تک و توک های یک ماهی بدون تنگ
!!روز نوشت های بی معنی من
دیشب تا صبح با پسر عموم شب زنده داری کردم! داشت واسه دانشگاش انتخاب واحد می کرد!! کلا ادم طناز و جالبیه! سالهاست وبلاگ هم داره...کاریکاتوریست و تو روزنامه و مجله هم گاه گاهی کاراش چاپ میشه: اینم ادرس بلاگشOo زیگــــــــول oO ...کاریکاتور و متنای خوشمزه ای توش هست!(البته اون نمی داند من هم بله!! یعنی وبلاگ دارم!) دیشب بیچاره گیر کرده بود تو انتخاب واحداش! هی من می گفتم خواب به یکی از همکلاسیات زنگ بزن ازشون بپرس! بعد فهمیدم ایشون تنها پسر کلاسش....,تلخترین تجربه ام همچین کلاسایی هست تو دانشگام ترم اول بافت عملی که من تنها کسی بودم که تو چنین گروهی بود که برای من واقعا غیر قابل تحمل بود! ادم نه میتونه حرف بزنه نه بلند بلند بخنده و تنها باید سرش به کار خودش باشه. اخ جان بازیای قدیمی رو نسب کردم ....قارچ خور...وای بازی ای که از پیش دبستانی باهاش زندگی کردم تو فامیل گیم...نمی دونید چه لذتی داره وقتی الان دارم با کامی دوباره به دوران بازیهای ١٢ سال پیشم بر می گردم!...لحظه هایی که حتی ناهار نمی خردم تا اون بازی رو تموم کنم و اصلا هم مهم نبود گشنه ام یا نه! یا بی خیال مشق شب که همیشه باید با اون مدادای استدلر می نوشتم و همیشه ارزوم این بود که یه روزی مشق شب توم بشه و فکر می کردم اونروز بهترین روز عمرم!...روزایی که با حسرت به خودکار نگاه می کردم....اینکه کی میشه منم مشقام رو با خودکار بنویسم.... و فقط حال می کردم با قارچ خور و اون لوله های سبز و اون قارچ و اون اژدهاش... راستش الان داشتم به بازیای اون موقع فکر می کردم!! بالابلندی....قایم بشک...گرگم به هوا. لی لی.فندق بازی. تیله بازی...یه بازیم بود که حلقه می کردیم دور یه نفر می چرخیدیم بعد می خوندن:یه دختر اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه...(بقیش یادم نیست!)و خیلی بازیای دیگه ای که الان فکر کنم برو بچز امروز حتی اسمشم نشنیدن! تا امروز نگرفته بود که لطف کرد و گرفت...روزه رو می گم خیلی حالمان بد است!! با اجازه: همراه با صدای محسن خان نامجو که اتاقم رو به سلطه دراورده: اااااااااااااای!! گفتا منم ترنجم کندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی گفتم منم غریبی از شهر اشنایی... قه قه نوشت:اگر مثل من روزه شمارو گرفته یا شما روزه رو گرفتید یا اصلا نه روزه شمارو گرفته و نه شما روزه رو!! برید به ادامه مطلب یکم قه قه بزنید!.... امروز (9 شهریور) برای افطار در خدمت خانواده بودم. از زندان بهم مرخصی داده بودند. دستشان درد نکند. چقدر خوش گذشت. امروز (15 شهریور) دوست عزیز بازجویم (همان که پیش از این تعریفش را زیاد کردهام) من را به سینما برده بود. فیلم خروسجنگی. این هم عکسی بیهوا از من و ایشان. بازجو جان را با لباس زرد در ردیف پشت من میبینید. امروز (18 شهریور) با آقای بازجوی مهربان رفتیم باغوحش. جای شما خالی. این هم عکس من و دوست بازجویم روی یک فیل. لطف ایشان به بنده در این عکس موج میزند. دیگر محبت دوستان به اوج خود رسیده. امروز (23 شهریور) آقای بازجو هم با من نیامد. هرچند با ایشان بسیار به من خوش میگذشت. این بار من و دخترم به تنهایی رفتیم سینما فیلم پسر تهرونی. از بالا به پایین: من، پاپکورن امروز (25 شهریور)، من و یک بازجوی دیگر بعد از بازی بیلیارد این هم عکس امروز (27 شهریور، روز قدس) من در تظاهرات مردمی حاالا که میدونم خیلی قه قه می زنید برید به اینجا تا از قه قه غش بکنید!!:به داد دخترم برسید 






