تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

کعبه را گم کرده ام ای رهنمایان راه کو
تشنه ی آگاهی ام دریا دل آگاه کو
 خاطرم از قیل و قال این و آن آزرده شد
تا بیاسایم زمانی خلوت دلخواه کو
دیده نابینا و رهزن در پی و شب قیر گون
دشت ناهموار و من تنها دلیل راه کو
ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو
تا خروش خفته را ز دل بر آرم چاه کو
تیغ بر سر خار در پا بر لبم مهر سکوت
بر گلویم پنجه ی دشمن مجال آه کو
حرف ایمان کفر و دل ها تیره مردم مست شرک
مرغ حق دارد فغان کای مشرکان الله کو
در چنین شامی نتابد کوکبی از روزنی
پیش پایم را نمی بینم چراغ ماه کو.... (سهیلی)

سلام

۴ سال پیش یه همچین روزایی بود

اما تو ماهایی وارد شده بودم که یه جورایی شیطونه کمونه کرده بود تو دلم وکمکی الوده تر به گناه....که ییهو خدا خواست و با خانواده که پدر و مادر و مادر بزرگم و خالم بودن رفتم پیشش.....گیج بودم......باورم نمیشد.....

خردن اب زمزم....دست زدن به خونه خداو حس کردن اون پرده بزرگش....صفا و مروه و....

اما چند خاطره کوتاه از اونجا!!:

تو مدینه که بودم یه پارچه فروشی زیر هتلمون که صاحبش شیعه بود وجود داشت و هر وقت بیکار میشدم!! می رفتم پیشش ....٢۴ سالش بود و یه روز همینجوری جدی!! ازم پرسید زن داری!!؟ من:تعجب   قهقهه  !!...اون:جدی!! من همچنان:قهقهه   !!

بعدش برگشت گفت من ۴ تا زن دارم!! همشونم تو یه خونه زندگی می کنن...گفتم چجوری اخه: برگشت دستاش رو مشت کرد و گفت مرد باید مثل این مشت محکم باشه بد دست سیاه گندش رو که منو یاد بادمجون که ازش متنفرم مینداخت رو لس کرد و گفت: که ااکه اینجوری شل باشی نمیشه!!.بعدشم فهمیدم که قانونش اینه که وقتی ١۵ ساله میشن پدر مادرشون براشون به انتخاب خودشون یه زن میگیرن و اونام دیگه مستقل میشن!! بعدشم خواستن زن بعدی رو به انتخاب خودشون بگیرن زن واسه زن قبلیشون یه کمربند طلا!! میگیرن و اونام(یعنی زن قبلی!!) میره واسش خواستگاری!! و این چرخه همینجوری میچرخه!!

یه بارم تو مدینه تو مسجد فتح رفته بودیم که یهو من تو مسجد فتح یه روحانی دیدم پشتم بود که به بابام برگشتم و گفتم! بابا این اقاه! خیلی اشنا میزنه!! من این رو بجان خوئدم قبلا تو تی وی دیدم!! ولی بابام به حرفم اصلا توجه نکرد و وقتی اومدیم ایران یه بار تو تلویزیون دیدمش گفتم بابا این همون فردیه که من بهت اونجا نشون دادم!! یهو گفت: این که ایت الله صانعی!! چرا بهم نگفتی!؟

تو مکه ام که بودم تو شب اخر مکه که قرار بود صبح بریم فرودگاه....بودم و وقتی داشتم از مسجدالحرام که مثل یه قلعه بود و توش خانه ی خدا به سمت هتل سوار مینی بوس شدم که بیام یه انگشتر عقیق که البته اصل نبود واسه یه نفر خریده بودم و تو انگشتم انداخته بودم و یادمه١٠ ریال یعنی معادله ٢۵٠٠ تومن خریده  بودم....موقعه پیاده شدن از ماشین راننده یهو شروع کرد به دست دادن با مسافرا....وقتی با من دست داد....یهو واستاد و نگاه کرد....گفت چند می فروشی...گفتم چی!؟...گفت: انگشتر!؟....گفتم: فروشی نیست!!

یهو انگار که تو یه حراجی تو نیویورک اونم تو دوران گانگسترا شرکت کرده و تنها شرکت کننده ام خودشه شروع کرد به قیمت دادن و اخر سر ١٣٠٠٠ هزار!! تومن بهش فروختم!!

قشنگترین خاطر هامم  ٣ تا جا بود.....اولیش روزی که محرم شدم.....خدا کاری کرد با من که....شکستم!....نابود شدم.....اما چون بین ماه رجب و شعبان بود! دو بار محرم میشدیم که بار دوم خدا نجاتم داد!!....یه درس بزرگ بود به من....

دومین بار توبه ای که تو صفا و مروه کردم و به خاطر بخشش حرمله چند بار بین صفا و مروه دویدم و... وبار سوم شب اخر که رفتم و یه بچه ایرونی که اصفهانی بود رو روی دوشم گزاشتم تا خونه خدارو بوس کنه و شرطه عربستانی من رو زد و گفت دیگه حق ندارم خونه خدا بیام....اما با پرویی بعد چند دقیقه برگشتم و سرم رو کردم تو سنگ حجر الاسود....

یادش بخیر....امسال که تو دانشگاه موقع ثبت نام شد!! قسمت نبود که ثبت نام کنم....فکر کردم قرعه کشی!! و بهتر اونایی که نرفتن برن....اما یهو دیدم هرکی ثبت نام کرده بین ٨٧ یا اسمش در اومده!!.....ولی امسال ١٠٠٠ در ١٠٠!! ثبت نام میکنم!! بی خیال خوکی!!....انشالله که قسمت همه بشه!!

پ.ن:من عشق تورو به همه دنیا نمیدم....حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم....با تو میمونم واسه همیشه....خاطراتت رو چه خوب چه بد حک می کنم....تو تنهایام فقط به تو فکر می کنم...

پ.ن:   نگاه یک جامعه شناس به بیماران سرطانی ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ماهی! نظرات () |