردش دن کیشت قبول نمی کند که کلاه خودش یک لگن ریش تراشییست و...(برگرفته از داستانی از میلان کندرا)....سخت ترین کار محکوم کردن یک احمق است(استالین)

به به مجلس لطف کرد و ما رو از نعمت یک وزیر که دو نداره مستفیظ نمود!!....وزیر بهداشت که می شود صاحاب بچه دانشگاهای علوم پزشکی همین بس درباره این خانوم که طرحی که تو مجلس ۵ ام وقتی خودشون نماینده بودن این بود که اقایون باید پیش پزشکای اقا برن و خانما پیش پزشکای خانم....پس اگه سال تحصیلی جدید با یک عدد کیسه در وسط کلاسها مواجه شدید نترسید...

بگزریم داشتم مدتی به این جمله پزشک بارونی که: هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره! فکر می کردم...البته هیچ چیزی کامل نیست یعنی به نظرم اصلا زندگی نسبی ست و هیچ چیزی قاطع نیست حتی مرگ و تولد و همه اینها نسبی هستن....من هم این شعار بالای شهاب رو داشتم بهش فکر می کردم که این نسبتش تو من زیر خط فقر.

اما...راستش امروز باید سوم اون عموی پدرم برم....داشتم فکر می کردم که این اولین ماه رمضونی نیست که مراسم عزاداری باید برم....چند دقیقه فکر کردم تا یاد عمو بهرام خدا بیامرزم افتادم....برای من مثل پدربزرگ نداشته ام بود با اینکه خونه داشت ولی معمولا شبا خونه ما می موند خیلی دوسش داشتم تنها کسی که مرگش باعث شد تا اشک بریزم....خدایش بیامرزد....دخترش چین زندگی می کرد و پسرش پزشک....همین بس که پسرشون که فرمانده اسبق سپاه گیلان رییس کل ستادهای استان گیلان دکتر احمدی نژا رییس ستادای یکی از نمایندهای مجلس که از جیب براشون هزینه کردن و البته احتمالا رییس بهداری جدیدن و صد در صد نماینده بعدی مجلس شهرمون...

با این حال پسرش حتی وقتی پدرش تو بیمارستانی که اونجا بود بخاطر ناراحتی قلبی بستری شده بود نرفت....این عموی مادرم یه کارخونه چوب بری داشت و یه فرش فروشی و کارگرای زیادی تو اونجا کار می کردن....

همون روزای اخر عمرش یه پاساژ فروخته بود....دقیقا همون شبی که پول دستش اومده بود یکی از کارگراش که تو یه شهرستان دور از رشت زندگی می کرد زنگ زد و بهش گفت زنم مریض و فردا باید ببرمش تهران و امشب جایی ندارم تو رشت بمونم...عموی خدابیامرزم میگه بیا اینجا و حتی به کارگر خونه گیش زنگ می زنه که بیاد و اونشب...حتی تو اعترافشون گفتن که جای خوابمون رو هم خودش گزاشت ولی...ولی اونا به قتل رسوندنش....دست کارگر و بستن و شیر گاز رو باز گزاشتن تا خونه منفجر بشه و اون کارگر هم بسوزه....اما بالاخره بعد از چند ماه راز قتل فاش شد...

٣روز بعد قتلش نشده بود که اقا پسرشون اومدن خونمون و تمامی مدارک و سنداش رو از خونمون گرفتن و بردن....به همین سادگی فقط ٣ روز از قتل گزشته بود... هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره....چی بگم!!

ببخشید ...شاد باشید و پر از لحظات شاد....

پی نوشت:گرداگرد زمین خلوت را  می نگرم و خود را....و تکرار می کنم که من اینجا چکار می کنم!؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

دیروز  insomniac یه متن قشنگ تو  نظراتم نوشته بودن از عرفان نظر اهاری که چون خیلی زیباست اینجا میزارمش:

سنگ پشت

پشتش سنگین بود و جادهای دنیا طولانی

می دانست همیشه که جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت

اهسته اهسته می خزید. دشوار و کند و دورها همیشه دور بود.سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و انرا چون اجباری بر دوش می کشید

پرنده ای در اسمان پر زد سبک و سنگ پشت رو به خدا  کرد و گفت:این عدل نیست. این عدل نیست.

کاش پشتم این همه سنگینی نمی کرد من هیچگاه نمی رسم هیچگاه.

و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی....خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد و زمین را نشانش داد.

کره ای کوچک بود و گفت:نگاه کن ابتدا و انتها ندارد و هیچکس نمی رسد چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است . حتی اگر اندکی  و هر بار که می روی  رسید ه ای و انچه بر دوش توست تنها لاک سنگی نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی پاره ای از مرا.

خدا  سنگ پشت را بر زمین گذاشت....دیگه نبارش چندان سنگین بود نه راهش چندان دور

سنگ پشت راه افتاد و  رفت حتی اگر اندکی و پاره ای از او را با عشق بر دوش می کشید.....

 

  تبریکات ویژه هم به سارا خانم ژوژمان عرض می نمایم که ایشون هم به همکارهای اینده پیوستند(شیرنی فراموش نشه ها) انشالله چند روز دیگه ام نتیجه نهایی سراسری اعلام شد بعضی ه(ا!! رسما و عرفا دکتر شدن یه شیرنی مجازی به این بچه های وبلاگی  از جمله بنده بدن. البته بعد افطار.

دیروز یهو پسر خاله ی مان هم که میشود داداش کوچیکه اون دوتا پسر خاله های اپ پایینم که یه سال برای خودش راست رفت و راست اومد و هی داشت با موهاش ور می رفت و منم شده بودم براش گشت ارشاد متحرک  و فقط بهش گیر میدادم و   داشتم دغ می کردم از دستش و داداشاشم کلا دیگه بی خیال درس خوندنش شده بودن زنگ زده میگه مکانیک دانشگاه ازاد لاهیجان قبول شده!! والا این دانشگاه لاهیجان دیگه چیه که این پسر خاله مان(البته بچه مثبتیها) ولی با این درسش و اون رتبه چند ده هزاری ش قبول شده خدا می دونه!

دیروز خانه ی اشنایی افطاری دعوت بودیم یعنی من فقط عاشق ماه رمضونم واسه   این افطاری خونه اشناها رفتن!! نه اینکه چون بحث شیرین خردنها نه!! بخاطر اینکه بهانه ای تا دوباره بعد مدتها بعضیا رو بیینم!! در انجا که بودم دیشب چشمم به سریالهای ماه مشکل اخلاقی دار رمضان روشن شد!! راستش من خیلی وقت دیگه اصلا تلوزیون نگاه نمی کنم و امسال اولین سالی تو ماه رمضان که سریالهای ابکیش رو نگاه نمی کنم....اما دیشب با دیدن همین یک قسمت باز به جمله یی که ٢ سال پیش دبیر ادبیاتی به نام اقای نظر پور که کلا جز دسته ای از دبیراست که از ١.۵ کلاسش ١ ساعت قصه میگه  که مشکل اخلاقی هم گاهی دارن البته جز اون دسته دبیرایی نیست که ١.۵ ساعت کلاس رو ٢ ساعتش رو میومدن بلوتوث می گرفتن که  این حرکت مشکل اخلاقیدراز  اصل مشکل اخلاقی هم دارهو البته ایشون که جز دسته از ادمهای مشکل دار در اصل نبود ولی در فرع چرا!! ه هر جلسه همون داستانا رو تکرار می کنه و اپدیت نمیکرد! یه جمله ای می گفت درباره سریالهای ماه رمضان که:(دیدیم مشکل اخلاقی داره سانسورش کردیم!!) کلا همینجوری گفتم که همش به یه مسئله ای گیر دادن بخدا این فیلمای تی وی خودمون همش از اول تا اخرشمشخصه و مشکل اخلاقی دارن(دیگه از نقد صدا و سیما می گزرم!! چون زندگی جاریست مطمئنا مثل همیشه این کار سخت رو انجام میده!!)

الانم داره از یه خواننده که مشکل اخلاقی داره صداش یه اهنگ گو ش میدم که خیلی قشنگ ولی نمی تونم اینجا بنویسم دکلمه اش رو  چون بازم مشکل اخلاقی داره!!

جمعه ساعت ١٠ شب امیدوارم همتون به نت دسترسی داشته باشید!! بدونید مشکل اخلاقی نداره برای دلیلش برید به اون بلاگم:شاید کمی ساده تر

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |

رودخونه! دریا رو دریاب

بی تو تصویر کویره

راه بیفت برو سراغش

فردا دیره! فردا دیره!

اگه دریا رو نبینی

برهوت بجاش میشینه

دریا عمری که می خواد

خط ایینه رو ببینه

رودخونه! رودخونه! کجایی؟

کی میایی؟ کی مایی؟

دریا تو تنش اسیره

تو رهایی تو رهایی

من همون دریای خسته م

که داره میشه یه مرداب

بی تو خشک خشک خشکم

رودخونه گریه م رو دریاب

بیا تا دستای ابیم دستای تو رو بگیره

بیا تا موج ترانه از دوباره جون بگیره....(یغما گلرویی)

امروز بعد  از افطار چون مامانم می خواد نمی دونم کی! اش بپزه هلک هلک رفتند(منظورم پسر خاله م!! من در مراسم عزاداری بودم!) سبزی رو داد با از این دستگاها نمی دونم چی چی خرد کردن و اوردن....راستش من که دلم خیلی واسه اون صدای تخ تخ سبزی خرد کن رو اون تخت چوبی تنگ شده.....یادش بخیر!! ای تو روح این تکنولوژی!!

امدیم خانه با دو عدد پسر خاله به مقدار لازم مواجه شدیم!! مهندسین جامعه افتاده بودن به جون فیفام داشتن دو نفری با هم بازی میکردن داداشا و تو سر هم می کوبیدن(یکیشون فارقالتحصیل شده و اونیکی سال سوم مکانیک خواجه نصیر می خونه) تا بالاخره تلفن داداش بزرگه زنگ زد و بلند شد!!

و مثل همیشه من رو دراز گوش فرض کرد!!

حمید(همون پسر خالم):علو سلام اقای مهندس....خوبی اقای مهندس!! چیکار می کنی اقای مهندس....اقی مهندس....اقای عزیزم....اقای.....

من هم که اصلا نفهمیدم داره با خانمی با فامیلی ایکس که واسه شهر ایکس!! صحبت می کنه(اخی فکر نکنم خانوادش مثل من امارش رو داشته باشن!! خوب گفتم خودم رو به خنگی می زنم ولی در عین حال!! .....)

در این اثناکه من اصلا حواسم به حمید خان نبو به جان اقدس!!د داشتیم با عل(دااشش)ی ییهو درباره کارتونا صحبت می کردیم....اینکه چقدر بچه های الان بد بخت تشریف دارن!! خداییش چه کارتونایی می دیدیم نشستیم هی اسمای کارتونا رو یاد اوری می کردیم....از گوریل انگوری گرفته تا ای کیوسان و میشکا و خرس مهربون و پدر پسر شجاع! و سلند پتی(که من خیلی بچه بودم مامانم می گفت با اون سلنده پتی کیف می کردم!!!) ملوان زبل و کشتی فضایی و کماندار توجوان و نیلز و سمباد و سه برادران و پینیکیو و سگ های خالدار و ...و ....و .... الان این گرافیکا و این داستانای مزخرف خیلی قدرت تخیل بچه ها رو ببازی می گیره و خیلی کلا مزخرف!! من که اصلا دوست ندارم!

حالا پسر خاله مان که بعد از صحبت با اقا!! تاکید می کنم همینجام با اقای مهندس شاد و شنگول برگشته بودن شروع کردن باز به سر و کول هم زدن! البته با داد و بیداد و همشون کمتر از ٣ تا وقتی با من بازی کردن نمی خردن!!

یادمه سوم ابتدایی(توجه دارین که بچه ٩ ساله!!) بودم هر روز از ٩ صبح لغایت ١٢!! شب تو کلوپای پلی استیشن یک بودم و بسته می زدم!! از بالای شهر تا پایین شهر کلوپی نبود که نمی رفتم و بسته نمی زدم!!! تو کلوپایی که همش توش پر از دود سیگار و فحشای ابدار بود!!....هر چند دیگه از دوره راهنمایی به عنوان یه پیشکسوت تو بازیا کامپیوتری دیگه بی خیال این کلوپا شدم!! ولی خودمونیم چقدر میبردما با اون سنم و قیض همه رو در میاوردم!!

پ.ن:ای کاش میدانستی که اقاقی ها هم اینروزها بوی تو را مید هند!


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

زندگی خاطره است

زندگی یک خواب است

زندگی خواب یک خاطره است

زندگی خاطره ی یک خواب است

زندگی یک سره گل

یک سره اواز پرنده

زندگی یک سره رنگ

زندگی را باید

مثل یک تکه ی نان

بر سر سفره ی عشق تقسیم کنیم

زندگی:یک شاعر

کار ما خواندن شعر:

"لحظه ها را باید شست

جور دیگر باید دید"

زندگی لحظه ایست که زمان می ایستد

در مکانی....

....بی نهایت...

زندگی:نقطه ای از یک خط است

زندگی: رویش یک بشر است

زندگی:ثانیه ای بیشتر از لحظه ی مرگ

زندگی لحظه ی دیدار خداست....

زندگی را باید مثل یک خاطره زیست

زندگی را

باید زست...باید زیست...(امیر اروین)

 

 

دارم فکر می کنم!!

امروز برای اولین بار در این ٢ ماه!! زودتر از ساعت ١١ یعنی ساعت ٩ صبح بلند شدم!!....یعنی اینقدر تلفن زنگ خرد که بیدار شدم....خبر مرگ بود....مرگ عموی پدرم!!.....تو خانه سالمندان....یکسال و خرد ه ای میشه که سکته مغزی کرده بود و نصف بدنش لس شده بود و فلج....دو تا دختر داشت....هر کدوم که نگه داشتنش یه وکالت نامه ازش واسه ارث و میراثش گرفتن از اون پیرمردکه....اینقدر خواهرا باهم اختلاف پیدا کردن که اخر سر از یه خانه سالمندان خصوصی در اورد و امروز هم.... حالا میتونن دو تا خواهرا بشینن و تا میتونن واسه ارث و میراث تو سر هم بزنن....

داره فکر می کنم....راستی این زندگی چقدر بی ارزش شده....

یه دختر بچه هشت ساله باید کنار خیابون کفش واکس بزنه.....

یه ادم برای رسیدن و موندن تو قدرت دها نفر رو به......

یکی برای ا پول....

دلم می خواد همیشه اینقدر داشته باشم که فقط زندگی بکنم.....زندگی...

اینقدر شعور که بتونم زندگی بکنم.....شعور....

می خوام فکر بکنم.....

راستی ارزش زندگی چیه!!

امروز یه حسی بهم داره می گه....مهم نیست چی میگه!! مهم اینه که داره میگه!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |

 

این بالایی نامه شاملو بود به ایدا!

من که از خوندنش خیلی لذت بردم.

راستش این چند روزه حسابی سرم رو گرم کردم با دو سه تا چیز واسه کنکاش که خیلی انرژیم رو گرفت!! داره یه مطلب می نویسم درباره وصیت نامه و نامه...وصیت نامه افرادی مثل چارلی چاپلین و گابریل گارسیا مارکز و نامه هایی مثل نامه های چخوف و شاملو  وفروغ و اینها! البته وصیت نامه رو احتمالا با کوتاه کردن تو اون بلاگم میزارم!

راستش چیزای زیادی توشون هست که ادم میتونه ساعتها بهش فکر بکن. هم تو وصیتنامه ها هم تو نامه ها..

راستی شما بخواید وصیت نامه بنویسید(زبونم لالزبان) چجوری مینویسید!؟؟ من خودم دارم به این فکر می کنم!! کی چی و به کی می نویسم!

 

ببخشید دیر به دیر میام!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |