تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

!!روز نوشت های بی معنی من

یک اقای محترم روستایی(التر کی خادا) تصمیم می گیرد که شوالیه شود و اسمش را به دن کیشوت تغییر می دهد.چطور می شود هویت چنین شخصی را تعریف کرد؟ او یک لگن مسی ریش تراشی را به خیال این که کلاه خود است از بساط یک سلمانی می دزد کمی بعد سلمانی مربوطه در واقع کسی است که خودش نیست  اما دن کیشوت درست  دست بر قضا در میخانه ای سر و کله اش پیدا می شود. سلمانی در انجا چشمش به لگن ریش تراشی می افتد و تلاش می کند پسش بگیردش دن کیشت قبول نمی کند که کلاه خودش یک لگن ریش تراشییست و...(برگرفته از داستانی از میلان کندرا)....سخت ترین کار محکوم کردن یک احمق است(استالین)

به به مجلس لطف کرد و ما رو از نعمت یک وزیر که دو نداره مستفیظ نمود!!....وزیر بهداشت که می شود صاحاب بچه دانشگاهای علوم پزشکی همین بس درباره این خانوم که طرحی که تو مجلس ۵ ام وقتی خودشون نماینده بودن این بود که اقایون باید پیش پزشکای اقا برن و خانما پیش پزشکای خانم....پس اگه سال تحصیلی جدید با یک عدد کیسه در وسط کلاسها مواجه شدید نترسید...

بگزریم داشتم مدتی به این جمله پزشک بارونی که: هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره! فکر می کردم...البته هیچ چیزی کامل نیست یعنی به نظرم اصلا زندگی نسبی ست و هیچ چیزی قاطع نیست حتی مرگ و تولد و همه اینها نسبی هستن....من هم این شعار بالای شهاب رو داشتم بهش فکر می کردم که این نسبتش تو من زیر خط فقر.

اما...راستش امروز باید سوم اون عموی پدرم برم....داشتم فکر می کردم که این اولین ماه رمضونی نیست که مراسم عزاداری باید برم....چند دقیقه فکر کردم تا یاد عمو بهرام خدا بیامرزم افتادم....برای من مثل پدربزرگ نداشته ام بود با اینکه خونه داشت ولی معمولا شبا خونه ما می موند خیلی دوسش داشتم تنها کسی که مرگش باعث شد تا اشک بریزم....خدایش بیامرزد....دخترش چین زندگی می کرد و پسرش پزشک....همین بس که پسرشون که فرمانده اسبق سپاه گیلان رییس کل ستادهای استان گیلان دکتر احمدی نژا رییس ستادای یکی از نمایندهای مجلس که از جیب براشون هزینه کردن و البته احتمالا رییس بهداری جدیدن و صد در صد نماینده بعدی مجلس شهرمون...

با این حال پسرش حتی وقتی پدرش تو بیمارستانی که اونجا بود بخاطر ناراحتی قلبی بستری شده بود نرفت....این عموی مادرم یه کارخونه چوب بری داشت و یه فرش فروشی و کارگرای زیادی تو اونجا کار می کردن....

همون روزای اخر عمرش یه پاساژ فروخته بود....دقیقا همون شبی که پول دستش اومده بود یکی از کارگراش که تو یه شهرستان دور از رشت زندگی می کرد زنگ زد و بهش گفت زنم مریض و فردا باید ببرمش تهران و امشب جایی ندارم تو رشت بمونم...عموی خدابیامرزم میگه بیا اینجا و حتی به کارگر خونه گیش زنگ می زنه که بیاد و اونشب...حتی تو اعترافشون گفتن که جای خوابمون رو هم خودش گزاشت ولی...ولی اونا به قتل رسوندنش....دست کارگر و بستن و شیر گاز رو باز گزاشتن تا خونه منفجر بشه و اون کارگر هم بسوزه....اما بالاخره بعد از چند ماه راز قتل فاش شد...

٣روز بعد قتلش نشده بود که اقا پسرشون اومدن خونمون و تمامی مدارک و سنداش رو از خونمون گرفتن و بردن....به همین سادگی فقط ٣ روز از قتل گزشته بود... هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره....چی بگم!!

ببخشید ...شاد باشید و پر از لحظات شاد....

پی نوشت:گرداگرد زمین خلوت را  می نگرم و خود را....و تکرار می کنم که من اینجا چکار می کنم!؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ماهی! نظرات () |