تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
رودخونه! دریا رو دریاب بی تو تصویر کویره راه بیفت برو سراغش فردا دیره! فردا دیره! اگه دریا رو نبینی برهوت بجاش میشینه دریا عمری که می خواد خط ایینه رو ببینه رودخونه! رودخونه! کجایی؟ کی میایی؟ کی مایی؟ دریا تو تنش اسیره تو رهایی تو رهایی من همون دریای خسته م که داره میشه یه مرداب بی تو خشک خشک خشکم رودخونه گریه م رو دریاب بیا تا دستای ابیم دستای تو رو بگیره بیا تا موج ترانه از دوباره جون بگیره....(یغما گلرویی) امروز بعد از افطار چون مامانم می خواد نمی دونم کی! اش بپزه هلک هلک رفتند(منظورم پسر خاله م!! من در مراسم عزاداری بودم!) سبزی رو داد با از این دستگاها نمی دونم چی چی خرد کردن و اوردن....راستش من که دلم خیلی واسه اون صدای تخ تخ سبزی خرد کن رو اون تخت چوبی تنگ شده.....یادش بخیر!! ای تو روح این تکنولوژی!! امدیم خانه با دو عدد پسر خاله به مقدار لازم مواجه شدیم!! مهندسین جامعه افتاده بودن به جون فیفام داشتن دو نفری با هم بازی میکردن داداشا و تو سر هم می کوبیدن(یکیشون فارقالتحصیل شده و اونیکی سال سوم مکانیک خواجه نصیر می خونه) تا بالاخره تلفن داداش بزرگه زنگ زد و بلند شد!! و مثل همیشه من رو دراز گوش فرض کرد!! حمید(همون پسر خالم):علو سلام اقای مهندس....خوبی اقای مهندس!! چیکار می کنی اقای مهندس....اقی مهندس....اقای عزیزم....اقای..... من هم که اصلا نفهمیدم داره با خانمی با فامیلی ایکس که واسه شهر ایکس!! صحبت می کنه(اخی فکر نکنم خانوادش مثل من امارش رو داشته باشن!! خوب گفتم خودم رو به خنگی می زنم ولی در عین حال!! .....) در این اثناکه من اصلا حواسم به حمید خان نبو به جان اقدس!!د داشتیم با عل(دااشش)ی ییهو درباره کارتونا صحبت می کردیم....اینکه چقدر بچه های الان بد بخت تشریف دارن!! خداییش چه کارتونایی می دیدیم نشستیم هی اسمای کارتونا رو یاد اوری می کردیم....از گوریل انگوری گرفته تا ای کیوسان و میشکا و خرس مهربون و پدر پسر شجاع! و سلند پتی(که من خیلی بچه بودم مامانم می گفت با اون سلنده پتی کیف می کردم!!!) ملوان زبل و کشتی فضایی و کماندار توجوان و نیلز و سمباد و سه برادران و پینیکیو و سگ های خالدار و ...و ....و .... الان این گرافیکا و این داستانای مزخرف خیلی قدرت تخیل بچه ها رو ببازی می گیره و خیلی کلا مزخرف!! من که اصلا دوست ندارم! حالا پسر خاله مان که بعد از صحبت با اقا!! تاکید می کنم همینجام با اقای مهندس شاد و شنگول برگشته بودن شروع کردن باز به سر و کول هم زدن! البته با داد و بیداد و همشون کمتر از ٣ تا وقتی با من بازی کردن نمی خردن!! یادمه سوم ابتدایی(توجه دارین که بچه ٩ ساله!!) بودم هر روز از ٩ صبح لغایت ١٢!! شب تو کلوپای پلی استیشن یک بودم و بسته می زدم!! از بالای شهر تا پایین شهر کلوپی نبود که نمی رفتم و بسته نمی زدم!!! تو کلوپایی که همش توش پر از دود سیگار و فحشای ابدار بود!!....هر چند دیگه از دوره راهنمایی به عنوان یه پیشکسوت تو بازیا کامپیوتری دیگه بی خیال این کلوپا شدم!! ولی خودمونیم چقدر میبردما با اون سنم و قیض همه رو در میاوردم!! پ.ن:ای کاش میدانستی که اقاقی ها هم اینروزها بوی تو را مید هند!

