تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
دیشب در خانه ی مادربزرگم بودم البته اونیکی مادر بزرگم....هر ساله رسم این که یه شب کل قوم و قبیله تو ماه رمضون افطار و شام جمع می شیم اونجا! چقدر بچه هخای این دور و زمون چشم سفید شدن دیشب ۵ تا بچه تو رنج سنی ۴ ماه تا ٢ سال اونجا بودن!اون ۴ ماه که هیچی شده بود ژیانی که هی روی اعصاب ادم هندل می زد و تماما ٢ ساعت داشت گریه می کرد و مثل اسمش که باران می بارید و بیچاره دختر عمه ام و شوهرش برش داشتن و رفتن چون نمی تونست تو جمع بمونه!! بالاخره دیشب مامانم گیر داده بود واسه یکی یه چی بخرم و بهش بدم واسه یکی از اقوام به مناسبتی! منم گفتم حتما اینکارو می کنم باور کن و منتظر باش!! اخی یکی نیست بگه مادر جان اسم من ارمان ها!! من واسه کسی چیزی بگیرم از جیب خودم!....یادمه که بچه بودم تولد یکی از دوستانم بود و اولیام چارقد کاغذ کادو رو بر سر یک عدد ماشین کشیده بودن ومن داشتم میبردم....بعد در کل راه داشت دلم برای اون ماشینی که زیر چارقد کادو پیچیده شده بود قیری ویری می رفت و این قیری ویری خیلی زیاد بود و نمی شد کنترلش کرد!! و بعد هم گفتم چه معنی وقتی خودم این ماشین رو دوست دارم و باهاش بازی نکردم واسه یکی دیگه ببرمش پس اول یه خرده باهاش بازی می کنم و بعد میبرمش!! کی می خاد بفهمه!!....پس وسط راه رفتم یه گوشه ای و چارقدش رو باز کردم و شروع کردم همونجا بازی کردن باهاش. بعدشم هرچقدر تلاش کردم دواره چارقدش رو سرش کنم دیدم نمیشه و اون ماشین رو بدون چارقد رنگی بردم و تو تولد و اصلا به روی خودم نیاوردم ... راستی ایا می دانید: یه کلمه ای بگید که توش مرده باشه!؟....اگه بگید جایزه دارها باور کنید!!....توقع بیجا مانع از کسب است.... پی نوشت:شب بود و شب همچنان بود....شب هست و شب خواهد بود...شب نمی رود و فردا نخواهد امد....باور کن!!

