تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
امروز پسر خالم(همون الو...الو... اقای مهندسه!!) خونمون بود...الانم رو مبل لم داده خوابیده!!....اومده بود قارچ خور بازی بکنه!!...این نوشته بالای حسین پناهی که بکگراند کامیم هست!! رو داشت تا چند دقیقه می خوند و هی رفرش می کرد!! بعد برمی گرده می گه چرا از این جور شعرارو نفهمیدم!؟ ولی من خودم دوست دارم شعرا و جمله ها و کلمه هایی که نفهمم!! و توشون فکر بکم...این مقدمه ای بود بر من و وبلاگنویسی٢... الانم دارم صدای رضا یزدانی رو گوش می دم: اونور این شب کلک ، من و ترانه تک به تک اون روزای اول وبلاگ نویسی نمی دونستم چرا نظر نداشتم...تا اینکه چند تا بلاگ رو از روی ازمون و خطا تو لیست وبلاگای بلاگفا(البته بستگی باسم بلاگ داشت!) باز می کردم فهمیدم که باید من سر بزنم تا اونها هم سر بزنن....راستش ادم کنجکاوی هستم و خوب این تو دنیای مجازیم صدق می کنه درباره من(اگه من فقط سالی یه بارم پسر خاله ها و پسر دایی و دختر خاله و عمه و.. هام رو ببینم با یک حرکت انتحاری که روحشون خبر دار نمیشه یه سر به گوشیشون و شمارها و متن اس ام اسهاشون می زنم!!! خواب یه خرده کنجکاوم خوب!!) معمولا بلاگ اونهایی که نظر میزاشتن براشون رو هم باز می کردم حتی ارشیوم باز می کردم و کنجکاوی تو بعضی نظرا....اونم با چراغ خاموش!! معمولا به بلاگی میرفتم و برام نظر می زاشت ادش می کردم! تو یاهو اونروزا خیلی بلاگ رو درک نمی کردم....این درک کم کم توم ایجاد شد و البته هنوز هم کامل نشده....که بطور کامل می خوام این دنیای مجازی بلاگ نویسی رو جز به جز برسی کنم راستش من وقتی راهنمایی بودم دست به انشام حرف نداشت...معمولا تو کلاس سر همون یک ساعت و نیم تو زنگ انشا مینوشتیم و اقای نصیری که هم دبیر ادبیاتمون بود هم اچتماعی و کلا دستشم سنگین بود! تو اون یک ساعت و نیم چون درباره یه موضوع که معمولا اچتماعی بود!! برای چند نفر می نوشتم که همه با هم فق می کردن...برای خودم هم می نوشتم...دفتر انشا نداشتیم بلکه رو برگه امتحانیایی که من همیشه از بچه ها می گرفتم و معمولا در ازای نوشتن انشا می گرفتم و بالاخره گفتن حساب حساب کاکا...اخ گفتم کاکا...یادش بخیر بچه گیا مامانم می ساخت...(این قسمت چون قبل افطار نوشته شده یه مقدار مارو از خود بی خود کرد و تا باعث شد تا بعد افطار نوشتن این اپ وقفه بیوفته!!) داشتم می گفتم!!اینقدر انشای خودم طولانی بود که اقای نصیری به من اجازه می داد اگه زنگ اول انشا داشتیم زنگ اخر بیارم براش و حداقل با عجله و تند تند نوشتن ۴ برگ امتحانی گنده می نوشتم براش... تو بحث ورزشیم تو اول و دوم دبیرستان نقدایی رو نوشته بودم...و یهو تو اون بلاگم گفتم چرا خودم ننویسم!؟...پس شروع کردم به نوشتن....اما هر وقت دلم می گرفت میومدم و می نوشتم واسه همین همیشه تو نوشتم یه غمی بود..چون خودمم نمی دونستم چیه تو کلمات جا می خردم...واسه همین گاه پیچیده می شد و برداشتهای مختلفی که شاید خودمم نمی دونستم کدومش درسته کدومش غلط!!...غمی که کم کم تو زندگیم هم رخنه کرد و من که دنبال خودم می گشتم...در صورتی که گم نشده بودم....و اینقدر دنبال خودم سر و مر گنده با ٩٠ کیلو وزن بودم گشتم که..که واقعا گم شدم و... شاید این غم تو اپ تولدم(که تو ادامه مطلب همین بلاگم گزاشتمش البته بدون عکس کیکش !!خیلی مشهود بود!!)..... انشالله ادامش فردا... پ.ن:امشب من رو هم دعا کنید....محتاجم عجیب... زندگی در غبار ثانیه ها جاری است وبهارهای زندگی لحظه به لحظه ورق می خورند تا سراب بزرگ شدن را در دل رویا ها پیدا کنند هجران عمر در اشکهای تمساح لحظه ولادت بزرگترین پارادوکس ذهنم را رقم می زند انگار نگاهای روزهای شاد و بی دردی دیروز به فریاد حرمان امروز و فرداهایم از ته دل میخندد در من شوق سنگسار ارزوهایم ,دالان تنهاییم را به اتوپیایی سردرگم تبدیل کرده است باید با نگاه یئس قه قه بزنم و بگویم: معراج ثانیه ها یکسال دیگر از من پیش افتادید ------------------------------------------------------------------------------
د.ن:نمی دونم وارد دهه دوم زندگی شدن(اونم تو ۵مین روز اولین ماه سرد سال) چه طعمیه سرد یا گرم!؟ روز اولش که فعلا به مذاقم خوش نیومده.انگار خستگی ۱۹ سال بزرگ شدن رو دوشم. چقدر احساس خستگی می کنم خیلی وقته خودم رو گم کردم هر کاریم کردم و تو هر سوراخ سمبه ای گشتم خودم رو پیدا نکردم و همچنان در دالان نا کجا اباد ذهنم قوطه ورم کم کمم داره میخ و چکش وچوب رو واسه تخته کردن اینجا فراهم می کنم....۳.۴.۵...دارم میرم تو کما... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست 
خونه می ساختیم روی باد ، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی ، رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود ، شیهه ی اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا می ذارن
مزرعه های گندم رو برای فردا می ذارن
فردا رسید و خوشه یی تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست ، رو سرمون طاقی نموند
با کلیدای زنگ زده ، قفلای بسته وا نشد
سکه ی دلسپردگی ، تو جوب ما پیدا نشد
تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست ؟
آهای درختای انار ! دیکته ی بی غلط کجاست ؟
چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده ؟
چرا نمی رسیم به هم ؟ چرا همیشه دیر شده ؟
تو دفتر سکسکه مون چن تا ترانه خالیه ؟
چن تا ترانه قصه ی ممتد بی خیالیه ؟
چن تا صدای بد صدا سکوت رو فریاد می زنه ؟
زغال شام آخر رو دستای کی باد می زنه ؟
تو غیبت حنجره ها ترانه سازیمون چیه ؟
یکی به من جواب بده ، آخر بازیمون چیه ؟
تو بازی کلاغ پر ، هیشکی نشد برنده
قصه ی ما همین بود : پرنده بی پرنده ! (شعرشم از یغما گلرویی)!

(البته همون اولا بود بعدش دیگه بزور به همونایی که برام نظر میزاشتن سر می زدم !!)
خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست ؟
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم ؟
کسی نیس نشون بده نشونی ستاره رو
به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تقویم کهنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا می ذاره تو خونه
قناری دل ما کی می خونه ؟
یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه
سفره ی گمشده ی هف سین پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
یگه تحویل سال چه لحظه ی قشنگیه
یکی باید بیاد سین سکوت رو بشکنه
رمز قد کشیدن رو تو کوچه فریاد بزنه
تقویم کهنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا می ذاره تو خونه
قناری دل ما کی می خونه ؟<یغما گلرویی>

