تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
سلام یه چند ساعتیه یه سری حرفا دارن تو ذهنم کلنجار میرن....الان دقیقاتو مود اینم که چشام رو ببندم و مثل یه پیانو نواز کیبورد فرسایی کنم و قطار کلمات رو طویل و اماده نوشتن متنایی هستم که خودمم بعضی موقعها نمی دونم و نمی فهمشون و بیشتر از هر خواننده ای می خونم تا حال خودم رو بهتر درک کنم...شاید این نوشتن تنها راهیه که میتونم بغضم رو توش بترکونم...باجوهر همین کلمه های کیبورد...اما ایندفعه تر جیح می دم به جای نوشتن متنایی اونجوری همینجا باخودم روراست و ساده باشم... امشب با اینکه خونه نبودم و تازه اومدم اما از اون شبایی که دلم خیلی گرفتست.....زیاد اینجوری میشم اما مثل عصبانیتم که هر سال یک بار اتفاق میوفته!! منم همه چی رو تو خودم میریزم و یهو منفجر میشم....البته میدونم این حالم واسه چیه....کمی ارامش می خام....ینکه با خودم روراست نیستم...اون چیزی که می خام نمیشه..وقتی قولام رو با خودم میشکونم...وقتی نمازام لنگ به لنگ میشه و قضا... وقتی کمی احساس می کنم خدا منو نمیبینه و همش رو تقصیر خودم می دونم...وقتی که...وقتی که یاد خودم میوفتم...دلم از خودم میگیره...البته کسی منو ببینه نمیفهمه....اما خودم میفهمم....باز شروع می کنم با خدا صحبت کردن...بعضی موقعها که با خدام لج می کنم....میترکم...یه بار که اینکارو کردم همین چند وقت پیش بود که یه روز تمام از شدتش تب کردم!! وقتی اینجوری از خودم و همه چی ازرده میشم ممکنه مثل الان به این فکر کنم که اصلا من چرا اینجا و اونجا مینویسم و اصلا بهتر نیست بزنم هر دو تاشون رو همین لحظه حذف کنم(امیدوارم کمی حالم بهتر بشه وگرنه مطمئنم تا صبح این کارو میکنم!!!)....بعضی موقعها میپرسم اصلا فایده من برای این دنیا چیه....دلم می خواد مثل این پشه ای که الان دور سرم میچرخه فقط یک هفته این زندگی رو میدیدم و با حسرت میرفتم... بعضی ها میگن تو دیوانه ای!!...اخ تو الان چرا داره این حرفارو میزنی....اما به قول دکتر شریعتی تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است... باز به تو پناه میبرم چون ایمان دارم که انسان کودکی است که از خشم مادر به دامن مادر پناه می جوید...تو که جای خود داری... یاد تعریف دیوانه تو کتاب" ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" میوفتم: ...دیوانگی یعنی ناتوانی در بازگو کردن اندیشه ها.مانند این است که در کشوری بیگانه هستی. می توانی همه چیز پیرامونت را ببینی و درک کنی ولی نمی توانی توضیح دهی به چه چیز احتیاج داری یا چه کمکی می خواهی چون با زبانی که در ان کشور صحبت می کنند بیگانه اند...من هم خیلی بی گانه ام خیلی... وقتی وار اتاقم شدم و شروع کنم به نوشتن رو کیبوردم یه قاصدک بود...حالا که حرفام و نوشتم میرم حیات و فوتش می کنم بره... امیدوارم که زود حال من دیوانه!! خوب شه...ببخشید با این حرفا سرتون رو درد اوردم...امیدوارم این برادر کوچیکتون رو ببخشید.....حال منم مثل هوای رشت! یه روز خوب و یه روز... وامیدوارم بتونم باز اینجارو هر روز به روز کنم...وگرنه شاید برای یه مدتی خداحافظ...

