تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

 اینجا بر تخت سنگ... پشت سرم نارنج زار...رودر رو دریا مرا می خواند....سرگردان نگاه می کنم...می ایم....می روم....انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و  با این حال نیست...

اسمان روشن و ابی...کنون ابر و ملال انگیز...سفید پوشیده بودم با موی سیاه...اکنون سیاه جامع ام با موی سفید....می ایم...می روم...می اندیشم که شاید خواب بوده ام....می اندیشم که شایدخواب دیده ام....خواب بود ه ام....خواب دید ه ام....

عطر برگهای نارنج چون بوی تلخ خوش کندر....رودرو دریا مرا می خواند....می اندیشم که شاید خواب بود ه ام...می اندیشم که شاید خواب دید ه ام...خواب بود ه ام....اما  همه چی یکسان است و با این حال نیست....

این هنگ یکی از کارای فرهاد بود که الان داشتم گوش می کردم....

دیروز یک عدد از این سگهای کوچولو که جون می دهد برای اینکه لحظه وسواسیت و حروم حلال رو بزاری کنار و در اغوشت بگیریش و بعد دماغت رو ببری تو بدن پشمالوش.....قلاده کوچیکی که دور گردنش انداخته بود طوری بود که انگار زیباترین گردنبند دنیا رو معشوقش براش خریده!! یاد پاپی میوفتم....سگ با مسمایی بود!! و دوست داشتنی.....قهو ه ای کم رنگ و یه دست با چشای ابی و از نسل سگای ایتالیایی...ماه بود و حرف گوش کن....ییلاق که میرفتم یه نفر اونجا از اشناها داشتش......ولی حیف....بعد به دنیا اوردن توله هاش کور شد و بعد کشتنش...درست هیچ ربطی به هم ندارن ولی خوب یاد فیلم میم مثل مادر مرحوم ملاقلی پور عزیز میوفتم و بازی قشنگه گلشیفته...٢تا سکانسش رو خیلی دوست داشتم یکی اونجایی که پسرش نفسش بند اومده بود و گلشیفته فراهانی با دستش شیشه رو میشکنه وارد خونه میشه و شروع میکنه به نفس مصنوعی دادن و زنده کردن بچش....مخصوصا وقتی میفهمی که اون صحنه واقعی بوده و اینقدر گلشیفته فراهانی حس مادرانش گل کرده که به جای اینکه با صندلی شیشه در رو بشکنه واقعا با دستش شیشه رو میشکنه و تو تازه میفهمی که چرا تو تمام فیلم از اول تا اخرش دست بازیگر یه چی پوشیده شده...و قسمت اخر فیلم...وقتی با اون اهنگ دوست داشتنی تموم میشه و تو دوست  داری به خاطر این عشق صادقانه ای که فقط میتونه بین یه مادر و فرزند باشه گریه کنی....تمام صحنه های این فیلم با اینکه ٢ سال پیش دیدمش از ذهنم پاک نمیشه...حقیقتا که مادر زیباترین اسم دنیاست...

پ.ن:گنجیشکک اشی مشی لب بوم ما مشین...

پ.ن:حالم رو به زمان میدهم تا خودش باهاش کنار بیاید....شاید باید ماند و جایی برای دور شدن نیست...باید ماند و جنگید....خدایا پناه به تو میبرم....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |