تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
گاهی انسان نیازمند تنهایی است گاهی انسان نیازمند عشق است روزی به جاده ای تاریک قدم می نهیم جاده ای را که هیچ کس را خبری از آن نیست شمعی به دستمان داده اند تا با آن راه خود بیابیم شمعی که تا آن را روشن می کنیم فقط خود را می بینیم نه چیز دیگر از آن چه که تا کنون غافل بوده ایم عشق درونمان که خاموش شده است.... انسان به آسمان خیره می شود به زمین می اندیشد در آب غرق می شود از باران می ریزد در صخره ها می شکند در برف می غلتد با مورچگان زندگی می آموزد با پرندگان پرواز می کند با شیر می درد با آهو خیز بر می دارد با خود به جای خود زندگی می کند با شمع نور می افشاند با دریا ، وسعت بی پایان را می بیند با ستارگان زیبایی می بخشد با خدا نجوا می کند اما با چه چیز می توان عشق را بدست آورد چگونه می توان خدا را دید این سؤالی است که همیشه می پرسیم گاهی آدمی تنها می شود به تنهایی می اندیشد و تنها می شود گاهی انسان نیازمند تنهایی است.... محمد علی خزرایی ٣ روز پیش بود که مثل اغلب اوقات گوشیم رو ویبر بود و بعد که یهو گوشیم رو دیدم متوجه شدم که یه چند ده تا میس کال و اس ام اس دارم.....اکثرشم واسه خانم ا..!!! بود که از اعضای انجمن و پزشکی ٨۴ بودن. که به یه جلسه انجمن من رو دعوت کرده بود من که دیگه با این شلوغیا خیر انجمن رو زدم و دنبال شر نمی گردم بالاخره فردا صبحش به هر صورت که دوباره تماس گرفتن جواب دادم.... نتیجه اخلاقی این شد که من دیگه نمی خام عضو مرکزیش باشم و دیگه عضو انجمن اسلامی نیستم....اما البته یه چی بهم دادن که چون بیشتر هنری فرهنگی بود قبول کردم و اونکه به اتفاق یکی از خانمای پزشکی ٨۵ مشترکا سردبیر مجله کنکاش(مجله هنری فرهنگی مربوط به انجمن اسلامی شدم!!) البته بدون اینکه دیگه سمتی تو انجمن داشته باشم. این انجمن اسلامیم با اسم من داستان جالبی داره!! راستش من اسم تو شناسنامه ام که چند وقت پیش دوست نامردم پزشک بارونی لو داد محمد صادق که اسم پدر بزرگ خدا بیامرز پدریم(من هیچکدوم از پدر بزرگام رو ندیدم) که مامانم برام گذاشت!!(میگن عروس جماعت جوگیر میشن همین!! البته این فکر کنم سیاست مامانم بود که می خواست حرف خودش رو بر خلاف حرف بابام که می خواست اسم ارمان رو برامبزاره انتخاب کرد تا دیگه ابام حرفی روش بیاره!...خدا میدونه!!) البته همه من رو از دوستان تا فامیلای درجه ١ با اسم مستعارم یعنی ارمان میشناسن....ولی خوب تو مدرسه بعضیا من رو محمد....بعضیا صادق.....بعضیا هر دو تا رو با هم و بعد جمیعا که گیج میشدن با توجه به اینکه تو هر کلاسی بودم ٧-٨ تا هم کلاسی با اسم ارمان داشتم با فامیلیم صدام می کردن و بعد فامیلیم هم به شکلهای مختلفی بر گردانده میشد مثلا من رو موس موس صدا می کردن!! بالاخره دانشگاه که اومدم چون خدا رو شکر در کلاسمان کسی اسمش ارمان نبود خودمان را با این اسم شناساندیم و شدیم ارمان!!....در دانشگاه و در انجمن اسلامی دانشگاه هم با این اسم بودیم و نکته بسی جالب این بود که شخصیتی به نام محمد صادق فلان! در بسیج دانشجویی بود!!!!! الان که بالاخره از انجمن ام اومدم بیرون ترجیح می دم تو دانشگاه به کارهای فرهنگی بپردازم!! و همچنین در کانون نوپای فرهنگی فعالیت بیشتری بکنم که مسئولیتش بر عهده یکی از همین وبلاگ نویساست! و اولین سال فعالیتش رو شروع کرده..نتیجه اخلاقی: ارمان محافظه کار می شود...
!
! (حالا شما بگید هی محافظه کار نیستی!!)

