تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
داشتم به این فکر می کردم که الان اینجا در مورد چی بنویسم...در مورد اون پیر زن گدای شهرداری که هر دو چشش کوره....یا اون مرد کارتون خوابه فلکه توشیبا...یا از اون کلاف که دور دنیا پیچیده شده....یا اون ماری که درست بین دانشگاه فنی و پزشکی جلو پام سیز شد...از خستگی و بی خوابی ای که دور چشام و گرفته...از اخرین روز دانشگاه و اینکه دیگه نمی تونم تا چند ماه دوستام رو ببینم...یا از ٣-۴ تا از دوستام که دلم براشون میسوزه که باید ٣ ماه هجران یار!! رو تحمل کنن(اااخییییی لحظه ای تا مل می کنم و میبینم که چقدر انسان در زمان محدود میتونه فکر به ذهنش خطور کنه و همیشه ذهن چند قدم از انسان جلوتر... پ.ن:دانشمندا و فیلسوفا تا حالا چندین بار انسانها رو دسته بندی کردن...اما من هر روز هزاران سیرت متفاوت و صورت یکسان روبه رو میشم...بسته بهخ این سیرته بعضی موقعها خودمم از خودم بدم میاد یا خودم از خودم میترسم یا...
)...یا از اخرین باری که واسه این ترم پشت نت دانشگاه نشستم و روز اخریه تازه سرعتش اومد رو فرم...یا دانشگاهی که این روزا شبیه مهد کودک شده و الان دور اطرافم همش بچه های زیر ١٠ سال استادا و کارکنان دانشگاه هستن....یا از بوی نمی دونم چی چی ای که کل این طبقه رو گرفته...یا از روزی که می خام شروع کنم....

