تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
کم کم وبلاگ برام تبدیل به یه جایی شد که توش احساساتم رو می نوشتم....خود سانسوری هم که بود....مخصوصا از وقتی که پزشک بارونی و تو گیل پز(بلاگ پزشکی گیلان 87) لینک شده بودم سعی می کردم با احتیاط کلمات رو بنویسم تا گاه برداشت بدی نشه!! اما با این حال تو نوشته ها خودم رو می نوشتم... راستش من از همون روزای اول وبلاگ ویسی که کمی تجربه بلاگی پیدا شد سعی می کردم به بلاگای خاصی سر بزنم که حوصله خوندنشون رو داشته باشم و از خوندنشون لذت ببرم نه اینکه رو هوا نظر بدم!!...اما با زیا شدن نظرات بلاگم واقعا خیلی وقتا دیگه از سر شکم سیری می نظریدم!!... همون موقعها بود که دیدم برای نوشتن داره زور !! می زنم....یعنی من اکثر اپای اون بلاگم رو هون موقع که قصد اپ کردن می کردم می نوشتم....بعضیام که قبلا نوشته بودم چون به حس اون لحظم نمی خورد نمی نوشتم و الان دو برابر اپایی که کردم تو اون بلاگم ثبت موقت! هست!! اما اینقدر بی نظمی تو خودم و تو افکارم زیاد شده بود که دو تا دلیل بالام باعث شد تا دیگه نتونم اونجا بنویسم!! یاد یه خاطره ای از اون بلاگم افتادم...یه بار تو سایت دانشگاه بلاگم باز بود که پدر بزرگ کلاس!! جناب دکتر گ اومد و نگاه انداخت......اون موقع اپی درباره کودکی بود س داشت: اون روز دونه دونه سئوالا رو مردیکه بیکار از من پرسید! منم رو دوتا سئوال اخر مکث کردم...یعنی نمی دونستم چی باید بگم.....خیلی دلم واسه خودم سوخت! اما الان دیگه نه!!....حالا شما اگه خواستید این رو پر کنید!تو همین ستون نظراتم! راستش تو شاید کمی ساده تر....ساده تر نوشتم...اما از اول تابستون! با دیدن این قالب بلاگ!! یهو دلم رفت که یه جای تازه شروع کنم و روز نوشتام رو بنویسم!! تقریبا تو 99 درصد روزایی که به نت دسترسی داشتم اینجا رو بروز کردم و این 60 مین اپ بلاگیه که نزدیک به 75 روز از شروع به کارش می گزره! از همه دوستانی که من و اینجا خوندن تشکر میکنم که با کیبورد فرساییشون تو ستون نظرات ارزش بلاگم رو واسه خودم! صد چندان کردن.... دلم تنگ میشه واسه همه نظرها...واسه این بلاگی که هر روزم رو...گاه با کودک درون و گاه با احساس ناراحتی صادقانه می نوشتم...واسه نظرهای شما که هر روز منتظرش بودم....واسه همه چی ممنونم....کلمه ها کوچیکن واسه تشکر از شما...راستش فکر نمی کردم الان نتونم گزینه انتشار رو بزنم چون واقعا اینجا ملجا و ارامگاه من بود که تو هیچستانم می نوشتم... البته این اپ من به معنی خداحافظی نیست...اما تو این بلاگم نمی نویسم و هر وقت دل و دماغ و حس نوشتنم اومد تو شاید کمی ساده تر هستم و می نویسم....البته نه اینگونه که اینجا می نوشتم... شاد باشید و سبز... به سراغ من اگر می ایید پی نوشت:می رود.... زمان به پاس همه ی ان چیزهایی که به ما داده است ازاد است تا از ما بستاند هر انچه که دوست دارد دوست مداریم....و این ماییم که باید با خضوع همه این اجبارها را که دوست داریم و ندارد را بر دلمان منقوش کنیم ودردش را چون کلاه خود رزم برای مواجهه با زندگی بر سر نهیم...گاهی اوقات قلب را برتری می دهیم و خوضوع را فراموش....شروع می کنیم به ضربه زدن تا او هم دوست بدارد انچه که دوست داریم را....اما نمی دانم چرا این وقتها یاد ان مرغ عشقی میوفتم که در قفس مستطیلی شکل خود انقدر خودش را زخمی می کند که...باز هم چاره ای جز پزیرفتن ندارد...اما با درد...و شایدم با مرگ.... این است رسم زندگی!! من و تک توک های یک ماهی بدون تنگ....تماس فرت!!
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من (سهراب سپهری)

