تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
١. از طریق بلاگ یادداشت های یک دانشجوی پزشکی با بلاگی اشنا شدم به نام داستانک آخر....داستان پدری که فقط ۵٠ روز فرصت داره تا پسرش رو در اغوشش بگیره و نفسهاش و ضربان قلبش رو حس کنه که داره تلاش می کنه....فقط ۵٠ روز.... ٢سال پیش بود....بچه یکی از اشنایان بود که من هرگز ندیدمش....پزشک گفت به خانوادش که بچه تون ویروسی که معمولا تو گربه ست گرفته و سرش بیش از اندازه بزرگ و مادر در ماه٧ ام بارداری بدنیاش میاره....میگن تا چند روز بیشتر عمر نمی کنه....دستگاها رو قطع می کنن و با رضلیت خانواده در گوشه ای میزارنش تا....حتی به همه میگن موقع زایمان فوت کرده.... اما بچه الان ٢سالش و طبیعی طبیعی.... ٢.دیشب که نتایج کنکور اومده بود خونه ی خالم بودم که یهو تلفن پسرخالم زنگ خرد....پسر عمش بود......داشت گریه می کرد تا حدودی!!....به جای کد ١۴۴٨ کد ١۵۴٨ رو تو دفترچه وارد کرده بود و با اینکه مکانیک رشت خیلی راحت با رتبش قبول می شد سر از معدن اصفهان در اورده بود....یاد اشکان افتادم....صمی میترین دوستم که ۵ سال با هم دوستیم...هر چند الان فاصله ما رو از هم کمی دوریده!...سال پیش با یه همچین اشتباهی به جای صنایع غذایی از مهندسی معماری فضای سبز دانشگاه تهران سر در اورد...یاد دکتر پ...میوفتم که حالا بعدا به شرح تو یه اپ شرح داستانش رو می گم اما یه چی تو همین مایه ها بود ولی تو امتحان تخصصش. ٣.دیشب یهو من و شهاب متوجه شدیم پدر پویا یکی از همکلاسیامون در گزشت(خدا بیامرزدش)...کسی به ما نگفته بود و دیر فهمیدیم.....چند روز پیش بود که یکی از دوستان بابام خونه دخترش بود....سمت راست قلبش درد گرفته بود و....زنگ زدن به اورژانس....اورژانس هم زحمت کشید!! اومد و بعد معاینه گفت چیزی نیستاحتمالا گرفتگی عضلات....١۵ دقیقه از رفتن اورژانس نگزشته بود که حالش بهم می خوره میبرنش بیمارستان....نتو راهروش تموم میکنه....سکته قلبی کرده بود.... ۴.چند روز پیش با یه بلاگی به نام یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند اشنا شدم که مشخص چجوری می خواد تموم بشه داستانش. نمی دونم اگه ئمن شخصیت اصلی هر کردوم از ۴ گروه بالا بودم چه برخوردی از خودم نشون می دادم....شاید ام مثل همیشه بدون اینکه چیزی از خودم بروز بدم یه لبخند می زدم و همه چی رو تو خودم می ریختم ...ولی به یه چی ایمان دارم که همه ی اینها حکمتهایی پشتش و واسه همین فکر می کنم قابل درک بود برام وگزر شاید ولی خوب تا تو این موقعیتها قرار نگیری نمی شه حرف قاطعی زد... پ.ن:یکی گفت....یادم رفت چه گفت!!...از دست این یاد که هی می رود....

